سلاممم
.....جونگین:یونا یونا چشماتو باز کن....یونا:صدای جونگین رو میشنیدم به ارومی چشمامو باز کردم جونگین و سازوکی کنارم بودن....نشستم...جونگین:یونا حالت خوبه....یونا:م..ما باید بریم...باید بچه هامونو نجات بدیم....سازوکی:مطمئنی؟...یونا:اره مطمئنم...سازوکی:بسیار خوب پس من کمکتون میکنم....یونا:واقعا کمکمون میکنی؟...سازوکی:رفتم سمت یونا و بغلش کردم و گفتم اره بخاطر تو بود که تونستم خودم بشم.....یونا:ممنون خواهر🥺........سویانگ:آههه چقدر دلم برای کره تنگ شده بود تقریبا ۵ سالی میشه که نیومده بودم به کره...حتی دلم برای بچه ها هم تنگ شده حتما باید بچه هاشون خیلی بزرگ شده باشن....داشتم تو خیابون قدم میزدم که برم به رستوران کیونگسو و یورا....که دیدم در رستوران بستس و روش یه بنر زدن....رفتم دیدم...یه آن شوک عجیبی بهم وارد شد...امکان نداره اونا مردن...چطور...چرا.....همینطوری قدم به قدم رو به عقب برگشتم که یه دفعه خوردم به یه نفر و افتادم رو زمین...دستشو گذاشت رو بازو م و گفت خوبین منم بهش نگاه کردم و از تعجب شاخ دراوردم....
....ج..جیمین...خودتی....جیمین:سویانگ تویی...سویانگ:رفتم بغلش کردم(بزارید خدمتتون عرض کنم که جیمین و سویانگ دختر عمه پسر دایین😅)...سویانگ:خیلی وقته ندیدمت حالت چطوره کجا رفته بودی تو این چند سال....جیمین:سویانگ منو یه دفعه بغل کرد و ازم پرسید کجا بودم اما جوابی بهش ندادم که بهش گفتم تو برای چی اومدی اینجا حال عمه چطوره...سویانگ:حالش خوبه برای دیدن دوس...جیمین:دیدم سویانگ مکث کرد و اشک تو چشماش جم شد بهش گفتم حالت خوبه...سویانگ:اشک تو چشام جم شده بود روبهش کردم و گفتم دوستام..اونا..اونا مردن...جیمین:..من واقعا متاسفم ...سویانگ:اما نمی دونم چجوری اونا حالشون خیلی خوب بود حتی نمی دونم بچه هاشون کجاهستن....جیمین:مگه چند تا دوست داشتی که میگی حالشون خوب بود؟...سویانگ:مکث کردم بعد از چند لحظه گفتم ما از ۱۸ سالگیمون با هم دوس بودی ۱۰ تا دختر و ۹ تا پسر بودیم همگیمون دوس داشتیم به مردم کمک کنیم اما خوب دیگه ادامه ندادیم و تصمیم گرفتیم هر کدوممون سمت شغلی که دوست داشتیم بریم.
..منم چون مامان حالش خوب نبود مجبور شدم به لندن برگردم....جیمین:تو دلم گفتم یعنی ممکنه داستای سویانگ همونایی باشن که جونکوک کشتشون....سویانگ:جیمین..هیی جیمین..با توام....جیمین:.ب..بله..بله...سویانگ:کچایی حالت خوبه....جیمین:بله خوبم....سویانگ:داشتی به چی فکر میکردی...جیمین:هیچی چیز مهمی نیست تو الان جایی رو داری که بخوای شب بمونی...سویانگ:قبلا خونه دوستام بود اما الان نه...جیمین:خوب بیا این کلید رو بگیر برو خونه من من شبا میرم بیرون کار دارم تو می تونی خونه من بمونی هر چیم خواستی تو خونه هست...سویانگ:نه ممنون مزاحمت نمیشم...جیمین:بهش لبخند زدم و گفتم با من تارف میکنی ناسلامتی من دوست دوران بچگیتما....سویانگ:اما...جیمین:همین که گفتم رت حرف منم حرف نزن...سویانگ:ممنون جیمین..رفتم گونشو بوسیدم...جیمین:خوب دیگه بهتره بری بیا اینم ادرس خونه...
....سویانگ:ممنون جیمین خدافظ...جیمین:خدافظ....سویانگ:رفتم به خونه جیمین....چقد خونه بزرگ و قشنگیه....نشستم رو مبل و تو فکر بودم....یه ذره برام مشکوک و عجیب بود...اونا حالشون خوب بود......نه اینجوری نمیشه باید برم پرس و جو کنم.....رفتم بیرون و از همه کسایی که همکاراشون یا اشنایا و دوستانشون تا حتی همسلیه هاشونن بود پرس و جو کردم اما هیچ کدوم خبری ازشون نداشتن....حتی جایی هم خاکسپاری نشدن ....عجیبه پس چطور مردن چطور همه میگن مردن در حالی که هیچ کس ازشون خبری نداره😨یه جای کار می لنگه...احساس میکنم هنوزم از ما وجود داره(منظورش جهش یافتس)...آههه چطوری باید پیداشون کنم آهاااا فهمیدم.....رفتم بیرون از شهر جایی که کسی صدامو نشنوه....
.......حیوونا رو صدا زدم.....کوکی(یه سگه)اومد پیشم....سرشو ناز کردم و با زبون خودم بهش گفتم می تونی دوستامو پیدا کنی....چشمامو بستم....کوکی می گفت یه چیزی رو حس میکنه گفت باید اول خودش بره ببینه بعد متوجه شد که اون جا همون جایی که دوستام هستن بهم خبر بده....بهش گفتم باشه پس منتظرتم....کوکی رفت...منم رفتم به سمت خونه جیمین....درو باز کردم و نشستم رو مبل...داشتم به سقف نگاه میکردم...یه حسی داشتم ....احساس میکردم دوستام هنوز زندن....امیدوارم حسم درس گفته باشه............جیمین:در خونه رو باز کردم...دیدم سویانگ رو مبل خوابیده...لبخند زدم..رفتم سمتش بلندش کردم و بردمش تو اتاق و گذاشتمش رو تخت..پتو رو کشیدم روش...داشتم به صورتش نگاه میکردم....خیلی وقت بود که ندیده بودمش....که یه آن خندم محو شد....بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون...تو دلم گفتم من نمی تونم با سویانگ باشم..اون حتی نمیدونه که من یه جهش یافتم ممکنه بهش آسیب بزنم.....از خونه رفتم بیرون و رفتم به سمت آزمایشگاه.....
......هانا:داشتم به ماه تو آسمون نگاه میکردم....واقعا زیبا و پر نور بود....ییشینگ:اینجایی...هانا:اره اومدم تا هوا بخورم....داشتم به اسمون نگاه میکردم که ییشینگ از پشت بغلم کرد و سرشو گذاشت رو شونم....هانا:بهش نگاه کردم و لبخند زدم....بد با هم به اسمون نگاه کردیم بد از چن لحظه بهش گفتم..به نظرت مونگو مارو ببینه چطوری برخورد میکنه....ییشینگ:چند لحظه مکث کردم بعد هانا رو رو به خودم کردم و گفتم قطعا اگر نارو ببینه خوشحال میشه که ما زنده ایم....هانا:به چشماش با حالت التماس کرده نگاه کردم و گفتم اگر نشد چی اگر ازم متنفر شد اگر قبول نکرد...ییشینگ:سر هانا رو با دستام گرفتم و اوردم بالا و گفتم من مطمئنم دخترمون مثل تو فرد عاقل و مهربونیه قطعا منطقی و عاقلانه برخورد میکنه....هانا یه لبخند ارومی زد...منم برای اینکه خوشحالش کنم اروم لبشو بوسیدم...بعد بغلش کردم و موهاشو نوازش کردم......
عالیهه😃
وایی جیمینم جهش یافته در اومد😂🙂
احساس میکنم خیلی داستان کیوتی
ممنون عزیزم
عالی بود
😘😘😘
های لاوی🍫
خوشحالم که دارم باهات صحبت میکنم🍭
چهار تا دختر کیوت تازه دیبو کردن و به حمایت شما نیاز دارن❤
میخام که فنشون باشی یا فقط ازشون حمایت کنی🎤
اسم گروه:White flower🎶🍬🌷
نام فندوم:وایت😨😍😍😍
اگه میخای اسم هاشونو بدونی و عکسشونو ببینی انگشتتو بچرخون روی پروفایل🍭
دخترا خیلی به حمایت نیاز دارن❤
به تست هاشون سر بزن✋
دوستت دارم🌷