ناظر عزیز چیزی نداره منتشر کن!😐🤝🏻من خودم ناظرم:/
نگاه بقیه و همچنین جانگ کوک به سمت صدای دختری برگشت...دختری خوش اندام با لباس بلند ابی و استین بلند مجلسی همراه با موهای بلند قهوه ای رنگش که خودنمایی خاصی را میکردند، چشمان کهربایی رنگ مانندش که اسمش رو چیزی جز یک سحر و جادو نمیشه گذاشت، جذابیت دختر بخاطر پوست براق سفید و بی نقصش بود که جلوه بی نظیری رو در مقابل چشم ها میکرد...دختر درحالی نزدیک میشد اقای لانگو گفت:معرفی میکنم،ماریکا دخترم...ماریکا به سمت پدرش امد و در کنارش ایستاد و چند تا از تارهای موهایش رو پشت یکی از گوشانش اورد که گوشواره های مرواریدیش از ابشار خوشرنگ قهوهایش نمایان میکردن...لبان براق صورتی رنگش رو از هم فاصله داد و دندان های سفیدش نمایان شد:انیو..ماریکا لانگو هستم، از دیدار با شما خوشحالم، خیلی خوش امدید...زیبایی چشمگیر دختر چشم خیلی از مهمان های عمارت رو گرفته بود...هوانگجه لبخندی زد:منم خیلی خوشحالم که میبینمتون... دختر لبخندی زد که دوباره دندان های مروارید مانندش به چشم امد.اقای لانگو دستش رو ی شونه دخترش قرار داد و به هوانگجه اشاره ای کرد:ایشون اقای جئون هوانگجه و نوه اشون جانگ کوک هستن... که قراره برای سود بیشتر هردو شرکت با ایشون همکاری کنیم...ماریکا سری تکون داد....ماریکا نگاهی به اطراف کرد که نگاهش روی جانگکوک قفل شد...میتونست یک لحظه نگاهش رو برداره ولی انگار سخت بود،دوست داشت بیشتر ببینه..
ما چشمان جانگکوک به نگاه ماریکا چرخید متوجه چشمهای سحری کهربایی ای که روی اون تمرکز داشتن شده بود....ماریکا لحظه ای جاخورد و نگاهش رو عوض کرد و به پدرش داد، خیلی خوب می تونست تظاهر کنه که یک نگاه تصادفی بوده ولی انتظار اینکه جانگکوک متوجه نگاهش بشه نداشت...دختر حواسش رو به ناخون هایش داد و به اون ور رفت...در همون فاصله که کلاریسا متوجه نگاه اون دو شده بود تنه ی ارومی به کوک زد و نزدیک گوشش لبزد:تافت موهات کار دست دختر مردم داد...و بعد گوشه ی لبانش بالا اومد و به حالت عادی نشست...کوک نگاه زیری به کلاریسا کرد و لبزد:یه ذره کم تر حرف بزن..!...و بعد نگاه دوباره ای به کلاریسا کرد و نیش خندی رو لباش نقش بست و ادامه داد:مواظب باش یوقت پیرمردا روت کراش نزن!...میدونی اخه خیلی تایپ مناسبشونی!...و بعد نگاهش رو به رو داد...یکی از ابروهای کلاریسا بالا رفت و سرش رو تکون داد:هووم..پولدار باشه که فرقی نداره!..ترکیب دوست داشتنی ایه....!! کوک گفت: افکارت هم مثل خودت خزه! جو خفه کنندس ،میرم یکم هوابخورم. از صندلیش بلند شد و به سمت بیرون از سالن قدم برداشت... هوانگجه متوجه رفتن کوک شد، و اشاره ی سوالی ای از کلاریسا کرد و کلاریسا شانه ای تکان داد ، هوانگجه چیزی نگفت....
*** توی حیاط بزرگ و باشکوهی که ماشین های مشکی و مدل بالای زیادی پارک شده بودن قدم برمیداشت. به اسمون که ماه از اون امشب به طور واضحی پیدا بود نگاهی دوخت.انعکاس نور ماه چشمانش رو به برق زدن وادار میکردن.نسیم شبانگاهی موهای خرمایی فرم دادش رو تکون میدادن . فقط روی اون نقطه ی نقره ای رنگ و روشن تمرکز کرده بود...ماه...خورشید...اونا درکش میکردن؟شاید چون ازش خیلی بالا تر بودن نمیتونستن حتی ببیننش!...اون نمیخواست اونقدر ها بالا بره که دیگه چیزی رو نتونه ببینه...اما پدر بزرگش همین ویژگی رو داشت و همین ازارش میداد، تسلیم دور دیدن های هوانگجه شده بود...اما فقط ادعای ازادی میکرد...وجودش خالی از هر احساساتی بود،چون نمیدونست اصلا احساسات رو با تمام وجود درک میکنه؟...صدای زوزه باد تنها سکوت اطرافش بود..._تو گُم شدی جونگ کوک..! خودت...قلبت...احساساتت گُم شدن..به خودت بیا پسر!!...تو گذشته ای نداری!! بهش فکر نکن چون فقط اینده رو میتونی کنترل کنی .. !! ..تویه خانواده جدید داری!..برای تلاشت محدودیت قائل نشو ...چیزیه که شده!چیکار میشه کرد!؟..گذشته ات به نفعت عمل نکرده ولی اینده اینطور نیست هوم؟... زمزمه های زیرلبش میتونست حس بهش پیروزی رو منتقل کنه...اما نه یه پیروزی ابدی...
*** (سال 2016_سئول) با ر دیگر اتش خشم در مقابل چشمان قرمز شده اش نمایان شدکه به وضوح برای همگان به تصویر کشیده شده بود و همین سبب شکافته شدن اضطراب در دل نگهبانا شده بود... رویی به بادیگارد های غول پیکرو به روش کرد، عصبانیت و اتش خشم درونیش و به ظاهر خونسردش ممکن بود افراد عمارت رو هم تا لب مرگ ببرد! قدمی ارام برداشت و به سمتشون نزدیک شد:《مگه بهتون نگفتم اون دختر حق خارج شدن از اینجا رو نداره!!!!!نکنه هوس نابودی کردید ارهههههههه!؟؟؟؟》لحن اهسته اش که به فریادی انعکاس دار ختم شد و بادیگارد ها رو به لرز و اضطراب در اورده بود.جوابی از سوی اونا نگرفت،پس بیخیال شد و از تاسف سری به طرفینش تکون داد . غرید:《چه راحت یه دختر ریزه میزه تونست شماها رو زمین بزنه.》
بعداز حرف نیش دارش پزخندی که زد به قیافه ی تلخ رو چهره اش ختم شد. سکوت، بی رحمانه فضای سالن رو تسخیر کرده بود،کسی جرات حرف زدن در مقابل اون رو نداشت،مگر اینکه باید با مجازاتی که از ر.ن.ج های قابل توصیفی نبودن بهره میبردن‼️به سمت در خروجی سالن هجوم برد و شتابان از سالن خارج شد،بقیه نفس هایی از سر اسودگی کشیدن،شانسی که همراهشون بود عرق های سرد روی پیشانی اشان را به پایان داد،دست از پا خطا کردن برابر بود بی بهره شدن از یک عمر ‼️
*** ماشین با سرعتی متوسط در کوچه ای که پر از درختان زیادی پوشیده شده بود حرکت میکرد《 داریم کجا میریم؟اینجا کجاست؟》دخترک جوابی نگرفت وصدایی بلند تر گفت :《بتی میشه جواب سوالم رو بدییی؟؟!!!..》زن لبخند کجی زد و گفت:《هوا خوری و ازادی و رفتن از راه میون بُر..مگه اینو نمیخواستی؟》دختر تو فکر فرورفت،اون ابروهای درهم رفته اش باز شدن و ناگهان فریادی زد《 نگه دار!! لطفاااا!!》زن هینی کشید و از جایش پرید...ترمز دستی روبه عقب کشید و ماشین از حرکت ایستاد،نگاهش رو به دختر داد《 هی دختر میفهمی داری برای خودت چی سرهم میکنی؟!》 دختر ترسیده و لرزان لبزد:《گوش کن،من نمیخوام تو دردسر بیوفتیمتو خودت اون افرادی که تو عمارتن بهتر از من میشناسی،یونگی پیدا مون کنه کار هر دوتامون ساخته ست،البته اون صد در صد به تو رحم میکنه ولی این قضیه در مورد صدق نمیکنه‼️الان هم یقین دارم فهمیده من از اون عمارت شوم زدم بیرون،بنظرم برگردیم!》بتی درحین گوش دادن به حرفای دخترک در قوطی ادامس رو که توی کیف روی داشبرد بود رو باز کرد و به سمت دختر گرفتو گفت:
《سویان،حالا که حرفت تموم شد بیا اینو بخور تا از ترست کم شه کافیه فقط به اون بادیگاردا پول بدی حاضرن حتی زندگیشونم برات بفروشن !》 سویان قوطی ادامس رو روی داشبورد گذاشت و غرید:《 اخه ادامس به چه درد من میخوره!! دارم میگم یونگی ادم عجیبیه و احساس میکنم میتونه هر کاری رو که بخواد انجام میده!!》 بتی اهی کشید و سری تکون داد:《با اینکه ادم شناس خوبی هستی ولی یونگی در مقابلم هیچیه، اون اگه هم بخواد نمیتونه کاری بکنه، از پسر ۱۹ ساله کاری بر نمیاد》 سویان نگاهش رو از زن گرفت به پیش رویش داد.....قفل در ماشین رو باز کرد و از اون پیاده شد..بتی سرش رو به سمت دخترک کج کرد:《 چیکار داری میکنی؟؟》سویان از ماشین دور شد اما ایستاد و گفت:《بر میگردم اونجا،حوصله جواب پس دادن به اون مغز سنگی رو ندارم》...
*** _نمیدونم چرا منصرف شدم و دارم با خیال راحت برمیگردم،دیگران چه فکری درباره ام میکنن؟چه فکری درباره شخصیتم میکنن؟ یه دختر ۱۵ ساله دردسر ساز که خانوادش به یه یتیم خونه سپردنش و بیخیالش شدن؟ خانواده اش اصلا کی بودن؟ تو کدوم محل زندگی میکردن؟ چه جور ادمایی بودن؟ یعنی اجوما درباره ی من چیزی میدونست؟ نه قطعا...اونم پشت درب پرورشگاه یک نوزاد بیگناهی رو دیده بوده که بی دلیل یا شاید بادلیل گریه میکرده‼️خدایا نمیشد یکم از اون پاک کنت برای سرنوشت استفاده کنی دوباره از اول بنویسی؟لابد تقدیر هایی که نوشتی زیادن و خسته میشی؟؟ همیشه از بچگی فکر میکردم خدا برای هر ادمی تقدیر های متفاوتی مینویسه که اگر اون تقدیر نشد یه سرنوشت دیگه پشت درب خونه ادم رو بزنه...شاید احمقانه بنظر بیاد ولی طرض فکره،کاریش نمیشه کرد‼️الان هم حتما با بداخلاقی هاشون مواجه بشم و منی که کاری نکرده بودمو فقط بی عقلی به سرم زد دلتنگ ازادی شدم.... از اولشم نباید سر اون کلاه با یونگی درگیر میشدم...نه!! اصلا نباید برای گیر اوردن غذا به سمت اون مغازه نمیرفتم که صاحابش و شریکاش بیوفتن دونبالم!..ولی خب که چی؟ منم نیاز داشتم که چیزی برای خوردن و پوشیدن داشته باشم!...خب فکر کنم دیگه زیاد حرف زدم.. اینجا،کجاست دقیقا؟؟! 》دختر نگاهی به اطراف کوچه کرد،هوا ابری بود با وجود درختای بلند و پر برگی که بود ،کوچه تاریک تر بود..پرنده ای پر نمیزد و حتی یک رهگذر!!...دختر درونگرایی نبود و همین سکوت برایش چیزی جز یک عذاب نبود.. سرما و سکوت در کوچه قدیمی حکمرانی میکردن... صدای پوتین های چرمی اش هم به اونها اضافه شده بود و در کوچه میپیچید...هوا درحال تاریک تر شدن بود و جوانه کردن اضطراب در دلش بیشتر...درهنگام قدم برداشتن متوقف شد،صدای خش خشی به گوشش خورد،سرش رو سراسیمه به عقب برگردوند و نگاهش رو به عقب دوخت ولی رهگذری نبود... اهی کشید که بخارش از سرما در هوا معلق موند و سرما بر اون تسلط یا فته بود و ملیرزید...شروع به دویدن کرد ،نفس هایش همراه با او همقدم بودن..حالا دیگه به بن بست کوچه رسیده بود..نگاهی به اسمون کرد، ابرها ی تیره درحال حرکت بودن...دختر تک خنده ای کرد: 《خدایا دیگه بهتر از این نمیشه !!》قطره های بارون روی زمین باریدن و شدت دار شدن...بارون روی کف دستان به اسمون گرفته شده ی سویان میباریدن،قطره ها روی دستانش جمع شدند، قطره های لبریز شده در دستانش روی زمین ریختن و روی زمین به مسیر نامشخصی حرکت میکردن، اهی از خستگی کشید:《دلم میخواد مثل اب ازاد باشم..مثل زلالیش،صادق و زلال،قشنگه نه؟؟ آب یه فداکاره. ولی چه فایده وقتی کسی قدرشو نمیدونه؟ اونم تا موقعی که دیگران بهش نیاز دارن و صداش میزنن اما وقتی که دیگه سیراب بشن بازم قدرشو میدونن؟ فکرنکنم...شاید کم بدونن...ولی این ارزش اب نیست...》_اب نیازی نداره که دیگران قدرشو بدونن.،اون فقط راه خودشو میره!...سویان هینی از ت.ر.س کشید و به پشت سرش نگاه کرد.
به لکنت افتاده بود و اب دهانش رو قورت میداد. اهسته به سمت خلاف جهتش قدم برداشت، اما تاخواست سرعتش رو بیشتر کند مچ دست راستش توسط اون فرد ناشناس گرفته شد.سرجایش ایستاد _نترس.کاریت ندارم. دختر با لکنت و دلهره گفت:《اگه کاریم نداری دستم رو ول کن!》مرد ناشناس مچ دست راست سویان رو ول کرد.سویان نگاهی به مچش انداخت،قرمزی مچ دستش مونده بود،درحالی که مچش رو ورزش میداد نگاه گله داری به مرد کرد:《میدونستی زورت برای گرفتن مچ یه دختر خیلی زیاده؟》مرد که بارونی سیاهی بر سرش داشت و چشمانش معلوم نبود.به سمت سکوی سنگی ای که در گوشه ای از کوچه قرار داشت رفت و رویش نشست.دستانش در جیب هایش بود و به زمین نگاه میکرد،لبانش از هم فاصله گرفت و گفت_متاسفم. دختر اهمیتی نداد و به سمت دیگری از کوچه رفت..درحین راه گیج شده و بود و سردرگم. احساس گم شدن میکرد.پشیمان شد دوباره همان مسیر رو برگشت و با مرد ناشناس که روی سکو نشسته بود و انگار توی خودش رفته بود مواجه شد..مرد سرش رو بالا اورد به دخترک نگاه کرد_مثل اینکه راه رو گم کردی. دختر خودش رو به نترسی زد.گفت:《نخیر》مرد شانه ای تکان دود و پای راستش رو روی پای چپش گذاشت_اخه این سومین باره که دوری میری و همین مسیر رو دوباره میای.
دختر که نگاهش به اطراف های کوچه بود .نگاه تیزی به مرد انداخت با تحکم لبزد:《نخیرر! اصلا اینطوری نیست!! ببینم شما به اینکه من چند بار این مسیر رو امدم و رفتم چی کار دارید؟》مرد ایستاد و اهسته به سمتش قدم برداشت. دختر دلهره ای در وجودش نفوذ کرد.به سمت عقب قدم برداشت،مرد به سمتش نزدیک تر میشد، دختر به سمت عقب قدم برمیداشت.چانه اش میلرزید اما با دیوار برخورد کرد ،سویان دیگر به اخر خط رسیده بود، مرد بهش نزدیک تر شد و دستش رو به سمتش دارز کرد، سویان چشمانش رو بست دستانش رو مقابل چشمانش قرار داد اما...دختر درحالی که چشمانش رو بسته بود و نزدیک بود بغضش بترکد، با صدای مرد یکی از چشماتش رو باز کرد _پیداش کردم! برید نتیجه...
نتیجه 1
دختر دستش رو از جلوی چشمانش برداشت و نگاهش رو به مرد که به نوشته های روی دیوار نگاه میکرد دوخت.مرد درحالی که دستش را روی نوشته هایی که روی دیوار حک شده بود میکشیدو لبخند کمرنگی روی لبانش داشت به دختر نگاهی کرد_تو دیگه چرا بغض کردی؟ دختر جوابی نداشت، سری بعنوان "هیچی" تکون داد و به سمت انتهای کوچه رفت. صدای مردناشناس به گوشش خورد_مسیرت کجاست؟....تمام
نتیجه 2
دختر دستش رو از جلوی چشمانش برداشت و نگاهش رو به مرد که به نوشته های روی دیوار نگاه میکرد دوخت.مرد درحالی که دستش را روی نوشته هایی که روی دیوار حک شده بود میکشیدو لبخند کمرنگی روی لبانش داشت به دختر نگاهی کرد_تو دیگه چرا بغض کردی؟ دختر جوابی نداشت، سری بعنوان "هیچی" تکون داد و به سمت انتهای کوچه رفت. صدای مردناشناس به گوشش خورد_مسیرت کجاست؟...تمام
نتیجه 3
دختر دستش رو از جلوی چشمانش برداشت و نگاهش رو به مرد که به نوشته های روی دیوار نگاه میکرد دوخت.مرد درحالی که دستش را روی نوشته هایی که روی دیوار حک شده بود میکشیدو لبخند کمرنگی روی لبانش داشت به دختر نگاهی کرد_تو دیگه چرا بغض کردی؟ دختر جوابی نداشت، سری بعنوان "هیچی" تکون داد و به سمت انتهای کوچه رفت. صدای مردناشناس به گوشش خورد_مسیرت کجاست؟....تمام
نتیجه 4
دختر دستش رو از جلوی چشمانش برداشت و نگاهش رو به مرد که به نوشته های روی دیوار نگاه میکرد دوخت.مرد درحالی که دستش را روی نوشته هایی که روی دیوار حک شده بود میکشیدو لبخند کمرنگی روی لبانش داشت به دختر نگاهی کرد_تو دیگه چرا بغض کردی؟ دختر جوابی نداشت، سری بعنوان "هیچی" تکون داد و به سمت انتهای کوچه رفت. صدای مردناشناس به گوشش خورد_مسیرت کجاست؟.....تمام
اوکی مرسی از توضیحاتت فقط پس نقش این دختره سویان چیه ینی 🤔🤔🤥؟؟
اونو دیگه توی داستان متوجه میشید🚶♀️
اقا ی سوالی برای من پیش اومده
الان سال ۲۰۱۶ هستن دیگه درسته پس یعنی کوک و سارا ۶ ساله پیش که میشه سال ۲۰۱۰ باهم اشنا شدن دیگه درسته
و الان الیزا همون ساراست که گذشتشو از یاد برده خب تا اینجا که درسته به نظر خودم بعد ی چنتا سوال اگه برگردیم به پارتای اول داستان برای فصل اول مگه الیزا و کوک همدیگرو ملاقات نکردن پس چرا کوک الیزا رو نشناخت 😐 ؟
بعد ی سوال دیگه مگه کوک نزده بود هم اتاقی هاشو کشته بود و تو زندان بود پس چرا الان پیشه سویان این دختر ۱۵ سالست 😐 ؟ البته شاید اون کوک نباشه و من اشتباه
اره ببین یه سری مشکلات تاریخی پیش اومده😑😂💔
اگه تاریخ درستش رو بگم فکر کنم الیزابت که ۲۵ سالشه در سال 2001ست
و سال 2016برای زمانیه که الیرابت ۴۵ سالشه و ما خبر نداریم که چی به سرش اومده🥲 و کوک هم که ۲ سال با این خانم فاصله سنی داره
و سال ۲۰۱۶ برای ۱۶ سالگی سویانه🥲
جواب سوال دوم هم اینکه توی داستان گفته شده که کوک قصد اسیب به خودش رو داشته برای همین افتاد انفرادی...ولی خب به کسی اسیب نزده بوده. واینکه موقعی که که الیزابت کوک رو میبینه خب حقیقتا چهره ها تغییر میکنه و میشه احتمال داد که
و میشه احتمال داد که بخاطر ش.ک.ن.ج.ه هایی که کوک توی زندان شده بود خب روی قیافه هم تاثیر میذاره و به همین دلیل الیزابت فعلا نمیشناسه تش و سالی هم که توی زندان سپری میکرده توسال ۱۹۹۶ بوده🥲🥲
مشخصه که داستان هم در زمان قدیم سیر میکنه و هم حال
خیلی عالیه 💜
پارت بعد کی میاد ؟
ممنونم💕
پارت بعددددددددددددددددد 😐💔
تا پارت بعد نیاید آرام نمی گیریم 😹
داستانت عالیه 💗💗
😹😹
حتما
ممنون😹💕