سلام کیوتیای من ^_^ من بالاخره بعد از گذشت ۲ هفته دوباره برگشتم:) ببخشید بابت تاخیری که داشتم و باز هم ممنون بابت کامنت های قشنگتون و انرژی هایی که دادید و از کسایی که داستان من به دوستاشون پشنهاد میکنم هم کلی تشکر میکنم واقعا نمیدونم چه شکلی ازتون تشکر کنم و خیلی دوستون دارم و اما بخاطر اینکه انقدر بهم انرژی دادید خب با یه سوپرایز اومدم خب من فکر کردم که اگه به جای یه پارت که همش سر اینکه چرا انقدر دیر بارگذاری میشه دو تا پارت بارگذاری بشه در یه روز که اگه دیر هم بارگذاری شد حداقل ارزشش داره و بهتر هستش^_^ پس تصمیم گرفتم که دو تا پارت بنویسم و بارگذاری کنم:)))) امیدوارم این بتونه خوشحالتون کنه چون من خوشحالی شما رو میخوام ببینم خب دیگه های حرف زدم خیلی دوستون دارم امیدوارم از پارت سوم لذت ببرید:)
~تهیونگ~ حدود یه ساعت از وقتی که هه سو بیهوش شده میگذره اون هنوز بهوش نیومده وقتی که دکتر گفت خون زیادی ازش رفته و دیگه نمیتونم تو خونه نگهش دارم مجبور شدم به بیمارستان ببرمش کلافه لیوان *قهوه دریپ*تو دستم چرخوندم کافه بیمارستان یکی از افتضاح ترین چیز های تو عمرم بود که هیچ وقت دوست نداشتم پا توش بزارم اما انگاری اندفعه مجبورم پوزخندی زدم جرعه ای از قهومو نوشیدم شلوغی کافه اذیتم میکرد و نمیزاشت خوب فکر کنم پس تصمیم گرفتم به حیاط بیمارستان برم اما با لرزیدن گوشیم تو جیبم هوفی کشیدم گوشیم برداشتم که با اسم 의사(دکتر)تلفن وصل کردم تهیونگ:(اتفاقی افتاده دکتر؟) دکتر:(آقای کیم لطفا بیاید اتاقم باهاتون کار دارم) بعد قطع کرد (نیاز نبود زنگ بزنی به پرستار هم میگفتی میفهمیدم) آروم به خودم گفتم به سمت اتاق دکتر حرکت کردم با رسیدن به در دکتر استرس بدی گرفتم اما نمیدونستم این استرس از چه چیزی یا چه کسی نشات میگیره نفس عمیقی کشیدم تقه ای به در زدم در باز کردم که دکتر با دیدن من لبخندی زد
که باعث شد صورتش چروک بشه و گفت:(بفرمائید آقای کیم )و به صندلی چرم مشکی اشاره کرد تا بشینم سرم تکون دادم رو صندلی نشستم که دکتر پرونده که جلوش بود بست و به من نگاه کرد بعد از کمی مکث گفت :(آقای کیم وضعیت خانم هه سو چندان خوب نیس خونی که قبلا از دست داده بودن باعث شده بود که بسیار ضعیف بشن و شما به حرف من گوش نکردید تا خودم پانسمانشون کنم خودتون پانسمانش کردید ولی اینو در نظر نگرفتید که امکان داره باز اون زخم بخیش باز بشه و خب خیلی هم طول نکشید که بخیه باز شد و باز هم خون زیادی از خانم هه سو رفته و شما انگاری انقدر استرس وترس داشتید که یادتون رفته بود که حداقل جلو خون بگیرید در حال حاضر خانم هه سو باید به مدت یه هفته اینجا بمونن و اگر خودشون بخوان با رضایت خود میتونن مرخص بشن ولی من دیگه هیچ رضایتی از شما نمیخوام چون این ریسک نمیتونم بپذیرم که مریضم از دست بدم ) بعد به منی که تمام مدت سرم پایین بود با انگشتم بازی میکردم کرد پوزخندی به حرف اخرش زدم ولی خب اگه میخواستم چیزی بگم چیزی درست نمیشد چون تقصیر خودم بود که هه سو اینطوری شد حدود ده دقیقه ای میشه که سکوت حاکم فرما اتاق دکتر شده بود سرم بالا گرفتم به دکتر نگاه کردم و تنها چیزی که تونستم بگم :(مرسی ) بلند شدم با یه تعظیم از اتاقش زدم بیرون
میخواستم به سمت حیاط بیمارستان برم اما با رد شدنم از اتاق ۲۳۱ بدنم خشک شد احساس کردم برای یه لحظه کنترلی رو خودم ندارم پاهام بدون هیچ اراده ای به سمت اتاقش حرکت کرد و وقتی به خودم اومدم جلو تختش وایساده بودم با دیدنش ضربان قلبم دوباره بالا رفت که نگاهم به سمت موهاش کشیده شد موهایی که حالا کوتاه شده بودن،دستم سمت موهاش بردم با احساس تکون خوردنش دستم عقب بردم تا بیدار نشه بعد از مطمئن شدن اینکه خوابه دستم تو موهاش فرو بردم با لمس دوباره موهاش چشمام بستم *مرور خاطرات* تهیونگ:(هههههههه سوووووووووووووووووو هههههه سوووووو) که با صدای دویدنش ریز خندیدم بلند تر از قبل داد زدم تهیونگ:(هه سوووووووو بدوووووو بیااااااا درددددد دارهههههه) که با رسیدنش سمت در صورتم جمع کردم سعی کردم قیافه خودم حفظ کنم اما با لیز خوردنش بخاطر اینکه جوراب پاش بود سرعت دویدنشم زیاد بود و صدای تالابی که داد نتونستم خودم کنترل کنم و نتونم جلو خندم بگیرم زدم زیر خنده که اونم در حالی که داشت پشتش ماساژ میداد گفت هه سو:(درد داشت ) بعد نگران به من نگاه کرد و گفت :(صدام کردی چیزی شده؟؟پات دوباره درد گرفت ؟؟بریم دکتر؟؟ من که بهت گفتم اونجا بمون تو گوش ندادی ) بعد اومد جلو به پایی که تو گچ بود اشاره کرد و گفت :(اخه این چه کاری بود کردی مجبور نبودی با پسره دعوا کنی اون که عذر خواهی کرد الان باید برای مدرسه اینطوری بیای اه اصلا اشتباه کردم باهات اومدم نه اصلا اشتباه کردم از تو رستوران که اومدیم به حرفت گوش کردم گفتم بریم پارک میدونی اصلا اشتباه کردم جواب تلفنت دادم چرا به خوابم ادامه ندادم چراااااا اصلا میدونی اشتباه کردم ک..) تا میخواست ادامه بده دستش کشیدم که رو تخت افتاد با تعجب بهم نگاه کرد و گفت :(چیکار میکنی تهیونگ) آروم خندیدم و گفتم :(انقدر غر نزن من خوبم فقط میدونی دیگه وقتی احساس میکنم ساکتی یا خیلی دلتنگت میشم چیکار میکنم ) که با شنیدن حرف آخرم اخمی کرد و گفت :(یاااااا من فکر کردم چی شده که انقدر داد میزنی میدونی چقدر ترسیدم اصلا میدونی چقدر درد داشت وقتی افتادم هنوزم درد میکنه آقای کیم تهیونگ ) خنده ای کردم و گفتم :(موهات موهات میخوام) چینی به بینیم دادم دستام بالا پایین حرکت دادم که هوفی کشید سرش به سمت دستام خم کرد منم هه سو تو بغلم گرفتم با موهاش بازی کردم لبخندی بهش زدم سرش آوردم بالا لپاشو با دستم فشار دادم که باعث شد خیلی کیوت بشه آیگوی زیر لب گفتم که گفت:(میدونم کیوتم) که خنده ای سر دادم و دست از نگاه کردن به صحنه کیوتی که جلوم بود برداشتم ،بیشتر تو بغلم فشردمش و با موهاش ور رفتم *پایان خاطره*
با احساس خیس شدن صورتم چشمام باز کردم دست از نوازش کردن موهاش برداشتم با پشت دستم اشکای صورتم پاک کردم خیلی بده که بعد از این همه سال فقط میتونم با خاطرات تو رو به یاد بیارم رو صندلی نشستم بهش خیره شدم تک تک خاطراتمون دوباره برام زنده شدن با به یاد آوردن جای تتویی که باهم زده بودیم بلند شدم دستش گرفتم اما تا خواستم استینش بالا بدم تا مطمئن بشم که تتو هستش هنوز یا نه دکتر اومد تو اتاق با گفتن اینکه میخواد معاینش کنه دستش ول کردم رو صندلی نشستم بهش نگاه کردم و بعد از ده دقیقه و با تموم شدن کار دکتر و با گفتن اینکه وضعیتش تغییری نکرده از اتاق بیرون رفت با بیرون رفتنش هه سو تکونی خورد که از درد صورتش جمع شد بلند شدم به سمت تختش رفتم و چون با تکون کوچیکی که خورد چند تا از تار های موهاش رو صورتش ریخته بود باعث میشد صورتش غلغلک بده حدس زدم که بخاطر همین همش صورتش تکون میده تا تار موهاش از صورتش کنار برن پس با دستم موهاش به پشت گوشش هدایت کردم صندلی جلو آوردم دستاش تو دستام قالب گرفتم
تهیونگ :(میدونم که الان صدام نمیشنوی اما نیاز دارم که حداقل با یکی حرف بزنم وفکر کن اون طرف تو باشی چی بهتر از این) دستاش تو دستم بیشتر فشردم و بغضی که گلوم چنگ میزد قورت دادم :( وقتی بهت گفتم همه این اتفاقات بخاطر تو بوده همش حقیقت داشت، چون من حاضر بودم تو ازم متنفر بشی ولی حداقل بتونم ببینمت ،بتونم صدات وقتی داری همش با صدای بلند حرف میزنی که من کیم بشنوم ولی هیچ وقت نمیخواستم که از دستت بدم و نتونم حتی ببینمت ) با لرزیدن صدام پوزخندی زدم به حرفم ادامه دادم :(اون روز نحس وقتی پدرم منو با کشتن تو تهدیدم کرد روزی بود که من مردم، روزی که دیگه اون کیم تهیونگ توی همون دریا غرق شد کیم تهیونگی که بخاطر از دست ندادن عشقش سمت پخش مواد مخدر رفت و بخاطر از دست ندادن عشقش کاری کرد که عشقش فکر کنه اون مرده ) به اشکایی که صورتم خیس میکردن توجه ای نکردم با صدای گرفتم حرفمو ادامه دادم :(هه سو من فقط میخواستم تو شاد باشی بتونی زندگیت ادامه بدی میدونم کاری که کردم خیلی بد بود اما نمیخواستم زندگیتو بیشتر از این تو باتلاقی که من برات درست کرده بودم فرو ببرم ،من.....م..ن تمام این مد...ت از دور میدیدمت مراقبت بودم ولی دلم میخواست بدون هیچ ترسی از اینکه ببینی یکی کنارت هست هیچ وقت تنهات نمیزاره و دوست داشتم حداقل اون طرف من باشم برات اما گفتم الان وقت خوبی نیس ولی وقتی لی شروع کرد به اذیت کردنت تصمیم گرفتم که دیگه خودم پنهان نکنم گفتم شاید با این کارم بتونم کمکی بهت بکنم و جبرانی برای کاری که کردم باشه ولی انگاری همه چی بدتر کردم )
چشمام فشردم گفتم :(بهم بگو چیکار کنم تا ببخشی منو چیکار کنم تا بگم چقدر پشیمونم هه سو من خیلی دوست دارم ) سرم رو دستش گذاشتم نمیدونم کی به خواب فرو رفتم شخص سوم دیگر نمیتونست خودش رو کنترل کنه صدای گریه های پسر براش مثل خنجری بود که قلبش هدف گرفته شده بودن حرفاهایش هر لحظه بیشتر با صدای بلندتری در ذهنش اکو میشد چرا بعد از این همه مدت ؟؟ چرا بعد از گذشت این همه اتفاق؟؟ چطور تونست چنین اتفاقی بهش نگه؟؟ شاید با گفتن این حرف تمام اون حرفایی که بهش زده بود نمیگفت لعنتی توی دلش به خودش گفت که باعث شد دل عشقش بشکونه دل کسی که این همه سال باز هم فراموشش نکرد و عشقش برای نجات جونش این کارو کرده ولی چه حس زیباییه که دوباره دستاش تو دست های بزرگ اون گم شده و گرمای دستش توانست بعد از گذشت چند سال باز هم دستان همیشه سردش را گرم کند نفس های منظمش نشان از خواب عمیقی نشان میداد که دخترک با احساس اینکه پسرک خوابست چشمانش باز کرد که با باز شدن چشمانش سیلی از اشک به چشمانش هجوم آوردن به پسرکی که رو دستش به خواب رفته بود نگاه کرد چطور توانست با اون حرفا دوباره به چشمانش نگاه کنه یا چطور میتونست با اون تهمت هایی و قضاوت هایی که کرده بود با او حرف بزنه باید فرار کنه؟؟ آیا با فرار کردن چیزی درست میشد؟؟ صد در صد که نه اون دیگر ول کن دخترک نمیشد تا وقتی که دوباره دخترک مال اون بشه نگاهی به پسر انداخت اگر موهایش را نوازش میکرد بیدار میشد؟؟
ولی دخترک خیلی دلش برای نوازش کردن موهای پسرکی که حالا بلند تر از قبل شده بود دلتنگ شده آرام دست آزادش را بلند کرد به سمت موهای زیبای پسرک برد اشکانش دید را برایش سخت کرده بود دلتنگیش هر لحظه بیشتر از قبل خود را نشان میداد آرام دستش را در موهای پسرک فرو برد نفس برای لحظه ای قطع شد موهاش هنوز هم همون قدر نرم و صاف بدون هیچ گره ای هستن لبخندی زد اما با تکون خورد سر پسرک بلافاصه دستش را بلند کرد با استرس به پسرک خیره شد حالا صورت پسرک را بهتر میتونست ببینه صورتی که حالا جذاب تر از قبل شده چقدر دلتنگ خنده هایش تنگ شده خنده هایی که همیشه با شنیدناش لبخند به لبانش دعوت میشد همون لبخند معروف بود که همیشه دخترک را آرام میکرد بهش انرژی میداد اشکانش یکی پس از دیگری به سمت صورتش و بعد از چانه به سمت لباس سر میخورد و دست بیقراری که برای لمس کردن صورتش التماس میکرد و صدایی که خفه شد بود برای صدا کردن اسمش و شنیدن جانم از طرف پسرک له له میزد التماس میکرد ولی دخترک فقط توانست برای لحظه ای کمی از دلتنگیش را رفع کند و برای گذشت چند سال دوباره از عشقش انرژی بگیره
:( درسته عشق هیچ وقت تمام نمیشود تا وقتی که عاشقان ماه دلبند هم باشن تا وقتی که عاشقان ریشه قلبی داشته باشن درست است تا وقتی عشق باشد مجنون از لیلی دور نمیشود و شیرین از فرهاد دل سرد نمیشود) و بالاخره دخترک طلسم را شکست عشقش را برای هزارمین باز به زبان آورد اما حیف که پسرک خواب بود و بی خبر از همه چیز ..... دخترک نگاهی به دستی که سعی داشت آن را کسی نبیند نگاهی انداخت دستی که هر دفعه با دیدن ان خاطرات عاشقش را به یاد می آورد خاطراتی که با همین تتو زیبا تر شد ایا دخترک میتوانست پسرک را ببخشد؟؟ ایا میتواسنتند مثل قبل شوند؟؟ و آیا های دیگر کی این سوال ها تمام میشوند و کی جواب های درست سر به فلک ذهن انسان میشود دخترک آهی از سردگمی کشید انگاری نیاز به فکر داشت با تمام همه گفتن ها و اتفاقاتی که همین یه ربع پیش افتاد باز هم میترسید باید فکر میکرد، فکر میکرد تا اندفعه پشیمان نشود دخترک باید فکر کند تا دیگر حسرت نخورد ، دلتنگی نکشد،شکست نخورد،زمین نیفتد و بیشتر از این تنها نشود
با احساس سوزش چشمانش اشکانش را پاک کرد و برای چند لحظه چشمانش بست فکر کردن درباره چرا های زندگی و آیا های گمراه کننده زندگی آدم را خیلی خسته میکند فکر کردن مثل بالا رفتن از کوهیست که هیچ پایانی ندارد و فقط باید از سر بالایی بالا رفت و دخترک دیگر از راه رفتن خسته شده بود نیاز به استراحت داشت شاید دوباره نیاز به خواب داشت خوابی که شاید با گرفته شدن دستانش توسط عشقش زیبا تر شود و بهتر به خواب برود لبخندی زد و با پوشاندن دستش توسط دستبندش و مطمئن شدن جای مناسب آن پتو را رو خودش کشید و با دیدن نیم رخ جذاب عشقش به خواب رفت
خب خب اینم از پارت سوم امیدوارم که خوشتون اومده باشه با نظراتتون خوشحالم کنید و اگه ایرادی داشتم مثل همیشه بهم بگید تا تو رمان های دیگم به کار نبرم و از به کار بردن شخصی سوم خوشتون اومد؟؟ اگه نه تو کامنت ها بگید تا دیگه به کار نبرم ^_^
و یه چیزی که میخواستم بگم *قهوه دریپ*که اینطوریش کردم میخواستم توضیح بدم قهوه دریپ قهوه کلایسکی که فکر کنم بیشترتون خورده باشید تفاوتی هم با قهوه عادی نداره و گفتم شاید با اسمش آشنا نباشید خیلی دوستون دارم مراقب خودتون باشید بابای کیوتیای من:)
من چند صفحه آخر رو نتونستم درست بخونم چون اشک کل چشمم رو گرفته بود🥺
گریه نکن🥺
واقعا عالی بود😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
مرسی عزیزم خوشحالم که از این پارت داستان خوشت اومده اومیدورام از بقیه پارت های دیگه هم خوشت بیاد^-^