
ناظر عزیز ومحترم لطفا منتشرش کن🙏💕
.مرینت از رفتار ادرین تعجب کرد ..بازهم به چشم هاي او که نگاه ميکرد ا.س.ت.ر.س ميگرفت. مرینت با ت.ت.ه پ.ت.ه :چ..چی شده؟ چشم هاي ع.ص.با.ني ادرین ريز شد و گفت:چي شده؟من بايد اين سوال رو از شما بپرسم. مرینت منظور او را نميفهميد. ادرین با محکم گفت:مشکليه من کنار دخترعموم بشينم. _اصلا من تنها.تون گذاشتم که با هم را.ح.ت باشيد. باز.و.ي مری داشت به د.ر.د ميامد.ادرین گفت:پس به مامانم چي گفتي؟ مری با پو.ز.خ.ن.د گفت:ت.ن.ب.ي.ه.ت.و.ن کردن؟ ادرین بيشتر عصباني شد و گفت:ح.س.و.د.ي ميکني؟ مرینت خنده اش را نگه نداشت و از خنده م.ن.ف.ج.ر شد و حتي از خنده اشکش در ميومد. و گفت:ح.ســـــو.د.ي؟
_به چي بايد ح.س.و.د.ي کنم؟ ادرین :اگه دفعه ي ديگه پيش مامان بري ک.ش.ت.م.ت. مرینت:من هر کار بخوام ميکنم و د.س.ت.ش را از د.س.ت او دراورد و همراه وسايل از اتاق خارج شد _از اتاق خارج شدم.امیلی خانم داشت با مامان حرف ميزد جلو رفتم و گفتم:بريم مامان. امیلی چ.ن.گ.ي نمايشي به صورتش ز.د و گفت:دخترم اگه از دست ادرین ن.ا.ر.ا.ح.ت شدي ببخشش.
_نه بابا ناراحتي چيه.ايشون خيلي محترمن ولي من فردا تا ساعت8 شب مدرسه کلاس دارم. امیلی د.س.ت.ش.و روي شونم گذاشت و گفت:موفق باشي. لبخندي زدم و به نزديکي بابا که دم در بود رفتم ..از همه خداحافظي کرديم و رفتيم خونه در کل راه مامان ن.ص.ي.ح.ت.م ميکرد که براي چي گفته بريم خونه و بابا رو ز.و.ر کرد که ناهار از بيرون بگيره. ناهار رو گرفتيم و رفتيم خونه منم ناهارمو خوردم و رفتم توي اتاقم درس بخونم.اون روز تا شب هيچ اتفاق خاصي نيوفتاد.... ***************
با صداي ساعت که زنگ ميزد از خواب بلند شدم.د.س.ت.م.و روي ساعت گذاشتم و خواستم خاموشش کنم که د.س.ت ديگه اي برش داشت.مارسل بود . _سلام. با حالت خوابالويي گفتم:سلام...و خميازه کشان گفتم:اينجا چيکار ميکني؟ _داشتم لباس ميپوشيدم حالا بدو ديرت نشه. از جا بلندشدم صورتمو شستم و برنامم رو گذاشتم و حاضر شدم و همراه مارسل از خونه زدم بيرون. گفتم:با من مياي؟ _اره تا دمه دانشگاهتون باهات ميام بعد با خط اتوبوس ميرم دانشگاه. کيفمو به د.س.ت.ش دادم و گفتم:پس بيا تا دم مدرسه اينو بگير که بيکار نباشي. کيف رو گرفت و گفت:مریـــــــــنت! _بله.
_بله. _من با ادرین حرف زدم و با تو هم ميخوام حرف بزنم. _راجع به چي؟ _گوش کن ..شما بايد طوري رفتار کنيد که نشون بده بايد از هم ط.لا.ق بگيريد. _چطوري؟ کيف رو از دستي به دست ديگه داد و به اون طرف خيابون نگاه کرد گفتم: بگو ديگه چطوري؟ _يکيتون بايد بشه ادم خو.به و يکي بشه ادم ب.د.ه...اينطوري اون بده هي غ.ر ميزنه و خوبه ت.ح.م.ل ميکنه..اينطوري وقتي دو خونواده ببينن.دلشون مي.س.و.ز.ه و خودشون به اين زندگي خ.ا.ت.مه ميدن.
چرخيدم طرفش. فکر خيلي خوبي بود..خيلي خوب....ميخواستم مارسل رو ب.غ.ل کنم و ب.ب.و.س.م ولي حيف که تو خيابون بوديم. مارسل گفت:نظرت چيه؟ _خيلي خوبه ..خيلي. مارسل:ولي مشکل کار اينجاست. _کجا خیلیم عالیه اصلا از این بهتر؟ _کي ادم خو.به بشه و کي بد.ه؟ _من ميشم خو.به و ادرین ميشه بد.ه. _اون قبول نميکنه. تقريبا نزديک مدرسه بوديم.گفتم:چرا؟ _چون اون روي ذ.ه.ن همه ي فاميل ميمونه.همه تقصير کار.ش ميدونن.مخصوصا اينکه يک مدت زماني توي فرانسه ست .
_براي چي؟ _دانشگاهش _مگه ثبت نام کرد؟ _بله ساعت خو.ا.ب شما کرد. سرمو انداختم پايين خوب منم که دلم نميخواست ادم بد.ه بشم.ولي يک فکر به ذهنم رسيد سريع گفتم:خوب جاهامونو باهم عوض ميکنيم.يک بار من ميشم بد.ه يک بار اون مارسا با خنده گفت:مگه بازيه؟ گفتم:زندگي يک با.ز.ي.ه بز.ر.گ.ه. کيفمو به دستم داد و گفت:خيلي خب برو دانشگاهت دير نشه. کيفو گرفتم و گفتم:خداحافظ _باباي خواهر کوچولو. هنوز چند قدمي نرفته بودم که برگشتم.
ميخواستم به مارسل بگم که بهم پ.و.ل بده تا چيزي بخرم ولي اون سوار اتوبوس شده بود و داشت نگاهم ميکرد.براش دست تکون دادم و وارد دانشگاه شدم. روز خيلي بد.ي بود تا ساعت 8 شب کلاس داشتم..تا ساعت 2 که خود کلاساي دانشگاه بود.از ساعت 3 تا 5 هم کلاس تقويتي زبان بود چون بر خلاف درس هاي ديگم زبانم خيلي ب.د بود ...و از ساعت 5 و نيم تا 8 هم کلاس رياضي داشتم چون 1 شنبه تعطيل بود.کلاس که تموم شد هوا تاريک شده بود کمي احساس تر.س کردم...همين که پامو از دانشگاه
گذاشتم بيرون تموم اعتماد به نفس هايي که تو کلاس به خودم ميدادم به ب.ا.د رفت..اروم اروم از کنار خيابون راه افتادم تا دمه خونمون فقط می.تپ .رس.ی.د.م به سر کوچه که رسيدم متوجه ماشين فرانک(پسر عمو ادرین) شدم خيلي عجيب بود....ماشين پارک شده بود و کسي داخلش نبود.نگاهمو از ماشين گرفتم شايد من اشتباه ميکردم.اره حتما من اشتباه ميکردم اون اينجا چيکار بايد بکنه...کوچه هم خلوت ..سرمو انداختم پايين و با سرعت شروع به دوييدن کردم که يکدفعه به کسي خو.رد.م و چند قدم به عقب رفتم بهتره بگم پرتاب شدم.نزديک بود بيوفتم که دستمو به ديوار فشردم و ايستادم ..سرم هنوز پايين بود نميتونستم به بالا نگاه کردم.نفس نفس ميزدم و به حالت 90 درجه خم شده بودم و دستم همينطور به ديوار. صدا منو به خودش اورد:
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
یه مسابقه در مورد داستان هات بزار
از چیشون بزارم؟
شاید یه مسابقه رمان نویسی بزارم
چی شد نیومد
برسیهه
زود بعدی رو بزار
الان میزارم
اجی پری 200 تایی شدنت مبارک اجی ناز و مهربونمممم
ببخشید یکم دیر فهمیدم
ایشالا 1k شدنت اجی خوشملمممم
مرسیییی اجی
لیانااااااااااا میکشمتتتتتتننت چرا باز ادبی نوشتی خخخخخخخیییللللیییییی رررروووو مممخخخخهههههه .😤😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
😐💔
عزیزم خودت رو کنترل کن 💔😐
عالی بید اجولییی
مرسی اجو
عالییییییییییییییییییییییییی بود❤❤❤
مرسییییی
سلام صبح بخیر 😙
خب آمدم یه چی به پارت بعد بگم و برم 😐💔
پارت بعد کجایی تو بی من کجایی 😂😂😂😂
اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا
رد شد به خاطر دوتا نقطه😐💔
ساعت یک دوباره میزارمش ببینم چی میشه
باش پس تا من یکم استراحت کنم ممکنه بیاد
عالییییییییییییییییییییییییی بودددددددددددددددددد 🌸🌿💚
مرسیییییییی
😄🌸🙏
میگم نوشتی و تو برسی هست یا ننوشتی
برسیه
وای خدا