سلام
از زبان راوی:مرینت و آدرین خیلیییییییییییییی خوشحال بودن (بعد عر.وسی میدونم یک پارت لباس هاشون گذاشتهام اما عروسی نذاشتم اخه عر.وسی چیزی نداره برید عر.وسی ماریان و ادرینا رو بخونید ببینید فقط با هم میرق.صند شما هرجور که خودتون دوست دارید تصورش کنید)
(دو سال بعد میدونم خیلی عجله دارم) از زبان مرینت: من الان چهار تا بچه دارم به اسم مارتا مانا ماتیسا و مانی هر چهار تاشون ۸ ساله اند (عکس مارتا)
(عکس مانا) از زبان ادرین:بچه ها پاشید مدرستون دیر شد پاشید ا پا نمیشن که پاااااشییییدددد
(عکس ماتیسا)از زبان مرینت:عزیزم آروم باش اینطوری که کسی بیدار نمیشه گفت بیدار نمیشههه من حنجرم پاره شد از بس جیغ زدم رفتم پیشونیشون رو ب.و.س.ی.د.م همه بیدار شدن ادرین رسوندشون اومد خونه
(عکس مانی) (میدونم هشت سالش نیست شما هشت تصور کنید اخه خیلی خوشگل بود عکسش تو اکسپلور هم رفته)
از زبان مانی:رفتیم مدرسه کلی با بچه ها خوش گذشت بابا اومد دنبالمون رفتیم خونه همه جا یک هفته تعطیل بود میخواستیم بریم مسافرت
همه وسایل هامون جمع بود لباس هامون پوشیدیم (چند ساعت بعد)رسیدیم
هوراااااا اینجا خیلی قشنگه(عکس ویلا) بابا گفت از این ویلا چهار تا خریده و به نام هر کداممان کرده الان هر کدوم یک ویلا چند میلیاردی داریم
کدام بچه خوشگل تر بود