منو آبجی فاطیم اینو نوشتیم امیدوارم خوشتون بیاد آخرین تستمه❤️🥺 بیزحمت لایک کن 💓
شده از درد بخندی😄💔¿..¡ هوم؟...که نباره چشمت؟!💧.... من که دراین خنده ی پر غصع🥲💔 محارت دارم⛓️💔 دیگه...دیگه مث چراغ زرد شدم همه بهم بی توجهن!(: انگار...انگار دنیا دید من دقیقا چه چیزیایی رو دوست دارم همونوراازم گرفت😭💔......چی بگم از این زندگی سرد و تاریک دیگه..دیگه نمی کشم💔💧دیگه طاقت ندارم خسته شدم از خنده های غمگین...! خسته شدم کسی که عاشقش بودم بهم همیشه میگفت بَرایِ اینکه بِه خورشید بِرسیــــ بَعضی وَقتارو بایَدَم بِسوزیـــ ولی... ولی تا کی قراره بسوزم بعد ۲۳ سااال... ها به نظرتون ۲۳ سال که نه تا کی باید من این درد و رنج هارو تحمل کنم....تا کی😭💔 الان دیگه عشقم هم رفته...مثل دوستام...مثل خوانوادم...دیگه تنهای تنها شدم....هعی💔...زندگیم با غمو غصه گره خورده اونم نه هر گره ای کور گره🙂💔....لباسمو پوشیدم و از خونه زدم بیرون... وسطای راه بودم که بارون نم نم شروع به باریدن کرد....انگار آسمونم مثل من دلش گرفته💧خوش بحالش اون میتونه خودش رو خالی کنه اما من چی؟💔...قطره های اشکم با بارون همراه شده بودن و به زمین می افتادن💧..کلاه کافشنی که تنم بود رو سرم کردم و زیپش رو تا آخر زدم بالا...دستامو گذاشتم تو جیب کافشنم یهو چشمم خورد به مغازه ای که هر روز با کوک میومدم افتادم🙂💧....گریم شدید تر شد....قدمامو تند تر و تند تر کردم که از
شده از درد بخندی😄💔¿..¡ هوم؟...که نباره چشمت؟!💧.... من که دراین خنده ی پر غصع🥲💔 محارت دارم⛓️💔 دیگه...دیگه مث چراغ زرد شدم همه بهم بی توجهن!(: انگار...انگار دنیا دید من دقیقا چه چیزیایی رو دوست دارم همونوراازم گرفت😭💔......چی بگم از این زندگی سرد و تاریک دیگه..دیگه نمی کشم💔💧دیگه طاقت ندارم خسته شدم از خنده های غمگین...! خسته شدم کسی که عاشقش بودم بهم همیشه میگفت بَرایِ اینکه بِه خورشید بِرسیــــ بَعضی وَقتارو بایَدَم بِسوزیـــ ولی... ولی تا کی قراره بسوزم بعد ۲۳ سااال... ها به نظرتون ۲۳ سال که نه تا کی باید من این درد و رنج هارو تحمل کنم....تا کی😭💔 الان دیگه عشقم هم رفته...مثل دوستام...مثل خوانوادم...دیگه تنهای تنها شدم....هعی💔...زندگیم با غمو غصه گره خورده اونم نه هر گره ای کور گره🙂💔....لباسمو پوشیدم و از خونه زدم بیرون... وسطای راه بودم که بارون نم نم شروع به باریدن کرد....انگار آسمونم مثل من دلش گرفته💧خوش بحالش اون میتونه خودش رو خالی کنه اما من چی؟💔...قطره های اشکم با بارون همراه شده بودن و به زمین می افتادن💧..کلاه کافشنی که تنم بود رو سرم کردم و زیپش رو تا آخر زدم بالا...دستامو گذاشتم تو جیب کافشنم یهو چشمم خورد به مغازه ای که هر روز با کوک میومدم افتادم🙂💧....گریم شدید تر شد....قدمامو تند تر و تند تر کردم که از((فکنم دوبار گذاشتمش))
جلو اون مغازه ل.ع.ن.ت.ی که هیچ از اون کوچه زودتر دور شم..... همینطور که تند تند راه میرفتم بارون به صورتم میخورد....هوا دقیقا شده بود همون هوایی که منو اون ... دوتایی باهم قدم میزدیم زیر بارون☔️....بی توجه به کوچه ها و ماشین ها میرفتم اصلا نمی دونستم دارم کجا میرم...انقدر تند راه رفته بودم نفسم گرفته بود برای همین هم نشستم رو یه صندلی...سرم پایین بود به خودم گفتم: حتماً الان اگر کلارا بود بهم می گفت:«اجی جون تو که باز داری غصه می خوری مگه من بهت نگفتم گذشته دیگه درگذشته!دیگه تموم شده اگه بمونی تو گذشته و هی نشخوار بکنی دیگه این فرصت رو از دست میدی تو،تو باید تلاش کنی اون چیز هایی که در گذشته تجره کردی و جواب خوبی نگرفتی،ازشون پرهیز کنی هیچ وقت زندانیه گذشته ی خودت نباید باشی نباید خودتو تو گذشته حبس کنی گذشته فقط یه درسه نه یه حبس ابد!! تو باید گذشته رو رها کنی ولی درسی که بهت یاد داد رو نه آینده تو با این کارات آخر خراب می کنی ها
اینو آویزه ی گوشت کن دختر اگه بشینی و یه جا غصه بخوری...)یه دفعه از فکر اومدم بیرون به خودم اومدم و اشکامو پاک کردم دیدم یه نفر اومده رو همون صندلی نشسته یکی با دقت نگاه کردم دیدم اون....اون جلیکاست!!اون...اون کسیه که..خوانوادمو ازم گرفت 💔..کوک رو ازم گرفت💔😢....بهترین دوستم..کلارا رو ازم گرفت 😭....ازش متنفرم..با تنفر گفتم:«باچه رویی اومدی کنارم نشستی دختره ی...جلیکا:«هه من هیچ کاری نکردم که بخوام بابتش خجالت بکشم و نیام پیش تو بشینم!!»من:«یعنی یادت رفته...نه فکر نکنم یادت رفته باشه...یا شایدم فرا موشی گرفتی قاتل!!»جلیکا:«من قاتلم یا تو!!...تو به خاطر کوک خوانوادتو از خودت دور کردی !!...منم جز کوک کسی رو نداشتم:))مثل خودت تنها بودم بخاطر همین با کوک یکمی صمیمی شدم....به من چه که اون تو رو ولکرد و اومد سمت من :|...خب کجا بودم آهان...با کوک یکمی صمیمی شدم اونم عاشقم شد....اما من نه....بخاطر همین هم بهش گفتم که دوستش ندارم و باهاش بهم زدم...اون دیگه نه منو داشت و نه میتونست بر گرده پیش تو بخاطر همین بهترین راه رو از نظر من انتخاب کرد:)💔پس تا اینجا تو قاتلی نه من!! و برای کلارا هم...دیگه تاقط نیاوردم و داد زدم:« ساکت شو!! این همه دروغ بسته! تا کی میخوای دروغ بگی تو از حسودیت بخاطر اینکه کوک با من بود اونو ازم گرفتی بخاطر اینکه من خوانواده ام دوستم داشتن و با خوبی زندگی میکردیم اونا رو ازم گرفتی بعدشم که کلارا تو تنها بودی... تنها..تو مریضی می فهمی!!.بخاطرهمین هم بهترین دوستمو ازم گرفتی که منم مثل تو تنها شم...یه آدم مریض تنهای روانی...اون روز که با اون دروغی که بهش گفتی و اونو از من گرفتی دیر فهمیدم وگرنه میتونستم جلو شو بگیرم...اول با دروغ اونو از من رُبوندی بعدشم موقع ایکه دنبالش داشتم میکردم و صداش میکردم که وایسه اونو برای همیشه ازم گرفتی...همه شونو جلو چشمم کشتی قاتل اون از کلارا و اون ماشینه ک.و.ف.ت.ی که معلوم نیست از کجا پیداش شد و بهش زد💔اون از کوک که بهم زنگ زد که برم برای آخرین بار به حرفاش گوش بدم اما..اما وقتی رسیدم که...اونم از خوانوادم که جلو چشمم تو آتیش💔...همش هم بخاطر یه کینه ک.و.ف.ت.ی!؟ بنظرت این ارزشش رو داشت؟»جلیکا(آروم):«آره داشت!اگر اون عاشقت نمی شد منم اینکارو نمیکردم تو کوک رو ازم گرفتی!...من:«من اونو نمی خواستم اون خودش منو دوست داش من اصلا...م..من بهش گفتم که نمیخوامش اونم بیخیال شد و رفت..»جلیکا:«آره رفت اما موقعی که رفت بهترین دوستم هم باهاش رفت تازه فهمیدم که بهترین دوستم هم بهم خیانت کردو اونو دوست داشت ....اینا به کنار... موقعی رفت که خوانوادم منو ترک کرده بودن....همه اینا هم تغصیر تو بود!اگر سروکله توتو زندگیم پیدا نمی شد هیچ کدوم از این اتفاق ها نمی افتاد💔»می دونستی جلیکا تو تنها کسی هستی که انقدر بهم احمیت میدی!اونم فقط بخاطر یه کینه و نفرت!کاشکی تو هم مثل بقیه بهم بی اهمیت بودی ولیکن :)💔ولش حالا میخوای من چیکار کنم بگو...بگو دیگه میخوام به این نفرت و کینه ای که چند ساله با ها مونه خاطمه بدم تمومش کنم...بگو دیگه»جلیکا:تو فقط با مرگت تموم می کنی😒»من:«سوختنـــم رو دیدی و خندیـــــدے و من خنـــده ات رو دیـدم و سوختــــــم وتو در اینده خنده هـایم رو خواهـــــے دید ✌🏻 :)) دیــــدار ما بہ وقت سوختنـــــت.....✌🏻»و یه خنده الکی کردم که فکر نکنه من کم آوردم :) جلیکا: خواهیم دید😏این رو گفت و رفت از روی صندلی پاشدم اعصابم خورد شده بود
وقتی می دیدم آدمی که همه چیزمو ازم گرفته اینقدر...)شروع به حرکت کردم قدم هام سست شده بود.... حرف های کلارا و کوک وخوانوادم تو مغزم بود ( تو دیگه دوستم نیستی .......ا/ت بیا می خوام برای آخرین بار باهات صحبت کنم..... دیگه من دوستی به نام ا/ت ندارم...... دخترم بروووو....) با خودم شروع به حرف زدن کردم«من همش تو زندگیم اینقدر ب.د.بخ.ت بودم که نمیدونستم واسه کدوم غمم گریه کنم💔......ڪـــــاشکی زڹدڳِے هݦ مثل گوشی حــــآݪت پـــرۅآز دآشـــݓ.... کاش... از اینکه نفس میکشم متنفرم!:)🖤دیگه خسته شدم از این زندگی ل.ع.ن.ت.ی...می دونید بدترین درد چیه...💔 بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!) یه دفعه از فکر اومدم بیرون به خودم اومدم دیدم که:)💔👩:«واااای تصادف این دختره....خدای من یکی زنگ بزنه آمبولانس...»همه ترسیده بودنو نگران بودن و جیغ و فریاد می زدن ا/ت بیهوش شده بود و افتاده بود کف زمین...بارون رنگ سرخی که از سرش داشت می رفت رو می شست روی لبانش لبخند نقش بسته بود...انگار بالاخره به آرزوش رسیده بود :)....از زبون آ/ت:«نمی دونم چرا ولی یه دفعه همه جا سیاه شد...بعد از چند دقیقه یه نور سفید دیدم دوییدم سمت نور همین طور که به اون نور نزدیک میشدم دیدم ۲نفر اونجان....یکم بیشتر که نزدیک شدم دیدم اون دوتا....اون دوتا کلارا و کوکن خانوادم هم پیششون بودن:)...از خوشحالی گریم گرفته بود با گریه دوییدم پی ششون....مثل یه خواب می مونه:)) یه خواب خیلی خوش و ابدی...بلاخره سختی تموم شد بلاخره به آرزوم رسیدم🥺...بلاخره این قاعله رو تمومش کردم.... :))
خیلی خوشحالم که هم به آرزوم رسیدم و هم این قاعله رو تموم کردم❤️..میدونم که دیگه این خواب پایان نداره خوشحالم از این بابت:))اینو گفتم و پریدم کوک و کلا را رو بغل کردم {فلش بک موقعی که آ/ت تصادف کرده بود } جلیکا یه گوشه وایساده بود و تماشا میکرد و لبخند میزد.... جلیکا زیر لب:«.....با این کارت هم من نخشم تموم شد و هم تو به اونایی که دوستشون داشتی رسیدی😊 ....مرسی که این بازیی که برات چیده بودمو تموم کردی :))اما من اونایی رو که دوستشون داشتی رو آخر بازی دوباره بهت دادم اما تو چی؟»اینو گفت و کلاه سیوشرت سیاهی که تنش بود رو سرش کرد و تو بارون قدم زنان رفت...
نتیجه 1
لایک و کامنت یادت نره کیوتی❤️🥺آخرین تستم بود🥺
نتیجه 2
لایک و کامنت یادت نره کیوتی❤️🥺آخرین تستم بود🥺
نتیجه 3
لایک و کامنت یادت نره کیوتی❤️🥺آخرین تستم بود🥺
نتیجه 4
لایک و کامنت یادت نره کیوتی❤️🥺آخرین تستم بود🥺
:)
من الان چی بگم 😐
هیچی لال باش😐
چشم لال میشوم قربان🐥
فقط اینکه اسمتو عوض کن ببینم 😐
تا تو نکنی نوموکنم😌
آفرین سرباز😂😌
وای عالیییی بودددددد
گریم در اومد 🥺😭😂💔
خیلی قشنگ بوددد =)
تست لایک شد :)
مرسی عسلم❤️🥺
میشه ی سریم ب داستان من بزنی پشیمون نمیشی💙🙂😍
چشم عشقم الان ❤️✨
تنکیو هانی💙🙂😍
❤️🥺
ادامششش بده لطفااا
اگر شد چشم ❤️✨
خیلی خوشگل بود💙🙂😍
میسی نفسم ❤️ ✨