سلام😄😄😄
....سویون:😌خیلی خوبه...چانیول:اره😌...سانی:شما..دارین...چیکار میکنین؟....سویون:چشمامو باز کردم دیدم سانی داره نگامون میکنه گفتم ۴ ساله که همو ندیدیم داریم همو بغل میکنیم تا کمبود محبتامون رف بشه...سانی؛😢😢منم میخوامممم شیومینننننن😭😭...شیومین:چیشده....سانی:نگا نگا یاد بگیر تو چرا بلد نیستی ۴ ساله تو خواب بودیم منو بغل نکردی ازت دلخورم😭😭😭....شیومین:خیله خوب خیله خوب بیا بغلت میکنم اما قبلش بیا بریم این غذا رو بخوریم خیلی خوشمزس برا تو اوردم...سانی😭باشه بریم اما بعدش باید بغلم کنیا...شیومین:خیله خوب بیا بریم😄.....کارینا:هییی....تائو:ناراحتی ؟چی شده..کارینا:هیچی دلم برای پسرمون،خونمون؛خانوارمون تنگ شده...تائو اومد سمتم و بغلم کرد و گفت دوباره همه کنار هم جم میشیم غصه نخور....کارینا:😇.....رونا:سوهو هنوز داری موهامو شونه میکنی ۲ ساعته ها...سوهو:اخه عزیز دلم دلم نمیاد موهاتو با خشونت شونه کنم..رونا😅دیگه عزیزم خیلی با ارومیت داری شونه میکنی...
..یورا:کیونگسو اگه تونستیم دوباره کنار هم باشیم میای یه بار بریم با هم بیرون شام بخوریم...کیونگسو:😅یعنی غذاهامون افتضاحه....یورا:نه فقط خوب خیلی وقته که نرفتیم بیرون....بیا یه بار بریم....کیونگسو:باشه یه بار بریم....یورا:مصی عزیز دلم....یونهی:بکی تموم نشد؟......بکهیون:نه عزیزم هنوز اینجای چشت مونده ویسا...یونهی:چند ساعته که داری یه خط چشم میکشیا بدو دیگه....بکهیون:باشه هلم نکن الان تموم میشه..سهون:جینهو بو ندیدید بچه ها....یورا:چرا رفته پیش سازوکی...سهون😯سازوکی برای چی پیش اون.....رفتم تما اتاقارو گشتم..در اتاق رو باز کردم دیدم این توئن نیمه باز کردم تا نفهمن من اینجام...داشتن با هم حرف میزدن...نمی فهمیدم چی میگفتن...که سازوکی جینهو رو بغل کرد....جلل خالق....سازوکی مهربونی..بعیده😲....جینهو خواست بیاد بیرون من رفتم پشت ستون قایم شدم...جینهو که رفت...منم اروم ابوم که خودش نفهمه رفتم دنبالش...رفت بیرون به اسمون نگاه کنه...منم رفتم سمتش و صداش کردم...سهون:جینهو..جینهو:اا تویی سهون بله کارم داشتی...سهون:هیچی خواستم بگم خیلی وقته که دیگه منو تحویل نمیگیری
...جینهو:😇ببخشید..حالا بیا ببینم انگار به جز اینکه مامان جونگسا و جونگده هم هستم مامان جناب اقای اوه سهونم هستم....سهون:جینهو اومد بغلم کرد...خیلی وقت بود بغلش نکرده بودم...دلم براش تنگ شده بود....روبهش کردم و گفتم تو با سازوکی کاری داشتی؟....جینهو:چطور مگه...سهون:هیچی آخه دیدم همدیگرو بغل کردین....جینهو:هیچی داشتم ازش میپرسیدم که بچگی تو چجوری بود...اونم میگفت تو خیلی بچه شیطونی بودی درست مثل الانت..یجورایی یاد گذشته ها کردیم....سهون:از سازوکی ممنون که همه چی منو به همسرم گفته..جینهو:خوب حقیقتو گفته عزیزم واقعا نم شیطونی.....سهون:من شیطونم وایسا ببینم........😅😅.........
....جونگین:پس یونا کجا رفته....هر جارو میگردم نیست....این صدای یوناس.....رفتم یواشکی در اتاقو نیممه باز کردم...دیدم یونا داره گریه میکنه....رفتم تو اتاق...سریع اشکاشو پاک کرد...نشستم کنارش...که رو به م کرد و گفت چیزی شده جونگین...بهش نگاه کردم...با ناراحتی گفتم یونا داشتی برای چی گریه میکردی....یونا:گریه..نه...کی گفته..من که گریه نمی کردم...گرد و غبار رفته تو چشم برا ی اونه...جونگین:یعنی به منی که شریک زندگیتم حتی پدر بچتم مم نمیگی....دیدم دوباره بغض کرد و شروع به گریه کردن کرد.....
....بغلش کردم...اما همینجوری گریه میکرد....که گفت من میترسم من خیلی می ترسم....جونگین:از چی میترسی...یونا:از این که دو تاتونو از دست بدم..از اینکه نتونیم موفق بشیم....جونگین:سرشو گرفتم و پیشونیشو بوسیدم گفتم تو اینجوری نبودی یونایی که من میشناختم همیشه امید داشت...تو همون یونایی همونی که به همه امید می داد همونی که همرو خوشحال میکرد...پس دیگه از این حرفا نزن ما حتما موفق میشیم....یونا:بهش لبخند زدم...یه ارامش خاصی گرفتم(اییی خدا ای کاش از این شوهرا برا ما هم پیدا بشه...ما که کلا تو هر داستانی سینگل بودیم...خدایا حداقل عاجیای منو خوشبخت کن)....جونگین:سرشو گذاشتم رو شونم و موهاشو نوازش کردم.....کم کم اروم شد و تو بغلم خوابش برد....
خوب اینم از قسمت ۷ امیدوارم خوشتون اومده باشه....راستش ازتون می خوام یه سوالی بپرسم...یه نظرسنجیه...اینکه این داستانو فصل ۳ هم بزارم یا نه؟...کامنت بزارید وه بزارم یا نه...اگر بالای ۵ نفر بود نظرا اونوقت یه نتیجه گیری می کنم🤗🤗🤗
من به پیشنهاد آجی کیمین فالوت کردم و داستانتو خوندم . خیلی باحاله خوش به حال کیمین با جیمین پسر عمه دختر دایی هستن. آجیم میشی.
سوجین هستم ۱۵ سالمه و سه ساله آرمیم و به بقیه گروه ها احترام میزارم و بایستام کوک و جیمین هستن
حتما چرا که نه مری هستم 17 ساله......مرسی که داستانامو خوندی عزیز دلم
خوشبختم
مری من احساس میکنم تو باید با جونگ کوک شیپ بشی😐✊🏻
چون تا جایی که دیدم کای لاورا جونگ کوک رو دوست دارن و جونگ کوک لاورا کای رو😐😂
خوب فصل 3؟چرا که نه عالیهههه
😅😅راستش اگه بخوام بگم اصلا جون کوک رو دوس ندارم.....یه فکری بزارید مت سینگل بمونم بهتره😅😅
خود دانی😐✊🏻
دقیقا
اولش که میخواستم ارمی بشم سر جونگ کوک میخواستم دوستمو خفه کنم
بعدش بصورت شانسی که حتی نمیدونستم شوگا کی و چتور اون بایسم شد
به قول دوستم اگه اون نبود همزادم پیدا نمیشد😂