
#هههه لوهان. با ذوق بغلش کردم. لوهان : حالت خوبه ؟ #اگه نیومده بودی معلوم نبود چه اتفاقی برام میوفتاد ولی اون کریس بدجنس ولم کرد. لوهان لبخند شیرینی زد و دستامو گرفت. لوهان : ناراحت نشو بیا با هم بریم اونجایی که صبح بهت گفته بودم. #باشه بریم ولی تو ولم نکن باشه ؟ سری تکون داد ، منم دنبالش رفتم. تازه یه چیزی یادم اومد که باید حتما ازش می پرسیدم. #میگم مگه سوهو نگفته بود از ساعت 10 به بعد نباید بیرون باشیم ولی الان هوا کاملا تاریک شده. لوهان : اون مورد فقط داخل عمارته. #مگه عمارت چی داره ؟ لوهان : الان درست نیست من بهت بگم همه چیز رو به مرور زمان می فهمی. #ولی آخه من الان می خوام بدونم. معلوم بود که اگه نخواد حرف بزنه اصلا نمی زنه ، پس منم بیخیالش شدم.
جلوی یه درخت خیلی بزرگ توقف کردیم که کنارش یه نردبون گذاشته بودن. #اینجا جایی بود که می خواستی منو بیاری ؟ لوهان : آره ولی هنوز قسمت مهمش مونده. کمی مکث کرد و دستش رو طرف من دراز کرد. دستشو گرفتم. لوهان : باید بریم بالا. #من بلد نیستم از اون برم بالا. لوهان : کمکت می کنم. از پشت کمرمو گرفت ، آروم پای راستمو گذاشتم روش همین رفتار بالا نشستم روی بلند ترین و محکم ترین شاخه ی درخت بعدش لوهان هم اومد کنارم نسست. از اونجا به راحتی میشد ستاره های آسمون رو دید. #می خواستی ستاره ها رو نشونم بدی ؟ لوهان : آره. سرمو گذاشتم روی شونه اش و به آسمون خیره شدم. #یه افسانه هست که میگه یکی از اون ستاره های تو آسمون متعلق به پرنسس سرخه. لوهان : شاید پرنسس سرخ تو باشی ، نطرت چیه ؟ #هی اون فقط یه افسانه اس. لوهان : یه افسانه ی دیگه هست که میگه وقتی پرنسس سرخ ظهور کنه بخاطر قلبش که از یاقوت سرخ ساخته شده هیچ کس نمی تونه بهش آسیب برسونه به جز خودش که اگه بخواد می تونه خودشو با خنجر بکشه. #یعنی فقط خودش می تونه مرگ رو برای خودش رقم بزنه ؟ لوهان : آره. #پرنسس سرخ چه شکلیه ؟ لوهان : نمی دونم. سکوت کردم. لوهان : یادته ازم پرسیدی پسرا هیولا هستن یا نه ؟ #آره و تو بازم جوابمو ندادی. لوهان : الان می خوام بهت بگم. #خب. لوهان : اونا موجوداتی هستن که خوراک به خصوصی دارن هیچ وقت با سلاح های معمولی کشته نمیشن و یه چیز خیلی براشون مهمه. #چی ؟ لوهان : خون. #شوخیت گرفته نمی خوای بگی که اونا خون آشامن مگه نه ؟ لوهان : خون آشامن. #چییییی. انقد یهویی بود که شوک بدی بهم دس داد و از پشت پرت شدم پایین.
چشمامو بستم و آماده درد کشیدن بودم که تو جای نرمی فرو رفتم. لای چشمامو باز کردم ، از تو تاریکی یه جفت چشم قرمز رنگ معلوم بود که سریع تغییر رنگ داد و شد مشکی. #سهون ؟ سهون : وقتی آماده ی شنیدن چیزی رو نداری چرا به زور می خوای بفهمیش ؟ #بزارم زمین لطفا. سهون پوزخند زد. لوهان : سهون اذیتش نکن. سهون : چیه می ترسی بخورمت فسقلی ؟ #من از تو و دوستات نمی ترسم. سهون : هه انتظار نداری که باور کنم؟ #بزارم زمین. سهون : نوچ. لوهان : بزارش پایین. سهون : تو دخالت نکن. #تو رو خدا برگردیم خونه من دلم برا مامانم تنگ شده. دوتاشون سکوت کرده بودن. بغضم گرفته بود. سرمو گذاشتم روی قفسه ی سینه ی سهون و چشمامو بستم. در کمال تعجب صدای قلبشو نمی شنیدم و این کاملا ناباورانه بود. سریع سرمو بلند کردم و دستمو گذاشتم رو قلبش ، نگام کرد. #چرا نمی زنه ؟ سهون : من خون آشامم مثل اینکه یادت رفته. لوهان : اون الان خسته شده سهون نمی تونیم الان برگردیم عمارت یادت رفته ؟ سهون : ایشش یعنی شبو باید اینجا بگذرونیم ؟ واقعا ؟ لوهان : بله.
دوباره همون چند قدمی که جلو رفته بود رو برگشت. کنار همون درخت منو گذاشت زمین خودشم کنارم نشست. سهون سمت چپم و لوهان سمت راستم نشست. #سردمه. لوهان : امم بزار بغلت کنم. سهون : من بغلش می کنم. #میشه فقط دستتون رو بدین به من ؟ لوهان : اونجوری که اصلا گرم نمیشی. سهون دستش رو دراز کرد بعدش لوهان. دستاشون رو گرفتم و چشمامو بستم. انقدر خسته بودم که سرما هم برام اهمیت نداشت. خیلی زود به دنیای خواب فرو رفتم. از زبان نویسنده : وقتی یونسوک خوابش برده بود سهون و لوهان هنوز بیدار بودن. سهون : چرا اینو بهش نگفتی که تو هم با ما فرق داری ؟ لوهان : بعدا بهش میگم. سهون سرشو چرخوند و به چهره ی خواب رفته ی یونسوک نگاه کرد. سهون : هه نگاش کن سره دماغش یخ زده. لوهان : اذیتش نکن. سهون : چرا انقد نگرانشی ؟ لوهان : مگه یادت رفته ما برای چی اونو نگه داشتیم ؟ سهون دیگه حرفی نزد و یونسوک رو آروم جوری که بیدار نشه کشید سمت خودش بغلش کرد. لوهان : سعی نکن با احساساتش بازی کنی. سهون : فکر کردی همه مثل خودتن ؟ لوهان : اون فقط یه اتفاق بود. سهون : چطور می تونی انقد بی خیال باشی ؟ دستای یونسوک دور کمرش حلقه شد. یونسوک : مامان لطفا هیچ وقت دیگه تنهام نزار من بدون تو نمی تونم زنده بمونم خیلی دلتنگت بودم. انگار داشت خواب می دید و تمام حرفاش رو با گریه بیان می کرد. تمام مدت او داشت از دلتنگی هاش نسبت به خانواده اش می گفت و سهون و لوهان فقط سکوت کرده بودن.
دی.او : بدش من سهون تو باید خسته باشی. کای : نه بابا انگار بهش خوش گذشته این فسقلی کل شب تو بغلش خواب بود. کریس با حرص اومد جلو و یونسوک رو از بغل سهون بیرون کشید یونسوک هم از خواب بیدار شد و خودش رو تو بغل کریس دید. یونسوک : چیکار می کنی اینجا کجاست ؟ کریس : به به زیبای خفته از خواب بیدار شدن...استراحت بسه کارت دارم تازه چند ساعت دیر رسیدی. یونسوک : خودم پا دارم. کریس : تو بغل سهون که اینجوری نشون نمی دادی بهت بد نمی گذشت. یونسوک از عصبانیت سرخ شده بود و حرکاتش دست خودش نبود محکم زد تو گوش کریس و به زور خودشو از بغلش جدا کرد. یونسوک : تو حق نداری اینجوری با من حرف بزنی. تائو همراه لی از عمارت اومدن بیرون و با عجله رفتن سمت کریس و یه چیزی تو گوشش گفتن. کای و دی.او و سهون و لوهان هم رفتن پیششون. یونسوک کنجکاو شده بود که اونا دارن در مورد چی صحبت می کنن. همه اشون برگشتن و به یونسوک نگاهی انداختن. یونسوک : چ..چی شده ؟ لوهان : بعدا صحبت می کنیم. بعد از زدن این حرف همه اشون برگشتن عمارت.
.......................
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
به جز لوهان همشون خون آشامن😑
بله😂
پارت جدیدو نمیزاری?😐
ر پرنسس سرخ کراش زدم اصن
خب از اونجایی که اون یکی اکانتم پرید با این اکانت کامنت میزارم
پارتتتتتتتتتتت بعععععععععععددددددددددددددددددددد پلیززززززززززززززززززززززززززززززز
چرا اکانتت پریده 😢💔
الان می زارم🍓
عالیی بود پارت بعدییی
ی چیزی مگ یونسوک توپه ک هی اینور اونورش میکننن
خخح
بچه ها هستی از تستچی نرفته داخل تستم گفتن چرا نمیاد
هستییییی😔💔
میرم بمیرم..🥲💔🙌
جیهونیی دیگه از این حرفا نزن
خدا نکنه
هستی کجاییییییی 🥺💔
تو قلبت...می زاری بیام تو ؟؟
بیاااااااا💔😖
عالیییی بود 🧡🧡😺 دیر رسیدم
نه دیر نمیشه هیچ وقت
عاجی خیلی🥲🥲💔💔💔💔💔💔💔💔
اشکمو در آوردی کجایییییبی؟🥲💔
جایی نرفتم حالم یکم بد بود
هستی رفتی 😭💔
نرفتم