سلام دوستا این داستان جدیدمه امیدوارم خوشتون بیاد لایک وکامنت فراموش نشه😘
سلام اسم من ا/ت هست من ۲۴ سالمه من درستاره ایانتوس زندگی میکنم من امروز قراره به کتابخانه ممنوعه برم ودرمورد گذشته واقعی مردممون بفهمم وماجرای من وبی تی اس ازاینجا شروع میشه
ما توسیارمون ۵ تا استوره داریم که هرکدومشون یه قدرتی دارن این ۵تا قدرت عبارتند ازهوا💨🌬 آب🌊اتش🔥پیشگویی🎴رعدوبرق ⚡ است البته هنوز رازهایی وجودداره که باید کشف بشه جمعیت سیاره ی ماتقریبا۵۰۰نفره اون ۵استوره ای که گفتم دیگه فوت شدن وحالا توانایی هاشون به فرزندانشون رسی من نوه ی یکی ازاون استوره هام قدرت پدرم رعد هست🌩⛈اما قدرت من هنوز اشکار نشده امکان داره من اصلا قدرت نداشته باشم😟
اینجایی که میبینیم همون کتاب خونه مخفی الان میپرسین چطوری ازاینجاخبر داری یا چطوری اومدی اینجاخب باید بگم من اتفاقی از پشت در حرفهای ۵استوره جدید رو شنیدم که درباره ی همین کتابخونه بود و میگفتن که :ما میدونیم که کتابخونه کجاست ولی نمیدونیم کتاب کجای کتاب خانه قرارگرفته پدرم بلند شدوگفت:تنها کسایی که میدونستن استوره های نخستین بودن یکی گفت:ولی ازفوت انها هزار سال میگذره بقیه گفتن: درسته😐ولی اگه ما کتاب رو بدست نیاریم که نمیتونیم ازاین سیاره دوباره به زمین برگردیم واین نفرین شکسته نمیشه ا/ت:واقعا!مگه معلمها بما نمیگن که سیاره زمین پراز قاتل اغشته به خونه وایی یعنی دروغ بوده باید برم وزودتر از اونا کتاب رو پیداکنم
من دقیقا به جایی رفتم که اوناگفته بودن توی یه کوهی که پراز پرتگاه به هزار زحمت رسیدم به راه ورودی کتابخونه اونا میگفتن که بعداز تمام این مدت نتونستن کتاب روپیدا کنن ولی چرا؟رفتم داخل داشتم نگاه میکردم واو چقدرزیباست چقدر کتاب اینجاست یه دفعه از پشت سرم دربسته شد ترسیدم سریع رفتم سمت درتا بازش کنم اما هرچی تلاش کردم بازنشد فریاد زدم ودرخواست کمک کردم که یهو مجسمه ییکی ازاستوره ها شروع به حرف زدن کرد:ای الهی برتر پس بلاخره ازخواب عمیق بیدارشدی بلاخره میتوانیم این کتاب رابه دست توسپاریم حال آینده سیاره یما به تو بستگی دارد (ا/ت دراین حالت😧😨😰)این چیه ؟چی میگی واسه خودت الهه چی بود یهودیدم روی دستم یه کتاب قدیمی نازل شد
خواستم بازش کنم که بخونمش بازش کردم واز چیزایی که توش دیدم خشکم زد اونجا نوشته بود هزاران سال پیش انسانها کتابی رو پیدا کردن که مال هزاران سال جلوتر بود یعنی مال آینده انها باخوندن اون کتاب به تکنولوژی هایی رسیدن که حتی فکرشم نمیکنید پس از چند سال کسانی که کتاب رو دراختیار داشتن به چیزی پی بردن که هرگز نباید پی میبردن انها فهمیدن که دردل هرسیاره بزرگترین الماس وجود داره واگر تمام ۷الماس کنار یکدیگر قرار گیرند انسانهایی که اینکاررو کردن صاحب قدرت الههی میشن اون انسانهاهم وسوسه شدن والماس هارو مخفیانه یکه یکی ازدل سیاره هادر میاوردند اما نمیدونستند چه فاجعهی درانتظارشون
اونها بعد از چند سال موفق شدن که ۶مین الماس رو بدست بیارن حالا فقط الماس دردل زمین مونده بود انها باهم نقشه ای بدون اینکه کسی باخبر بشه بکشند وقتی رفتن والماس رو بدست اوردن یک مرد انهارا دید وبه رئیسشون خبر داد رئیس باافرادش سریع به محل کتاب رفتن اما خیلی دیر شده بودانها۷مین الماس روهم کنا دیگر الماس ها قرار دادند وسرنوشت انسانهارو تغیر دادن رئیس خواست که به اونها بفهمونه که نباید اینکار رومیکردن اما اونها قبول نکردن رییس ازجیبش برگه ای در اورد که صفحه اخر اون کتاب بود ونوشته بود که
نتیجه 1
😘😘😘😘😘
نتیجه 2
😍😍😍😍😍
نتیجه 3
😚😚😚😚😚
نتیجه 4
خب خب اومیدوارم خوشتون بیاد لایک وکامنت باید بیشتراز۵تاباشه درضمن پارت بعد ا/ت میره تا سرنوشتشو باگروه بی تی اس رقم بزنه
سلام گلم
میگم پس سفر به گذشته چیه؟🤔🤔 مگه اون همون داستانی که راجبش گفتی نیست؟
چرا ولی همزمان خواستم دوتا داستان بنویسم😅😅
آهان سوال شده بود برام