اینم پارت۶سفری بابی تی اس🌹امیدوارم دوست داشته باشید ونظربدید😍🤗
.اون کسی که بهش خورده بودم وی بود. سرمو پایین انداختم وگفتم:ببخشید.سرموکه بالا اوردم لبخند وی رو دیدم یکم که نگاهمو چرخوندم اخمای جیمین رو دیدم.جیمین تندی نگاهشو ازماگرفت ورفت به یه سمت دیگه.وی گفت:عیب نداره بیا بریم.یعنی جیمین به خاطراینکه خوردم به وی ناراحت بود؟ باوی به طرف بچه هارفتیم جین گفت:خوب همه گرگ شدن بهتره بریم دیگه.شوگاسرشو تکون دادگفت:آره ولی ازکجا بریم؟به دوروبر نگاه کردم همه جادرخت بود.نامجون گفت:من میگم ازاون طرف بریم.ودستشو به یک سمت درازکرد.جی هوپ:نه باز گم نشیم یکی زنگ بزنه به راننده.بااین حرف جی هوپ همه گوشی هاشونو دراوردن ولی مال هیچ کدومشون آنتن نمی داد.جین :بیان شانسی ازیک راه بریم.
وی:فکرکنم باید روبه خورشید حرکت کنیم چون داشتیم میومدیم این سمت پشت به خورشید بودیم.جونگ کوک :درسته منم میگم بیایم روبه خورشید حرکت کنیم.همه تایید کردند وکنارهم به سمت خورشید رفتیم بادیدن وَن گفتم:اونجاست .هممون به طرفش دویدیم وسوارش شدیم.نامجون گفت:وی توچقدر باهوشی.جونگ کوک گفت:منم گفتما.نامجون:خیلی خوب توهم باهوشی.وبعد تک خنده ای کرد .مردی که راننده بودروی صندلیه راننده نشست وگفت:خوب داریم حرکت میکنیم روی صندلی هاتون بشینید.من ونامجون کنارهم نشستیم.جی هوپ کنارراننده نشست جین ووی وجونگ کوک وجیمین صندلیه عقب نشستندوشوگاروی تک نفری جلوی وی نشست.چنددقیقه که از حرکتمون گذشته بود به نامجون گفتم:نامجون اون نامه رو خوندید؟نامجون سرشو تکون دادوبالبخند گفت:
آره وی برامون خوند هممون بهت کرده بودیم .یکم مکث کردوخندیدوگفت:فقط جیمین خیلی.....باصدای جیمین حرفشو قطع کرد.جیمین:نامجون رسیدیم سئول بریم خرید؟نامجون سرشو چرخوندوبه جیمین گفت:اره بریم.وبعدش روبه من گفت:داشتم میگفتم جیمین....بازجیمین حرفشو قطع کرد:نامجون میایی جامون روعوض کنیم؟نامجون گفت:باشه صبرکن.نامجون دوباره گفت:جیمین......که باز جیمین حرفشو قطع کرد.جیمین:میگم این صندلی ها ...نامجون باحرص گفت:پاشو اینقدرحرف میزنی نزاشتی دوکلوم بامایاحرف بزنم
جیمین جاشو با نامجون عوض کرد وکنارمن نشست.نگاهی به ساعتم کردم وگوشیمو دراوردم وبه مامانم زنگ زدم بااولین بوق برداشت.مامان:مایا،چی بگم بهت که چندساعته منتظرزنگتم دیروز پیام دادی شب زنگ میزنی زنگ هم نزدی آخه من به توچی بگم من وپدرت نگرانت شدیم اگه نگاه به گوشیت هم بندازی میبینی چقدر بهت زنگ زدیم...میون حرف مامانم پریدم._مامان جان ببخشید الان یادم اومد.آره دیدم ولی میدونی عادتمو که باید شب گوشیموخاموش کنم.مامانم:آخه نمیگی ما نگرانت میشیم؟حالا خوبی؟ریحانه خوبه؟.من:آره سلام میرسونه.مامانم:سلامت باشه خوب برو دیگه مواظب خودت باش وگوشیتم خاموش نکن.لبخندی رو لبم اومد وگفتم:چشم مامانی حداحافظ.بدجوردلم براش تنگ شده بود .چندقطره اشک ازچشمم پایین اومد که بادست پاکشون کردم.
نگاهی به جیمین کردم که چرت میزد وسرش هی میافتادپایین .به شوگا نگاه کردم که سرشو به پنجره تکیه داده بود وخوابیده بود.نامجون وجونگ کوک ووی داشتند باگوشیشون ور میرفتند وجین سرشو رو شونه وی گذاشته بود خوابیده بود.جی هوپ هم باراننده صحبت میکرد.باسنگینیه سرجیمین روشونم نگاهمو ازبقیه گرفتم وبه جیمین نگاه کردم که سرشو رو شونم گذاشته بودوبه خواب فرورفته بود.توی خواب شبیه فرشته هاشده بود.چنددقیقه ای نگاهش کردم وبعدخودمم سرموبه پشتیه صندلی تکیه دادم وخوابم برد.
نگاهی به جیمین کردم که چرت میزد وسرش هی میافتادپایین .به شوگا نگاه کردم که سرشو به پنجره تکیه داده بود وخوابیده بود.نامجون وجونگ کوک ووی داشتند باگوشیشون ور میرفتند وجین سرشو رو شونه وی گذاشته بود خوابیده بود.جی هوپ هم باراننده صحبت میکرد.باسنگینیه سرجیمین روشونم نگاهمو ازبقیه گرفتم وبه جیمین نگاه کردم که سرشو رو شونم گذاشته بودوبه خواب فرورفته بود.توی خواب شبیه فرشته هاشده بود.چنددقیقه ای نگاهش کردم وبعدخودمم سرموبه پشتیه صندلی تکیه دادم وخوابم برد.
اززبون مایا:باصدا وتکون های کسی بیدارشدم.وی رودیدم که بالا سرم وایستاده وداره صدامیزنه آروم چشمامو مالیدم وبه جیمین نگاه کردم که هنوز خواب بود.دلم نمی خواست بیدارش کنم به خاطر همین آروم پاشدم وسرشو به پنجره تکیه دادم.روبه وی گفتم:رسیدیم.سرشو تکون دادوگفت:آره .پشت سربچه هاپیاده شدم واخرین با جیمین رو نگاه کردم.نگاهمو ازش گرفتم وروبه جین کردم وگفتم:به خاطر غذا های خوشمزت ممنون .بهم لبخندزد وگفت:کاشکی بیشترمیدیدمت تا برات همه جورغذایی میپختم.بهش لبخندغمگینی زدم وروبه جی هوپ وشوگاونامجون گفتم:شماسه تا بااینکه فقط چندساعت درکنارتون بودم ولی این چندساعات جزو بهترین ساعت های عمرم بودوباید بگم خیلی خوش گذشت بهم.هرسه تاشون لبخندکم رنگی زدند.شوگا:به ماهم خیلی خوشگذشت مخصوصا جرات وحقیقت.نامجون چپ چپ نگاهش کردومن به خاطر این واکنش تک خنده ای زدم روبه جونگ کوک کردم وگفتم:باید بگم توبهترین همگروهیه دنیایی وخیلی باحالی.جونگ کوک تک خنده ای کرد وبالبخنده غمگینی گفت:توهم بهترین همگروهی هستی
.سرموچرخوندم. من:وآخرین نفر واستاد محترم بنده،مرسی بابت همه چیز به لطف توزبان کره ایم بیسته.وی هیچ واکنشی نشون ندادوهمینطوری بهم زل زد.آه بلندی کشیدم وبلندبا لبخنده گفتم:خوب دیگه بریدکه همگیتون خسته اید منم الان دوستم میاد.دستمو به نشونه ی بای بای تکون دادم وبه طرف درخت وسط پارک حرکت کردم.کم کم اونا هم سوارشدن ووی اخرین نفر سوار ون شدوازپشت پنجره برام دست تکون داد.باصدای ریحانه نگاهمو از رفتن اونا گرفتم.ریحانه:مایا.به سمتش پرواز کردم ومحکم بغلش کردم.بعدازیک سال دلتنگی حالا اونا میدیدم.منو ازخودش دور کرد وتوچشمام دقیق شد وگفت:چقدر بزرگ شدی آبجیی.منم بهش لبخند زدم.دستمو گرفت وکشید.من:چکارمیکنی دستم.ریحانه:بریم خونه.به طرفی که داشتیم میرفتیم نگاه کردم وگفتم:خونت اینجاست؟سرشو تکون دادوگفت:اونورپارکه.
اززبون جیمین:باتکون های جین بیدارشدم.چشمامو بازوبسته کردم وبه دوروبرنگاه کردم.روی صندلی خوابم برده بود .به کنار دستم نگاه کردم ولی مایا نبود.جین:پاشو بریم بقیه بچه هارفتن تو.گفتم:مایارونمی خوادبرسونیم؟جین گفت:خواب بودی رسوندیمش.باورم نمیشد بدون خداحافظی رفته بود.باقیافه ی گرفته از وَن پیاده شدم وهمراه جین به طرف خوابگاه رفتم.خودمو کنار وی روی کاناپه انداختم وسرمو رو شونش گذاشتم.باصدای جین سرمو از روی شونه ی وی برداشتم.جین:جیمین لباسای کثیفتو بیار بدم بشورن.به طرف چمدونم رفتم ولباسامو بیرون کشیدم .داشتم میبردم به جین بدم که یکی ازلباسام ازدل دستم افتادوازتوی جیبش یک دونه فلش بیرون اومد.خم شدم وبرداشتمش وهمه ی لباسامو روی زمین گذاشتم.فلشو تودستم گرفتم وبادیدنش لبخند رولبم اومد.توی مشتم گرفتمش وجوری که کسی نشنوه گفتم:خوب شد که خداحافظی نکردی حالامیشه به یه بهونه ای ازت خداحافظی کنم وببینمت.
اززبون مایا:چندروز از اومدنم به خونه ی ریحانه گذشته بود.مامان وبابای ریحانه به خاطرمادربزرگش به سئول نیومدن وپیش مادربزرگش موندن.تواین چندروز دلم برای گروه بی تی اس تنگ شده.باصدای ریحانه از فکر دراومدم.ریحانه:پاشو دیگه توکه همش دپرسی منو باش فکرکردم ازاینکه منو میبینی خوشحال میشی.بهش لبخند زدم وگفتم:معلومه خوشحالم.ریحانه:پس حاضر شوبریم خریدوگردش
.سرمو تکون دادم وبه طرف چمدونم رفتم .بادیدن لباسایی که جین و وی وجونگ کوک دادن داغ دلم تازه شد وآه بلندی کشیدم.ریحانه از اون طرف خونه گفت:بدودیگه منتظرم.تندی آماده شدم وباریحانه از خونه خارج شدم.کنارهم لباسارونگاه میکردیم واگه دوست داشتیم میخریدیم.پشت ویترین مغازه ای لباسی توجهمو جلب کرد.ریحانه کنارم وایستاد وگفت:خوشگله اما زوجیه اگه می خوای بخر باهمسر آیندت بپوش.نگاهی به لباس دیگه کردم که شبیه اون لباس بود ولی مردونه وبزرگ تر. یک دقیقه جیمین رو توی اون لباس تصور کردم واقعا بهش میومد ولی بافکراینکه اونو باهم بپوشیم چشمامو محکم بستم.
ریحانه کنارگوشم بالحن شیطونی گفت:به چی فکر میکنی؟نگاهی بهش کردم ودستشو کشیدم وگفتم:بیا بریم به چیزی فکرنمیکردم.ریحانه:آخرش نگفتی اون چندروزی که اشتباه رفتی یه شهردیگه پیش کی بودی؟گفتم:باشه میگم ولی بین خودمون بمونه.سرشو تکون دادومنتظر نگام کرد.صدامو صاف کردم وگفتم:پیش اعضای بی تی اس.چشماش گرد شد وسرجاش وایستاد.ریحانه:دروغگو._راست میگم باور کن.ریحانه باز گفت:نچچچ باورنمیکنم.من:باشه هرجور دوست داری.ریحانه:پس آخرش اونی که چشمتوگرفت دیدی؟مشکوک نگاهش کردم وگفتم:کی چشممو گرفته بود.ریحانه:یادت نمیاد اون عکسی که نشونت دادم یک سال پیش،توگفتی شیفته ی اون شدی. یکم که فکر کردم یادم اومد.
فلش بک(یک سال پیش ) توی خونه ی ریحانه نشسته بودم وعکسای موبایلشو میدیدم.یکی از عکساش هفتا پسر توش بود که هرکدومشون جذابیت خودشونو داشتن.یکی از اونا خیلی جلو چشمم بود وهمش توجهمو جلب میکرد.من:ریحانه اینا کین؟ریحانه کنارم نشست وگفت:گروه بی تی اس.دستشو گذاشت رو پسر اولی وگفت:جونگ کوک که بایس منه وشروع کرد دونه دونه معرفی کردن اونا.اونیکه توجهمو جلب میکرداسمش جیمین بود.لبخندش واقعا قشنگ بود مثل فرشته هابود.ریحانه:چیه نکنه عاشق جیمین شدی که هی نگاش میکنی؟عکسو رد کردم وگفتم:چراعکس پسرای مردمو توگوشیت داری؟ریحانه:چون آرمی...... باصدای مادرش حرفش نصفه موند.مادر ریحانه:دخترابیان نهار.با شنیدن صدای مادرریحانه لبخند رو لبام اومدچون عاشق لحن ایرانیشون بودم که بالهجه ی کره ای میگفتن.ریحانه:پاشو بریم ببینیم مامان جونم غذاچی پخته؟ (زمان حال) من:یعنی من شیفته ی جیمین شده بودم.ریحانه سرشو محکم تکون دادوگفت:پ ن پ من بودم هی دیدمیزدمش.من:ریحااانهه.ریحانه:بیابریم دیگه شب شد
اززبون جیمین:بی حوصله کانالای تلویزیون رو جابه جا میکردم که صدای نامجون برای پنجاه وپنجمین بار اومد.نامجون:بیا دیگه خودت گفتی اومدیم سئول بریم خرید.من:نامجون بس کن حوصله ندارم.نامجون:جیمین وبی حوصلگی محالهه.جلوم وایستاد وسرشو نزدیک اورد وگفت:باتهیونگ دعوا کردی؟تهیونگ هم بی حال بود.سرمو به نشونه ی نه تکون دادم وازسر جام پاشدم وگفتم:بریم خرید.نامجون:چیشد؟توکه گفتی نمیایی؟ به سمت اتاقم رفتم وبلند گفتم:میدونم ول کن نیستی.
خوب اینم پارت ششم😊 امیدوارم دوست داشته باشید وداستانمو دنبال کنید🤗🤗🤗 منتظرپارتای بعد باشید قراره داستان مهیج تر بشه😉😎
عالی بود
دمت گرم از همه ی پارت ها بهتر بود و طولانی یار عشقی
مرسی عزیزم😘😘😘
عالی افرین
مرسی😘😍😍😍
من پارت بعدی میخوام
درحال برسیه همین روزاست که بیاد😍😍😘
داستانت خیلی خوبه ادامه بده 💜💜💜💜💜
ممنون گلم حتما💖
عالی بهتر از این نمیشه
یادم به یه سریال هندی افتاد دختر پسره باهم دعوا داشتن
ادامه
خیلی ادامه بده منم کمکت میکنم اگه خواستی
مرسی عزیزم💖💖💖خوشحال میشم کمکم کنی البته این داستانو تا پارت آخر ثبت کردم ولی میتونی اگه دوست داشتی توی داستان جدیدم که درحال برسیه کمکم کنی😘😘😍😍
حتما:)😘😘😘😘😍
عالی مثل همیشه
مرسیییی گلم💖💖💖