سلام به همه ی دوستان اینم پارت دو داستانم راستی اگه این پارت زود تر از قبلی منتشر شد ببخشید 😔 چون پارت یک درحال بررسی بود که من این را گذاشتم لطفا یکش رو هم بخونید چون هم داستان رو متوجه میشوید هم به هم ربط دارن
یهو گرگه افتاد رو زمین من خیلی ترسیده بودم اصلا نمی تونستم فرار کنم پاهام قدرت فرار کردن نداشت که یکی گفت لطفا کمکم کنید گفتم تو کی هستی کجایی دوباره گفت من همینجا هستم قول میدم اگه کمکم کنی کار باهات نداشته باشم. من رفتم جلوتر سمت گرگه متوجه شدم که حامله هست فک کردم چون گرگه افتاده و حالش بده توهم زدم که گرگه حرف زده
و رفتم کمکش کردم بچه شو به دنیا بیاره وقتی به دنیا اومد خیلی ناز بود دقیقا شبیه مامانش سفید بود که یکی گفت ممنونم که کمکم کردی منم گفتم ت..و..تو هستی که داری باهام حرف میزنی و اون با بی حالی گفت آ...ر...ه.. ولی تو ح..رف منو میفهمی آخ..ه چطور مم..کنه
گفتم منم نمی دونم الان تو که منو نمی خوری گفت تو کمک بزرگی به من کردی من حتی بقیه گرگ ها رو هم میگم که تو رو نخورند راستی اسمت چی هست . گفتم. کاترین چون هیچی یادم نمی شوند و گفتم تو هم اسم داری گفت آره اسمم برفی هست تو میتونی برای بچه ام یک اسم مناسب انتخاب کنی گفتم...
چون اسم تو برفی هست اسم بچه گرگه هم .....آها برفک خوبه گفت چه قشنگه . از زبان مرینت من دیدم گرگه خیلی سردش شده آودمش کنار درختی که نشسته بودم و
بارونی مو روش انداختم چون بارون نمی آمدو همه جا پر از برف بود خودم یک ژاکت داشتم ولی بازم سردم بود برفک رو گذاشتم زیر بارونی کنار مادرش تا شیر بخوره و بعد خودم پاهامو جمع کردم و سرمو گذاشتم رو پاهام اون موقع شب بود و خواب م برد صبح که پاشدم دیدم برفی نیس و برفک هم زیر بارونی بیداره بارونی رو برداشتم و پوشیدم و
برفک و بغل کردم و رفتم دنبال برفی که تو راه چند تا گرگ سیاه و سفید و خاکستری دورم جمع شدن خیلی ترسیدم یکیشون گفت چه خوب یه انسان به نظر خوشمزه میاد یکی دیگه گفت اون بچه گرگ بغلش چکار میکنه و آخری گفت هرکی زود تر کش.تش مال اونه که یهو یک گرگ سییاه که یک چشم نداشت میخواست بپره روم که یهو
برفی اومد و انداختنش اون طرف اون گرگ سیاهه گفت چکار میکنی برفی هم گفت شما نباید اینو بخورید این دوست من هست اون بچه گرگی که بغلش هست بچه ی من هست که اون کمک کرد به دنیاش بیارم و اسمش هم برفک هست سیاهه گفت اسم انسانه برفی گفت نه اسم اون کاترین هست اسم بچه گرگه برفکه و راستی اون میتونه با ما حرف بزنه
که سیاهه گفت ثابت کن برفی هم روبه من کرد و گفت حرف بزن منم با ترس گفتم س..س...س..لا..م .م.من کاتر...ین هس..تم و همه ی گرگه ها گفتن چه جالب و اون گرگ سیاهه گفت جالب تر از اون مزشه و دوباره پرید سمت من و برفی نجاتم داد و گفت ولش کنید کسی حق نداره کاترین رو بخوره
و هر کی بخواد این کارو بکنه باید با من مبارزه کنه و اون سیاهه گفت باشه هستم ولی یکدفعه یک گرگ خاکستری رنگ اومد و به اون سیاهه گفت بس کن دیگه مشکی اون یکی از همنوعان ما هست و نمی تونیم باهاش مبارزه کنیم و اون دختر هم دوست ماست چون به ما کمک کرد و با ما کاری نداشت و رو به من کرد و گفت
سلام بانو ی جوان من سزار رییس گله ی گرگ ها هستم ما به تو آسیبی نمی رسانیم لطفا از ما نترس. من که کلا گیج شده بودم سلام دادم و گفتم ممنون که یهو
ببخشید جای هیجانی کات کردم و اگه این پارت زود تر از یک منتشر شد معذرت میخواهم و لطفا تو نظرات بگید که داستانم چطور بود💖
سلام به همه ی دوستان گلم من فکر کنم (مطمئن نیستما😁) پارت سه و چهار یک یا دو روز یا سه روز دیگه منتشر بشه ممنون از همراهی تون 💖🥰😘
عالی بود داستان منم بخوانید تازه پارت چهارم انتشار شده
سلام
داستانت عالیییییییییییییییییییی بود 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
پارت بعدی رو سریع تر بزار 🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
ممنون 🥰 پارت سه را سه روز پیش پارت چهار هم رو دو روز پیش گذاشتم در حال بررسی هستند💖
سلام به همه یک خبر خوب دارم😃 یک خبر بد 😟اول خبر خوب اینه که پارت سه و چهار را نوشتم خیلی هم هیجانی هستند😁 و خبر بد هم هفت تا هشت روز طول میکشه تا منتشر بشن 😥 ممنون که منتظر میمونید هر موقع وقت کردم پارت پنج را هم مینویسم لطفا تو داستان هاتون یا به دوستاتون داستانم را معرفی کنید ممنون خداحافظ
بعدی رو بنویس از کنجکاوی دارم برای خودم خیایات میبافم میگم پدر ادینا اومد بعد میگم نه یه شیر اومد وبعد میگم ادریانا از خونه دررفته واومده اونجا دارم میمیرم بزار بعدیرو
سلام ممنون که نظر دادی 💖 بعدی را گذاشتم درحال بررسیه 😁 راستی فک کنم منظورت آدرینا بود دیگه نه آدریانا 🤣و دوتا از حدسات درسته 🌹💖
عالیه پارت بعدی زود تر بزار
خیلیی قشنگه منتظر پارت بغدی هستم
ممنون که نظر دادی
خیلی قشنگه پارت سوم داستان منم بخوانید
ممنون که نظر دادی حتما میخونم💖