
ببخشید دیر شد اصلا وقت نکردم بزارم ببخشید ناظر بخدا چیز بدی نداره 😕

@ش...شما..منو از کجا میشناسین + جین هو بهم گفت @ا..اها+اسم من بکهیونه....بیون بکهیون (عکس بکهیون در بالا)@😊خوشبختم بکهیون:منم همینطور @را...راستی ..شما چطور تونستین اون کارو کنین بکهیون : خب...این یکی از قدرتامه @ واو😳ژان: ات کجا بودی...هه...هه ...(نفس نفس زدن)همه جا رو دنبالت گشتم ...که یهو سرشو به معنای احترام خم کرد ژان: از دیدن دوبارت خوشحالم شاهزاده بکهیون یه نگا بهش کرد و اخم کرد ژان : ببخشید...بکهیون لبخند زیبایی رو لبای بکهیون اومد ژان : بیاین بریم داخل سرده بکهیون : باشه راه افتادیم و به سمت خونه حرکت کردیم رفتیم تو شوگا : زر نزن تقصیر خودت بود جکسون : میگم من نبودم پسره ی زبون نفهم جین : تقصیر دوتاتون بود شوگا :من اعتراض دارم اون داره میندازه گردن من ...جکسون : چون تو هواسمو پرت کردی جیمین : تازه سر منم شکوندین کوک : کتاب نامجون رو هم خراب کردین ژان : بس کنید😠الان میام همتونو میکشم تازه فهمیدن که چی شده نامجون : بکهیون !؟ جین : بیا تو ما که دم در ایستاده بودیم رفتیم و نشستیم جکسون : بیاین اصلن از این بپرسیم بکهیون : این چیه من اسم دارم جکسون : حالا همون بکهیون : چی شده ژان : وایسا ببینم اون لباس من نیست😳.....کی اینکارو کرده همین الان اعتراف کنه جکسون : اگه اجازه بدی میخوام بگم😐...خب داشتم میگفتم داستان ازین قراره که منه بدبخت رفتم یکم غذا بخورم ملاقه رو برداشتم تا یکم در بیارم که شوگا....=فلش بک = از زبان جکسون رفتم به سمت قابلمه که دست کسیو رو شونم حس کردم به سرعت تاب خوردم و با دیدن شوگا ضحله ترک شدم ملاقه از دستم افتاد پایین و شکست شوگا : هییییی تو چه غلطی کردی که جین وارد شد پاش گیر کرد به میز کوچیکی که کنار کاناپه بود با مخ رفت تو زمین قهوه رویه میز افتاد رو کتاب نامجون نامجون : کتابم ! من رفتم جلو که جین رو بلند کنم پام رفت رو ملاقه و ملاقه پرت شد زد تو سر جیمین کوک هول شد و دستش خورد به قهوه کنار میز لیوان با قهوه چپ شد رو پیرهن ژان که انور بود جین : میییییکشششششمممممتوووووووونننننننننن جیمین : ای سررررررررممم نامجون : کتاااااببببممم کوک : باید فاتهم رو بخونم الان ژان میاد میکشم
=پایان فلش بک =از زبان ات جکسون : خلاصه اینطوری شد .....حالا خودت بگو تقصیر کی بود....منی که رفتم تا یکم غذا کوفت کنم و شوگا پشت سرم ظاهر شد اگه شوگا نمیومد این اتفاق نمی افتاد کدوممون مقصریم بکهیون : چی بگم....خب...مقصر....دوتاتونید....شوگا نباید اینقدر یهویی میومد و تو هم نباید اینقدر هول میشدی که ملاقه از دستت بیوفته و......شوگا و جکسون با هم : یااااااا تو داری چی میگی شوگا و جکسون همو نگاه کردن و باهم گفتن : تو خفه شو ژان : بسه الان همتونو میندازم تو دریا ماهیا ی گوشت خار بخورنتون ببین چه بلایی سر لباسم اوردین ....اخه خدا خوشش میاد جکسون : تو یکی حرف نزن ژان : الان میام....@بس کنین که سر جاشون متوقف شدن تهیونگ: سرم اومد درد @ توهم که همیشه همینطور هستی چیزی نمیگی وقتی هم که میگی یه چیز خوب از دهنت بیرون نمیاد تهیونگ : به توچه هوم؟ @ یاد نگرفتی درست حرف بزنی تهیونگ داد زد : به تو ربتی نداره....فکر کردی کی هستی که راجب رفتارهام و شخصیتم نظر میدی ها ؟ @ ..... دیگه حرفی برای گفتن نداشتم تهیونگ رفت بیرون و درو محکم پشت سرش رد جوری که خونه لرزید بکهیون : یه لحظه...یه لحظه...الان بحث رو چی بود فک کنم من نباید دخالت میکردم باید برم از دلش در بیارم .....راس میگه من نباید راجب شخصیت و رفتار های دیگران نظر بدم😔اخه اون ادم هم نیست که راحت بری از دلش دربیاری ولی هرجور شد رفتم بیرون و درو اروم بستم (خدارو شکر نمد چرا هرکی میره حرسشو رو در بدبخت خالی میکنه 😐)داشتن دنبالش میگشتم ....اما پیداش نکردم همینطور داشتم میگشتم قشنگ تو دل جنگل بودم که یه گربه سیاه یه پرنده رو زخمی کرده بود دویدم سمتش و نزاشتم به پرنده دست بزنه اخه میخواست بخورش اومد جلو که دستشو رو دستم گذاشت و کشید @ اااااااااااخخخخخ دستم کاملن بریده بود جوری که خون ازش چکه میکرد

سرم رو پایین گرفتم و از درد چشمامو بستم یه نگا به بالای سرم کردم @ ااااااااا(جیغ)یه پسر مو زرد با لبای سرخ و چشمای ابی با یه لبخند ترسناک بالای سرم بود(عکس پسره)دستشو گزاشت رو دهنم و با صدای کلفتی گفت ●نباید دخالت میکردی دختر کوچولو😈که چشمام سیاهی رفت و بیهوش شدم .......از زبان ژان تهیونگ برگشته و رفته تو اتاقش شوگا و جکسون هم برای تنبیهشون دارن کل خونه رو تمیز میکنن حتا اتاق ها واسه شام هم اونا غذا درست میکنن اما ات برنگشته نگرانشم که در خورد با سرعت به سمت در رفتم با کسی که پشت در دیدم لبخند رو لبام شکل گرفت
ژان: یی...ییبو! ییبو: چیه ادم ندیدی 😑ژان : باورم نمیشه ....خیلی دلم برات تنگ شده بود پریدم بغلش ییبو : ولی من دلم برات تنگ نشده بود 😐ژان : دروغگو من که میدونم لحظه شماری میکردی تا منو ببینی ییبو : اره...یعنی نه ژان : عه کوک : خوش اومدی ییبو : ممنون (خب الان براتو سواله که ییبو کیه اسم کاملش وانگ ییبو عه دوست صمیمی ژان و بقیه پادشاه سرزمین بال دار ها هست تمام مردم سرزمینش بال دارن و بال هاشون مشکی هستن و بعضیا سفید کسایی که بال سفید دارن خاص و ساده ان و به راحتی میشه باهاشون حرف زد و دوست شد و خیلی مهربون و زود باورصن به همین دلیل بال هاشون رو مخفی میکنن حالا میپرسین چرا باید بال هاشون رو مخفی کنن خودتون بهدن میفهمین)رفت و نشست رو کاناپه یییو : گشنمه😐جین : وایسا الان برات غذا میارم ییبو : ممنون😐کوک : توهم دیگه ازین حالت پوکریت در بیا یکم لبخند بزن باشه ؟ ییبو : نه 😐جیمین : اینقدر رک نباش ییبو : 😐 ژان : من واقعا نگرانم نکنه بلایی سرش اومده باشه ییبو : کی 😐 ژان : ات ییبو : ات دیگه کیه😐(همچیزو توضیح داد ) ییبو : خب معلومه که بلایی سرش اومده ژان : چی 😳ییبو : من دیدمش دزدینش ژان: چییییی😳ییبو : خب داشتم پرواز میکردم که یه دخترو دیدم که که یونجون با خودش بردتش😐کوک : چی پس چرا جولوشو نگرفتی 😳ییبو : اخه من چه میدونستم اون دخترو میشناسین بعدشم اگه بدونستم هم نجاتش نمیدادم😐شوگا : اونوقت چرا 😐ییبو : چون نمیخواستم با یونجون درگیر شم

(ییبو☝)
نامجون : خدایا خودت بهم صبر بده ییبو : هی گشنمه 😐جین : مزخرف نگو پاشو بریم اتو نجات بدیم ییبو : به من چه 😐کوک : چون بهت نیاز داریم ییبو : 😐خب من نقشه رو میگم همه: باشه تهیونگ هم داشت میومد پایین تهیونگ : ییبو😳چی شده (همه چیز رو توضیح دادن)هوپ: هستی یا نه تهیونگ: با اینکه حالا ندارم اما هستم همه دور هم جمع شدیم ییبو : خب ببینین اونجا یعنی دم در قصر کلی سرباز هست تازه خواهرش هم هست جکسون : تو از کجا میدونی خواهر داره ییبو : وست حرفم نپر اینجا به ژان احتیاج داریم ژان با چهرش بقیه رو گول میزنه و شوگا هم اونا رو بیهوش میکنه منو تهیونگ با هم میریم پشت قصر اونجا یه در مخفی داره از اونجا وارد میشیم(نکته : یونجون پادشاه گربه هاست اون میتونه تبدیل به گربه بشه و با همه هم دشمنه همه هم به خونش تشنن😐)جکسون : وایسا ببینم تو از کجا میدونی ییبو : به تو چه جکسون تو دلش :😒یه کاسه ای زیر نمی کاسشه از همون اولم ازش خوشم نمیومد ( تو از کی خوشت میاد که ییبو دومیش باشه😐)ییبو : وست حرفم نپر صد بار 😐خب داشتم میگفتم منو تهیونگ یه گروه میشیم بکهیون و ژان و شوگا یه گروه میشن اخه اونجا سه تا تا راه رو داره جکسون : تو از کجا میدونی 3 تا راهرو داره ییبو : بهت گفتم وست حرفم نپر😠....خب داشتم میگفتم ژان و بکهیون و شوگا از راهروی اول میرن جین بیرون نگهبانی میده نامجون و جیهوپ هم از راهروی وستی میرین چون ممکنه با یونجون روبرو بشین باید سرگرمش کنین هوپ : یااااا چرا من با نامجون برم...نمیشه کوک بره ییبو : نه😐جکسون : تو از کجا میدونی با یونجون روبرو میشن ها ییبو : این دیگه داره اعصابمو خط خطی میکه 😐ژان : اروم باش ییبو : خیلی خب کجا بودم ...اها...کوک و جیمین هم از راهرو سومی میرن اهه تو رو داشت یادم میرفت تو هم با شوگا و بکهیون و ژان میری جکسون : بعد چرا من با اونا برم 😐 ییبو : ولم کنین...وللللللممم کنییین میییخوااام بکککککککششششمممممشششش😠ژان : اروم باش
از زبان ات چشمامو باز کردم تویه اتاق با تم قهوه ای تیره بودم اینجا واقعا احساس بدی بهم میدا دستام با زنجیر به تخت بسته بودن @ کمک ......ککککمممممکککک......کسی اینجا نیییسسسست.....که در اتاق باز شد یونجون : زیادی حرف میزنی @ تو کی هستی .....میخوای چیکار کنی با قدم های سنگین به سمتم اومد نخون های تیزشو رو شاهرگم گزاشت یونجون : نباید تو کارم دخالت میکردی ....شاید بکشمت....ام....شایدم...که در باز شد یونجون داد زد : کی بهت گفت بدون در زدن بیای تو ها ♡متاسفم ...اما...با دادی که پسره زد از ترس من من میکرد ♡همونطور که ...گفته بودید...رفنم سراق خواهرتون اما....اونجا نبودن پسره رفت سمتش و گردنشو گرفت یونجون : چی داری میگی.....(با داد ) بهش گفته بودم از اتاقش بیرون نیاد .....نگهبانا چغندر بودن ♡ق...قر...بان....نگه...بان...ها.....هیچ....هیچ...اثری ....ازشون...نی....نیست یونجون : چی داری میگی...گردن پسره رو ول کرد و رفت بیرن اونم پشت سرش رفت =فلش بک =از زبان ژان ژان : از کدوم طرف باید بریم
برو بعدی
ییبو : از اون طرف جکسون : تو از کجا میدونی باید از کدوم طرف بریم ها 😐 ییبو : ولم کن ...ولم کن ...من اخرش این جن اعصاب خورد کن رو میکشم اههههه (1 ساعت بعد ) به یه دروازه ی بزرگ و مشکی رسیدیم ییبو : شوگا شوگا : باشه شوگا رفت جلو #چیکار دارین م....که شوگا از قدرتش استفاده کرد و نگهبان هارو بیهوش کرد که یه دختر دوید سمتمون $شما کی هستین .......نگهبان.....نگهبان....بیدار شو....ییبو : خواهرشه ...ژان 😈ژان رفت جلو : سلام خانم کوچولو شما چقدر خوشگلین # چی ؟ چی داری م......واو شما شما فوقعلاده زیبایید ژان : خیلی ممنون و شوگا دختررو بیهوش کرد ییبو : کارت عالی بود جکسون تمام مدت رو به ییبو زل زده بود ییبو : اینقدر بهم زل نزن مگرنه چشاتو درمیارم جکسون :😑رفتیم تو منو بکهیون و شوگا و جکسون از راهروی اول رفتیم نامجون و جیهوپ هم از راهروی دوم و کوک و جیمین و جین هنوز نیومده بودن تو از زبان کوک کوک : جیمین تو باید بدون من بری جیمین : چرا کوک : بعدن میفهمی به کسی نگو من باهات نیومدم باشه ؟ جیمین : ام...باشه جیمن رفت جین : خب بیا ببریمش دخترو رو بردیم انداختیم پشت دیوار های بلند قصر جین : باید کارمون رو شروع کنیم کوک : نقشت عالیه 😈جین : شک نکن
از زبان ییبو با تهیونگ رفتیم پشت قصر یه تیکه از دیوار رو فشار دادم بقیه رفتن کنار و در باز شد وی : این یکم مشکوک نیس....تو از کجا میدونستی چطور باز میشه ییبو : چقدر حرف میزنی اون کوله پشتی چیه دیگه با خودت اوردیش وی : لازممون میشه 😑درشو باز کرد پر از چاقو وبیهوش کننده و.....بود ییبو : چه خبرته اخه تهیونگ : 😑رفتیم تو راهرو های قصر رو تک تک گشتیم تا اتاق یونجون رو پیدا کنیم میدونستم اتاقش کجاعه ولی برای اینکه شک نکنه در تک تک اتاقا رو باز کردم 😑از زبان هوپ پشت دیوار قایم شده بودم که یه پسر با موهای زرد و چشم های ابی رو دیدم که داشت میومد هوپ : خودشه نامجون رو هول دادم نامحون : چی کار میکنی هوپ : کارت عالیه ادامه بده یونجون : تو دیگه کی هستی تو قصر من چی میخوای 😠نامجون : خب من.....من نمیدونست چی کار کنه به سمتش حمله کرد و باهاش جنگید درسته نامجون رو شکست داد ناخون های تیزشو روی گردن نامجون گزاشت یونجون : میگی کی هستی یا میکشمت نامجون : هوسوک بیا بیرون هوسوک خواهش میکنم از ترس از جام جم نمسخوردم و بلخره رفتم پشت سرش تا بیهوشش کنم که دستمو گرفت و با اعصبانیت تو چشمام خیره شد از زبان ات
داشتم سعی میکردم خودمو ازاد کنم کل دستام زخم شد و بله موفق هم شدم سریع رفتم بیرون من کجا همینطور میدویدم در خروج رو پیدا کردم یونجون پشت سرم اومد و ناخون هاشو رو گردنم گذاشت یونجون : کجا داشتی فرار میکردی ها خانوم کوچولو @ اه...ولم...ک...کن چند تا سرباز دیگه اومدن اونا نامجون و جیهوپ رو گرفته بود @ لطفا اونا رو ول کن یونجون : اوه....پس میشناسیشون @ نه نه نه که جین رو پایین دیدم جین : هی پسره ی احمق یا ات رو ول میکنی یا همینجا خواهر کوچولوتو میکشم چاقوی مشکی رنگی رو روی گردن اون دختره گزاشته بود و دختره داشت گریه میکرد یونجون : سوجین .....اه خواهش میکنم ولش کن....سوجین سوجین : داداشی منو نجات بده....هق بقیه هم اومدن بیرون یونجون : ییبو تو....تو...اینجا چه غلطی میکنی ها که جین زیر لب چیزی رو زمزمه کرد که ماه به رنگ خون در اومد و از اسمون خون میبارید (نکته الان شبه ) سوجین : داداش....هق.. یونجون : تو... تو چطور اینکارو کردی جین : میدونی من خیلی کار ها میتونم بکنم میتونم از قدرتم استفاده کنم اونوقت اگه یک قطره از اون خون رو بخوری میره تو بردنت و تورو کم کم میکشه ولی نمیخوام اینکارو کنم پس همین الان ولشون کن منم قول میدم خواهرتو ول کنم یونجون : عمرن جین : پس باید با خواهر کوچولوت خداحافظی کنی یونجون : نهههههههه جین : تا سه میشمارم....یک......دو...که منو و نامجون و جیهوپ رو هول دادن سمت جین از زبان جین ات و نامجون و جین و جیهوپ رو هول داد سمتم و وایسادن پشتم بارون خون تموم نمیشد یونجون : تو هم سر قولت بمون خاهرمو ول کن خواهرشو هول دادم سمتش یونجون بغلش کرد و گریه میکرد به خواهرش نگاه کرد اما کم کم صورت سوجین تغییر کرد و به کوک تبدیل شد کوک با یه لبخند شیطانی جلوش وایساد یونجون : طلسم تغییر شکل .....یقیه کوکی رو گرفت یونجون : خاهرم کجاست که شوگا اومد جلو و........
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سارااا ۲ هفته شد نزاشتی قرار بود فرداش بزاریااا🥲💔
گزاشتم تو صف برسی بود نمیدونم این ناظرا چه مشکلی با من دارن 4 بار از اول نوشتمش بلخره منتشر شد برو بخون😊
عهههه مرررسی🤍
عالی بود عجقولی💜
مرسی💜
ینی من مردم از خنده سر سوالای جکسون خیلی خوب بود😂داستانت خیلی عالیه فقط تنها مشکلی که داره اینه که خیییلییی دیر میزاری🥲💔
😊خوشحالم که خوشت اومد
سعی میکنم زودتر بزارم😊
شاید فردا صبح گزاشتن😊💜
😍😍😍😍🤍🤍🤍🤍🤍