ناظر عزیز لطفا بزارش رو صفحه اصلی...
[پرش زمانی] (نارسیس) از بخش مغز و اعصاب بیرون امدم...تمام مدت فکرم بخاطر مشکل الیزابت درگیر بود..یعنی اوما از گذشته اش خبر داره؟...آه خدایا من چقدر بی خبر بودم و زودتر چیزی ازش نپرسیدم!! آهی کشیدم...موندم که بهشی جواب بدم!...توی افکارم بودم که با صدای ریشه هاشو ازهم پاره شد...+دکتر چی گفت؟...الیزا بود و روی نیمکت نشسته بود...باید بهش حقیقت رو میگفتم؟..منتظر جوابم بود،لبخندی زدم و به سمتش رفتم روی نیمکت کنارش نشستم..._دکتر؟...اون چیز خاصی نگفت..هنوز جواب کاملی ازش..دریافت نکردم...ابروهاش درهم گره خورد،نشون میداد که گیج شده بود...روش رو به من کرد و لبزد:حتما چیز خوبی نگفته که خیلی کوتاه حرف میزنی....و بعد به نقطه ای نامشخص خیره شد...گفتم:چیز بد؟..نه خب...اینا فقط یه دژاوو ان که ممکن برای هرکسی اتفاق بیوفته...من ،تو،یا هر کس دیگه ای!!...چشمانش به سمتم چرخید...+دژاوو؟ یعنی توهم که دچار دژاوو بشی سر درد و سرگیجه میاد سراغت؟ یا حرفهایی اشنا از طرف افراد نااشنا توی مغزت اکو میشه؟...درجوابش حرفی نداشتم..میتونست جاخوردنم رو به وضوح ببینه..منم اگه جایش بودم از اصل مطلب نمیگذشتم..ولی ممکنه با شنیدنش بهم بریزه...جای اون نیستم، ولی عِلمش رو که دارم! موندم که از کجا شروع کنم! _ببینم...تو تاحالا اتفاقی رو مثل تصادف تجربه کردی؟با چهره ای سوالی بهش نگاه کردم،تعجب توی تغییر حالت چشمانش نشون داده میشد،ابرو های درهم جمع شده اش از هم جدا شدن، لبزد+تصادف؟... (نارسیس👆🏻)
عمارت golden rose_چند روز قبل) _خیلی خوش امدید اقای جئون...هوانگجه لبخندی زد و گفت:ماهم مشتاق به دیدار دوباره شما بودیم..و بعد با مرد دست داد... مرد نگاهی به در که باز بود کرد:کس دیگری همراهتون نیومدند؟...هوانگجه نگاه مرد رو دنبال کرد و سری تکون داد:نوه ام هم میاد،اما باید کار واجبش رو به اتمام میرسوند.....مرد سری تکون داد و گفت:لطفا از خودتون پذیرایی بکنید..بزودی اقا هم به جمع اضافه میشن ... *** موبایلش رو روشن کرد و شماره رو گرفت...پس از چند تا بوق،جواب تماسش داده شد..._بله؟...☆به به! سلاملکم اقا بزرگ!!..._کی هستی؟ صدات اشنامیزنه!...زن اهی کشید و لبزد:یعنی منو نمیشناسی؟ ای خدا چه روزگار غریبی داریم!بیا پایین جونگ کوکاا..معلومه که خیلی برای تافت موهات وقت گذاشتی!!پسره ی وسواسوو!...ابروهای کوک در هم گره خورد..به سمت کُتِش رفت و اون روی دوشش انداخت...فهمیده بود که کلاریسا دوباره پس از سالها برگشته بود تا بازم خراب کاری هاش رو سرش خالی کنه:/
لبزد:زودباش بگو کار دارم...کلاریسا خنده ای کرد و دستش رو بیشتر روی فرمون فشرد و سرش رو از پنجره بیرون اورد و نگاهی به ساختمون کرد:گُل پسر! مگه نمیخوای به موقع به عمارت برسی؟! خب زودباش بیا پایین دیگه:/..._من خودم ماشین دارم کله جنابعالی از کدوم طرف پیدا شد؟..برو پی کارت که شرت کمتر باشه... کلاریسا که مشخص بود از پشت تلفن داشته اتیش میگرفت ،نیش خندی زد ،گفت_خیلی داری طولش میدی،پس قطع میکنم...که با صدای کلاریسا انگشتش برای اتمام تماس ایستاد☆انتظار نداشتی که دستیار ویژه ارباب نیاد؟؟..بیا پایین منتظرم..._اوکی! ..... کلاریسا تماس رو قطع کرد و گوشی رو روی صندلی شاگرد انداخت...دستی روی موهایش کشید و اهی سر داد.......
(زمان پریشی) پیش خدمتان با احترامی که در زبان بدنشون بود در رو باز کردند...که دونفر وارد اون عمارت بزرگ که طلاکاری زیادی شده بود شدند،عمارت قشنگی بود ولی به چشم اونا خودنمایی نمیکرد..._از این طرف لطفا... دونفر جلوی تر از پیش خدمت حرکت کردند و پس از گذروندن مسیر طولانی از پله، به دری با شکوه چوبی رسیدن... در بزرگی بود بطوریکه نگاه هاشون رو به خود جلب میکرد و به بالا میکشوند...صدای موزیک کلاسیک و خنده ی افراد در ان سالن که درش به روی اون دو بسته بود شنیده میشد.._بفرمایید... پیش خدمت در بزرگ رو باز کرده بود و نگاه اغلب افراد در ان سالن مجلل و چشمگیر به سمتشون چرخید...در حین ورود به سالن یکی از پیش خدمتان سر راه انها قرار گرفت که سینی نوشیدنی بدست داشت...کلاریسا یکی از نوشیدنی ها رو برداشت ولی جانگ کوک تمایلی به برداشتن ان نداشت...☆نمی دونستم پس از گذشت۶سال،بازهم بچه مثبتی!...و بعد نیش خندی رو لبش نشست...کوک نگاه اجمالی که به اطراف کرد و لبزد_منم نمیدونستم انقدر مشتاق به شناخت منی..البته بیشتر بهت میخوره فضول باشی... کلاریسا زنی نبود که بخواد سر اینطور حرف ها عصبانی بشه ولی سر جانگکوک به طرز عجیبی با هر تیکه ای که بهش مینداخت حرص میخورد و از اینکه بخاطر ابرو یش جلوی هوانگجه مجبور بود صبوری کنه برایش بدتر بود... لیوان رو در دستانش فشرد و نگاهی به نشیدنی که در داخلش بود کرد و یکجا همه رو سر کشید...چهره اش درهم رفت ولی اهمیتی نداد و لیوان رو روی سینی ای که دست یکی از پیشخدمتان بود گذاشت و راهش رو در پیش گرفت...
از صدای کفش های پاشنه بلندی که دور تر میشد و به وضوح شنیده میشد میتونست عصبانیت کلاریسا به کوک نشون بده...اهمیتی نداد و زیر لب گفت_من خودم روهم نمیشناسم ،چطوری دیگران میتونن منو بشناسن؟... و بعد تکخند صدا داری کرد که دستی رو روی شونه اش احساس کرد هوانگجه_جانگکوکا... منتظرت بودیم!...کوک سرش رو به عقب چرخوند که با هوانگجه مواجه شد..هوانگجه_بیا اونطرف،ما اونجا هستیم... کوک اخمی کرد که هوانگجه از اون دور شد...._ما؟........پرش زمان..... هوانگجه دستی روی شونه کوک گذاشت و لبزد:نوه ام جونگ کوک...افرادی که دور اون میز نشسته بودن پچ پچ هاشون شروع شده بود و واکنش های مختلفی نشون میدادن.. _اوه خدای من خیلی به سویونگ شی شباهت داره!!..فردی که کنارش نشسته بود حرفش رو تایید کرد.. و لبزد_کم از یانگهی شباهت نداره ها؟!.._خب معلومه پسر عمو د دختر عمو شبیه همن!! ولی بیچاره سویونگ شی،چی کشید از هوانگجه!...اون دو دختر که درحال پچ پچ کردن بودن که از نظر خودشون اروم بود ولی در برابر کوک دور نموند...کوک کنجکاو تر شد و شوکه تر....(استایل کلاریسا👆🏻)
از حرف های مبهمی که میزدن سر در نمی اورد!...اهل دخالت کردن نبود ولی وقتی موضوع مربوط به خودش بود..کنجکاوانه پیش میرفت...اون دخترا همچنان درحال پچ پچ بودن...هوانگجه این موضوع رو به خوبی فهمیده بودولی همچنان مثل یک سیاست مدار خوب لبزد:خیلی مشتاق هستم اقای لانگو رو ببینم!تشریف نمیارن؟ ..یکی از پیش خدمتان لبزد:بله قربان الان تشریف میارن...مدت طولانی نگذشته بود همه افراد با صدای قدم هایی سرشون برگردوندند،قدم های انگار استوارانه و غرورمندانه برداشته میشدند...مردی خوشلباس حدود ۵۰ساله با کت و شلوار های مارک دار و گرون قیمت که نوشیدنی به دست داشت به سمت اونها میومدن...تمام افراد به احترام اون مرد ایستاده بودن،کوک حدس میزد که اون مرد صاحب این عمارت باشه...قطعا این همه احترام برای کسی نبود جز اون مرد خوشتیپ!... مردنزدیک میز شد و ایستاد و لبخندی زد:اوه..خیلی خوش امدید اقای جئون هوانگجه!! مشتاق دیدارتون بودم!...هوانگجه لبخندی زد و با مرد دست داد:من همینطور اقای لانگو!!.. مرد در جواب هواگگجه لبخندی زد و نگاهش رو به جانگکوک که کنار هوانگجه ایستاده بود داد و لبزد:ایشون باید نوه تون باشن درسته؟...هوانگجه نگاهی به جانگکوک انداخت و لبزد:بله..جانگکوک نوه ام...مرد که متعجب بود لبزد:نوه تون خیلی خوشتیپ هستن! قطعا به شما شباهت دارن!!...کوک واکنشی نشون نمیداد...ولی دستش رو به سمت اقای لانگو گرفت:از اشنایی با شما خوشوقتم اقای لانگو.. اقای لانگو که از جانگکوک خوشش اومده بود لبخندی زد و متقابلا با اون دست داد....(استایل جانگ کوک👆🏻🥲...ولی زود پیش نریناا ! این بچه هنوز تو داستان بالغ نشده🥲😹)
پرش زمانی.........._مثل اینکه تازه از ایتالیا به کره اومدید...اقای لانگو سری تکون داد و لبزد:درسته همین یک هفته پیش به اینجا اومدیم، ولی یک ماه دیگه به ایتاالیا برمیگردیم...هوانگجه هم لبخندی زد و گفت_به هرحال خوشحال میشدیم بیشتر اینجا میموندید...اقای لانگو نگاهی به هوانگجه انداخت:دخترم به اینجا زیادعادت نداره و برای همین یکماه دیگه تصمیم برگشت گرفتم ولی حالا که فکر میکنم،شاید دیگه نتونه به ایتالیا برگرده...و نگاهش رو به جانگکوک داد..هوانگجه نگاهی به کوک کرد و بعد لبخندی زد :وه...که اینطور..!! تو ی این فاصله ناگهان صدایی به گوش بقیه رسید که یرها به سمتش چرخیده شد... _پدر.؟اینجایی؟... برید بعدی...
بعدی...
بعدی...
نتیجه 1
انچه میخوانید😎: _هی بچه! تو چته!.. _من نمیخوام تو دردسر بیوفتیم..یونگی پیدا مون کنه کار هر دومتامون ساخته ست...صدردرصد هم فهمیده من از اون عمارت کو.ف.ت.ی زدم بیرون...بنظرم..برگردیم! /تو گذشته ای نداری!! بهش فکر نکن چون فقط اینده رو میتونی کنترل کنی ..... /سلام!..ماریکا لانگو هستم، از دیدار با شما خوشحالم، خیلی خوش امدید...
نتیجه 2
انچه میخوانید😎: _هی بچه! تو چته!.. _من نمیخوام تو دردسر بیوفتیم..یونگی پیدا مون کنه کار هر دومتامون ساخته ست...صدردرصد هم فهمیده من از اون عمارت کو.ف.ت.ی زدم بیرون...بنظرم..برگردیم! /تو گذشته ای نداری!! بهش فکر نکن چون فقط اینده رو میتونی کنترل کنی ..... /سلام!..ماریکا لانگو هستم، از دیدار با شما خوشحالم، خیلی خوش امدید...
نتیجه 3
انچه میخوانید😎: _هی بچه! تو چته!.. _من نمیخوام تو دردسر بیوفتیم..یونگی پیدا مون کنه کار هر دومتامون ساخته ست...صدردرصد هم فهمیده من از اون عمارت کو.ف.ت.ی زدم بیرون...بنظرم..برگردیم! /تو گذشته ای نداری!! بهش فکر نکن چون فقط اینده رو میتونی کنترل کنی ..... /سلام!..ماریکا لانگو هستم، از دیدار با شما خوشحالم، خیلی خوش امدید...
نتیجه 4
انچه میخوانید😎: _هی بچه! تو چته!.. _من نمیخوام تو دردسر بیوفتیم..یونگی پیدا مون کنه کار هر دومتامون ساخته ست...صدردرصد هم فهمیده من از اون عمارت کو.ف.ت.ی زدم بیرون...بنظرم..برگردیم! /تو گذشته ای نداری!! بهش فکر نکن چون فقط اینده رو میتونی کنترل کنی ..... /سلام!..ماریکا لانگو هستم، از دیدار با شما خوشحالم، خیلی خوش امدید...
خیلی داستانت خوبه
ممنون♥︎
چرا من چیز سر در نمیارم؟! 😐 فقط من این شکلیم؟ مگیم پس سارا چی شد؟ الیزا ربطی به سارا داره؟ وای مخم سوت کشید. :)
ولی فوق العاده است ممنون
توی قسمت اول یا دوم فصل دو میتونی بفهمی که سارا چی شده😹
متشکرم💕
یه حدسایی میزنم ولی شک دارم
عالییییییی 👏🏻❤️
من پارت بعدیو میخوامممم 🥺
ممنونم😍
پارتتتتت جدیددددد هوراااااااا
این بهترین فیکیه که تاحالا خوندممم😭💜
هورااا😹
مرسیی😍😹❤