😘😘😘😘
جیمین بعد بوس کردن لیسا یهو میخواست همچیو به لیسا بگه اما اینکارو نکرد به جاش به جیسو گفت یم لحظه بیا بعد همچیرو برای جیسو تعریف کرد حیسو میخواست گریه کنه.
اما جلوی خودشو گرفت چون جیمین گفت نمیخوام روحیه ی لیسا گرفته بشه بعد اون روز همه رفتن خونه هاشون جیسو طاقت نیاورد و به رزی و جنی همچیرو گفت.
دخترا وقتی فهمیدن میخواستن به لیسا زنو بزنن و بگن اما جیسو گفت جیمین گفته به هیچکی نگم تازه به شماها هم گفتن جنبشو داشته باشین دخترا اون شب خواب به چشاشون نیومد.
9ماه گذشت و وقت وقته زایمان لیسا رسید لیسا اینکارو با سزارین انجام داد و دکتر به جیمین گفت امیدوتونو از دست ندین هرکاری مه از دستمون بر بیاد برای لیسا جان انجام میدیم یک دست به شونه ی جیمین کشید و رفت.
دخترا استرس عجیبی داشتن جیمین نیم ساعت واستاده به دیوار نگاه میکرد جنی براش آب آورد خورد و دکتر اومد و همه دور دکتر جمع شدن و ازش کلی سوال بپرسیدن و دکتر گیج شد😂
دکتر فقط گفت یکی که تحمل جواب منو داره بیاد تو اتاق و اون آدم رزی بود رفت تو اتاق رفت و دکتر گفت بچه سالمه اما لیسا رفته کما معلوم نیست که بیدار میشه فقط باید به خدا بسپارین (منتظر اتفاق های جذاب باشین)
خیلی قشنگه 😍😍😍😍❤❤❤❤❤
😍ماچ بهت قشنگممم