سلام بچه ها قراره فصل سوم هم داشته باشیم. چون این فصل یک مقدار طولانی تر می شد فصل سوم هم داریم و فکر کنم پارت بعدی پارت آخر این فصل باشه.پارت بعدی حتما اسم فصل سوم را هم می گویم.امیدوارم لذت ببرید و نظر هم فراموش نشه.
همان طور که می دویدم به پسری با چشم های عسلی و موهای طلایی برخورد کردم و افتادم.سریع بلند شدم و گفتم:ببخشید حواسم نبود.پسر گفت:اشکالی نداره ولی بعد متعجب به دست هایم نگاه کرد.وقتی به دست هایم نگاه کردم تازه متوجه شدم که نور رنگین کمانی توی دستم می درخشه ولی برای خاموش کردنش دیر شده بود.قبل از اینکه بخواهم کاری انجام دهم در گوی بزرگ سایه ای سفید رنگی گیر افتادم.
پسر با تعجب گفت:یک ویانایی هستی؟چطور وارد اینجا شدی؟همان لحظه الینا و پادشاه را دیدم که به سمت ما می دویدند.با التماس گفتم:منو آزاد کن خواهش می کنم.گفت:تا وقتی نفهمیدم یک ویانایی چرا وارد سرزمینمان شده نمی توانم آزادش کنم.پادشاه که دیگر خیلی نزدیک شده گفت:آفرین پسرم به موقع آرولا را گیر انداختی.چشم های من از تعجب گرد شد.آن پسر شاهزاده تیانا بود.او هم با تعجب گفت:آرولا؟محافظ ویانا؟
الینا هم که به ما رسیده بود.رو به پادشاه گفت:خیلی قدرتمند تر از اونی بود که فکر می کردیم.بعد با عصبانیت به من گفت:بهتره دیگه فکر فرار به سرت نزنه چون دیگه اون موقع بخششی در کار نیست. از دور آنا،آگرا و آریستا را می دیدم که با سرعت به سمت ما می آمدند.آنا خیلی عصبانی بود.ولی صورت آریستا و آگرا مهربان بود.احساس می کردم می شود به آریستا اعتماد کرد.ولی این بار به این حسم گوش کردم چون همیشه درست بود.
آنا رو به من گفت:خوب به پیشنهاد ما فکر کن.تصمیم درست و عاقلانه را بگیر.بعد با جادویی من را بیهوش کرد.وقتی بهوش آمدم متوجه شدم در اتاقی کوچک،ساده و زیبا هستم.در گوشه ای از اتاق تخت چوبی کوچک و زیبایی قرار داشت و رنگ دیوار ها یاسی بود. پنجره کوچکی هم بالای تخت قرار داشت.به سمت در رفتم و سعی کردم در را باز کنم ولی در باز نشد.مطمئنن در اتاق ضد جادو گیر افتاده بودم چون حتی نمی توانستم از نیروی درمانگرم استفاده کنم.
روی تخت نشستم و به فکر فرورفتم.باید چیکار می کردم.چه تصمیمی درست بود.واقعا در شرایط بدی قرار داشتم.سعی کردم با گیدئون ارتباط ذهنی بگیرم ولی نمی توانستم.ناگهان فکری در ذهنم جرقه زد.چرا به روش هوشمندانه به سرزمینم کمک نکنم؟می توانستم به تیانایی ها ملحق بشوم ولی به شکل هوشمندانه به ویانا کمک کنم.با این فکر لبخندی روی لب هایم نشست.پس همین کار را می کنم.
ناگهان در اتاق باز شد و آنا وارد اتاق شد.رو به من گفت:تصمیمت را گرفتی؟کمی با ترس جواب دادم:تقریبا ولی هنوز به تصمیمم شک دارم.گفت:حتما خیلی سعی کردی با شاهزاده ویانا ارتباط برقرار کنی تا کمکت کنه؟درسته؟ولی من فقط متعجب نگاهش می کردم.او هم متوجه شد که واقعا همین کار را می کردم.پس با اخمی گفت:با جادوی قدرتمندی جلوی ارتباط ذهنی را گرفتم و اگه تصمیم داری با ما باشی تا وقتی بهت اعتماد کامل نداشته باشم خبری از ارتباط ذهنی نیست.
بعد ادامه داد:به علاوه اگه واقعا می خواهی با ما همراه بشی فقط کافی دست ازپا خطا کنی تا مجبورت کنم دوستای نزدیکت را بکشی پس درست تصمیم بگیر و عمل کن.اخمی کردم.دلم می خواست گریه کنم.حتی به تصمیمم شک داشتم.اگه بخواهم در عوض کمک به مردم ویانا دوستانم را از دست بدهم چی؟سرم را بالا آوردم و با صدلی لرزانی به آنا گفتم:من تصمیم خودم را گرفتم به تیانا ملحق می شوم.
آنا با لبخند مهربانی گفت:درست تصمیم گرفتی بعد دستش را روی پیشانی من گذاشت و طلسمی را گفت که باعث شد سرم گیج برود ولی بازم محکم سر جایم نشستم.کمی بعد به حالت عادیم برگشتم و با حالت سوالی آنا را نگاه کردم.گفت:اگه به ما خیانت کنی می توانم به راحتی مجبور به انجام هر کاری بکنمت و بعد از اتاق خارج شد. با خارج شدن او اشک های منم سرازیر شد.چهره دوستانم و مردم ویانا را تصور کردم.وقتی که می فهمیدند من به تیانا ملحق شدم چکار می کردند؟عصبانی میشدند؟ناراحت می شدند؟می ترسیدند؟یا شاید تعجب می کردند؟در دلم گفتم:من تمام تلاشم را می کنم تا این مشکل را حل کنم من می دانم که موفق می شوم.
چند ساعت از آن اتفاق می گذشت.اتاقی کوچک به من داده بودند ولی منو زیرنظر نداشتند.منم جرئت فرار نداشتم.نمی خواستم به دوستانم صدمه بزنم.آریستا به من رسید و همان طور که از کنارم می گذشت دستم را گرفت و در گوشم زمزمه کرد:منم دنبال راه فراری از اینجا می گردم.بهم اعتماد کن ما می تونیم با هم باشیم.و منتظر به من نگاه کرد.به حسم توجه کردم.همیشه درست راهنماییم می کرد. چشم هایم را باز کردم و به صورت مهربان و پشیمان آریستا نگاه کردم و گفتم:باشه قبوله با هم راهی برای رهایی از اینجا پیدا می کنیم.بهش اعتماد داشتم و خوش حال بودم که در اینجا یک دوست دیگر هم داشتم.او هم لبخندی زد و با امید به رهایی از اینجا از من دور شد.
پارت بعدی پارت آخره این فصله و پارت بعد حتما اسم فصل سوم را اعلام می کنم.
زیباترین داستان
ممنون
مثل همیشه عالی بود
ممنون
عالی بود
ممنون
ماجرا خیلی جالب شد
خوشحالم که دوست داشتی
عالی
ممنون😇