سلام... اینم از پارت پنجم تقدیم به نگاهتون... کامنت فراموش نشه... 🌹🌹🌹
شونه هامو انداختم بالا و چیزی نگفتم... 🌙🌙🌙🌙 رسیدیم هتل... سریع کارت اتاقم رو که یدک اون یکی بود رو گرفتم و رفتم چمدونم رو برداشتم... نامردا به خاطر یه کارت که گم کردم کلی خسارت گرفتن که وی همشو حساب کرد... دستش درد نکنه واقعا...(چه جلتلمن😎) اومدم برم بیرون که یکی از کارکنان هتل که پسر بود اومد تو اتاق... یه جوریم شد... اومدم برم که دستمو گرفت و نذاشت... من:چیکار میکنی؟؟؟؟ یه چیزی به کره ای گفت و کمرم رو گرفت.... یا خدااا. ولم کن... ولممم کن.... کممممکککک یکی کمکم کنه.. ولم کن
کممممک تهیووونگ.... جانگ کوووک کمکم کنید... هق هقم رو هوا بود و دیگه بلند بلند گریه میکرم... چشام داشت سیاهی میرفت... ولم کن خواهش میکنم ولم کن... جانگ کوووک..... بلند صداشون میزدم و جیغ میکشیدم که خفم کرد... در دهنم رو گرفت... چشام سیاهی میرفت...هیچی نمیفهمیدم و سرم سنگین شده بود... کوکی بود... سرم رو پاش بود... و به صورتم ضربه میزد... _محدثه.... محدثه... بیدار شو محدثه... به خودت بیا... قبل از اینکه جوابشو بدم چشمام رو هم افتاد و تو بغلش دیگه چیزی نفهمیدم... جانگ کوک . . . فهمیدم که محدثه میخواد با وی بره لباساش رو از هتل بیاره... من رفتم دنبالشون... نمیدونم چرا ولی دوست نداشتم تنهاش بزارم... میخواستم همه جا دنبالش برم... منتظر با وی وایسادیم که برا از اتاق چمدونش رو برداره... پس چرا نمیومد...؟؟؟ داشتم با وی درمورد کنسرت حرف میزدم که صدای جیغ اومد... ساکت شدیم... صدای محدثه بود که منو و وی رو صدا میزد و جیغ میکشید اما به یه زبان دیگه حرف میزد... به زبان خودش... سریع با وی دویدیم تو اتاق... گوشام صوت کشید... تهیونگ شروع به کتک زدنش کرد... روسریش سرش نبود و موهای مشکی بلندش دورش ریخته بود.. صورتش خیس اشک بود و لباش از ترس میلرزید و سیاه شده بود... سرش رو گذاشتم رو پام و صداش کردم... چرا به خودش نمیومد؟؟؟ دستش رو گذاشت رو شونم... میخواست چیزی بگه که دستش افتاد و چشماش بسته شدو و تو بغلم بیهوش شد.... بغلش کردم و وی هم چمدونش رو برداشت و سریع از اون خراب شده زدیم بیرون... خوابوندمش روی صندلی عقب ماشین و سریع به سمت خونه روندیم... ماشین و وی زد تو حیاط... پیاده شدم و دوباره بغلش کردم... بچه ها تعجب کرده بودن و به منی که محدثه تو بغلم بود نگاه میکردن که بدم اومد... نمیدونم چرا ولی دوست نداشتم که کسی موهاش رو ببینه... سریع بردمش تو اتاقم و خوابوندمش روی تخت... دستم و گذاشتم روی پیشونیش... تب کرده بود... قلبم درد گرفته بود...
رفتم بیرون که دیدم وی همهچیز رو گفته... شوگا:حالش خوبه؟؟ *نه تب کرده... جین:میخوای برم سرم بگیرم؟؟؟ تبشو میاره پایین جی هوپ:آره... حتما دختره بیچاره خیلی ترسیده..... شوک بزرگی بهش وارد شده... سرمی که جین گرفته بود رو جیمین براش زد... آر ام :بهتره که یکم استراحت کنه... کوکی تو پیشش بمون که تبش بالا نره... اگه چیزی شد خبرمون کن... *باشه... شب بخیر بچه ها... شب بخیر. . .... رفتن بیرون و در رو بستن... چرا بهوش نمیومد... دوست داشتم دوباره تو چشماش نگاه کنم... امروز ناراحتش کردم... و از این بابت خیلی پشیمون بودم... چرا اینجوری شدم؟؟ منی برام دخترا مهم نبود و همشون رو فقط طرفدار هام میدونستم چرا نگران دختری ام که حتی نمیدونست خواننده ام بی تی اس ام؟؟؟ دختری که زمین تا آسمان با من فرق میکنه و نمیزاشت که به خاطر دینش حتی دستش رو بگیرم؟؟؟؟ دختری که دوست داشتم تو چشای مشکیش نگاه کنم... هووووف.... سرمش تموم شد... درش آوردم و تبش رو چک کردم... پایین اومده بود... خمیازه ای کشیدم و سرم رو روی تخت کنارش گذاشتم که خوابم برد... جیمین . . . کوکی یه جورایی تغییر کرده بود.... هممون فهمیده بودیم... مطمعن بودم که بخاطر دخترس... خوشحال بودم براش... کوکی بهترین دوستم بود... میخواستیم که شام بخوریم رفتم که صداشون کنم... در زدم... کسی جواب نداد... کوکی... کوکی... چرا جواب نمیدن؟؟ در رو باز کردم و از لای در بهشون نگاه کردم... خندم گرفت... کوکی دست دختره رو گرفته بود و سرش رو تخت کنارش بود و خوابش برده بود... رفتم بیرون و بقیه رو صدا زدم... جیمین:بچه ها... پیس پیس... هی... بیاید یه صحنه باحال و ببینین... همشون نگاه به هم کردن و به سمتم هجوم آوردن... لای درو باز کردیم و نگاهشون کردیم... جین:اوووووووو شوگا:خخخخخ چه باحال خوابشون برده... جی هوپ:احتمالا کوکی فردا گردن درد میگره... هممون ابروهامون رو بالا انداختیم و خوشحال از اینکه از کوکی یه سوژه گیر آوردیم درو بستیم و تنهاشون گذاشتیم...
محدثه آخ... وای خدا... سرم چقدر سنگینه و درد میکنه... چشمام و باز کردم که نگاهم به کوکی افتاد... دستمو گرفته بود و خوابش برده بود... موهاش ریخته بود تو پیشونیش و یکمیش روی چشمش بود... چقدر تو خواب مظلوم و ناز بود... نمیدونستم چیکار کنم.... هیچوقت به پسری اینقدر نزدیک نبودم.... داشتم نگاهش میکردم که چشماش رو باز کرد.... داشتیم به هم دیگه نگاه میکردیم که به حرف اومد... کوکی :حالت خوبه سرم رو تکون دادم کوکی :آسیب ندیدی؟؟؟ سرم رو به نشونه نه تکون دادم من:ممنون که نجاتم دادی... اگه یکم دیر میرسیدی اونوقت.... انگشتش رو گذاشت روی لبم... کوکی:هیششش... دوست ندارم بهش فکر کنی... فراموشش کن... بوسه ای روی پیشونیم زد و گفت خوشحالم که حالت خوبه...(کوکی لاور ها زنده اید؟!🤯🤫🤫🤫) بعد هم سریع از اتاق زد بیرون... شوک زده از کاری که کرد تو جام خشکم زده بود... ضربان قلبم بالا رفته بود و صورتم گر گرفته بود... واییی خدا...
تهیونگ . . . صبح زود هممون زود بیدار شدیم و شیطون رفتیم گوش وایسادیم در اتاق کوکی وایسادیم... شوگا داشت به حرفاشون گوش میداد... شوگا:اوه مای گااااد... آر ام:چی شد؟؟؟ شوگا:داره میاد... هممون کشیدیم عقب که کوکی در و باز کرد.... لپاش سرخ شده بود... سرش پایین بود و تا مارو جلوش دید چشاش گرد شد... خخخخخخ جی هوپ و جیمین ابروهاشو انداختن بالا و گفتن: خوش گذشت؟؟ هههههه حال کردم خدایی.... بیچاره کوکی دهنش عینهو ماهی هیی باز و بسته میشد... آخ آخ که چه سوژه ای گیرمون اومد... خلاصه... اون روز تا میتونستیم سر به سر کوکی گذاشتیم و کلی حرصش دادیم... اونم تا میتونست از دستمون حرص میخورد... خخخخخخخخ
جی هوپ . . . اووووف چقدر حوصلم سر رفته... دارم دیوونه میشوم... دلم یه بازی درسته حسابی میخواد... آهاااااا ایول خودشه... یادم اومد چه بازی کنیم... رو به همشون گفتم: بلند شید بلندشید ببینم اینجوری فایده نداره بلند شید که فهمیدم چه بازی کنیم... سریع رفتم تو اتاق و چند تا بادکنک آوردم و دادم محدثه... داشت با تعجب نگام میکرد... من:چرا خشکت زده... بلند شو و برو اینارو آب کن و گره بزن که برای بازی نیازش داریم... بچه ها گرفتن که چه بازی میخوام بکنم و همشون خوشحال تایید کردن... جین:ایول پسر... دلم یه ی بازی درست و حسابی میخواست... بازی رو برای محدثه توضیح دادیم... جیمین:بیاید یار کشی... کوکی و نامجون یار کشی کنید... کوکی:تهیونگ نامجون:محدثه خخخخ دمش گرم... باد کوکی خوابید... کوکی:جی هوپ و.... گروه کوکی شد منو و وی و جیمین گروه نامجون شد محدثه و جین و شوگا...
بازی شروع شد... هممون سنگر گرفتیم و منتطر موقعیت بودیم... از سنگر بیرون اومدم و آروم رفتم پشت نامجون و شالااااپ خخخخخخخ اوخییی... آب از سر و روش میچکید... به روش لبخند حرص دراری زدم و بادکنک رو گرفتم و خیلی شیک گفتم... کیش... 😎😌😌😌 ههههههه چه حالی داد... که یهوووو ههههیییییعععععععععع.... یخ زدم... 🤦🏻♂️😱 آب از موهام میچکید... 💦 عقبم رو نگاا کردم که... بلههههه شوگا:تو هم کیش.... عی نامرد بیشوررر... خیلی حرصم گرفت و... نامجون و شوگا فقط میخندیدن... به بقیه نگاه کردم... همشون سر و روشون خیس بود و آب ازشون چکه میکرد... فقط محدثه و کوکی مونده بودن.... ایول... حتما کوکی میبرد... کوکی همیشه تو این بازی برنده میشد و حتی یبارم کسی نتونسته بود کیشش بکنه...
محدثه . . . فقط منو و کوکی مونده بودیم... پشت سنگر قایم شدم و منتظر بودم... اما کجاست؟؟ پ کوش؟؟ برگشتم عقب که چشمام درشت شد... درست پشتم نشسته بود... هول شدم ترسیده بودمو پام لیز خود... لحظه آخر لباسش رو چنگ زدم که اونم افتاد... آخ خدااا... کمرم داغون شد... کوکی شوک زده داشت تو چشمام نگاه میکرد... فکری به سرم زد و تو دلم خندیدم و تو یه حرکت خیییلی شیک و پیک بادکنک رو زدم تو سرش.... خخخخخخخخخخ آب از روی موهاش میچکید و توی پیشونیش میریخت... چند قطره هم از روی موهاش روی لبام افتاد... لبام رو با زبون تر کردم و گفتم... کیششش... همشون خشکشون زده بود و صدایی از کسی در نمیومد... انگار باور نمیکردن که کوکی باخته... حق هم داشتن... آخه اون پشتم بود... اما باخت... جی هوپ به حرف اومد و با حرص گفت: جی هوپ:اهههههه کوکی تو که آبرومون رو بردی.... تو که همیشه ازمون میبردی... شوگا:ایول... محدثه... آفرین... جیمین:باورم نمیشه... تهیونگ:نمیتونم به چشمام اعتماد کنم... تو برای بار اول تو این بازی باختی؟؟؟؟ اونم از محدثه!؟؟؟ جی هوپ:چی شد آخه یهویی؟؟! تو که پشت سرش بودی؟! چطوری باختی؟! نامجون :انگار یه نفر پیدا شد که تونست دم این کوکی رو قیچی کنه... جین:آرررههههه دیگه داشتم ناامید میشدم که کوکی همیشه اوله... اما امروز از آخر اول شد... خخخخخخخخخ باورم نمیشه... ههههههه... کوکی از بالا سرم بلند شد و گفت... بیخیالش بچه ها... بازیه دیگه... بلند شدم و دستام رو بهم زدم... آخ که چه حالی کردم... به من میگن محدثه... 😎😌😂
سه روز بعد... باید به کوکی میگفتم که یه سر بریم مدرسه که یه خبری بگیریم... به کوکی گفتم که قبول کرد... سریع آماده شدم و اومدم بیرون... واییی خدا... چرا قلبم تند میزنه.... چقدر خوشتیپ شده بود... سرم رو تکون دادم و به خودم اومدم.... جانگ کوک:حاضر شدی؟ بریم؟؟ من:اوهوم... بریم
سوار اون ماشین قرمزه شدیم... کوکی نگام کرد و سری از روی تاسف تکون داد و بهم نزدیک شد... وای خدا... قلبم داشت میومد تو حلقم... هی من میرفتم عقب... اون همش میومد جلو... که یهو پشتم به در ماشین خورد... بیشتر بهم نزدیک شد و تو چشمام نگاه میکرد... صورتم داشت میسوخت... چرا همچین میشدم؟؟؟ تو چشمام نگاه کرد و خندید... خم شد و کمر بندم رو بست و برگشت سر جاش... تو جام خشکم زده بود... همین؟؟؟ بخاطر کمربند؟!! خو میگفتی خودم ببندمش؟! یه نگاه بهم کرد که از خنده ترکید.... هه هه پسر لوس... رو یخ بخندی... منو سر کار میزاری؟؟؟ تلافیشو سرت درمیارم... ایششششش.... سر جام صاف نشستم و بیرون رو نگاه کردم... بالاخره رسیدیم....
از ماشین پیاده شدیم... ماسک نزده بود و تو دستش گرفته بود.... هر کی از کنارمون رد میشد با چشای گرد شده و شوک زده نگاهمون میکردن... خوشم نمیومد دخترا اینجوری نگاهش میکردن... نگاهشون کلافم کرده بود... رفتیم تو مدرسه... مدیر سرش پایین بود... صداش کردم... سرش رو که بالا آورد نگام کرد که نگاش به جونگ کوک خورد و چشاش گرد شد... زیر لب گفت:بی تی اس؟!!!!! دهنش باز مونده بود و هر چی صداش میکردم جواب نمیداد... بلند گفتم بببخشییید....؟؟؟؟؟ به خودش اومد و هول زده گفت بله بله بفرمایید...
به زبون اومدم و گفتم که گوشیم رو گم کردم و اینکه قبولم کردن یا نه... خیلی صدای پچ پج میومد... داشت لیست رو نگاه میکرد که گفتن هنوز نوبت نرسیده که مدارکم رو برسی کنن... مدیر:پس میشه یه شماره تلفن جدید بدید که تماس بگیریم باهاتون.؟! من:آخه من.... کوکی :اینم شماره... هر وقت خبری شد با این شماره زنگ بزنین.... ممنون.... بعد هم دستم و گرفت و اومدیم بیرون... من:اون شماره کی بود؟؟ من که تلفن ندارم... جانگ کوک :شماره خودم... هر وقت خبری شد بهت میگم... *ممنون _خواهش میکنم... بعد از اینکه بستنی و آب هویج خوردیم برگشتیم خونه... . . . حوصلم سر رفته بود.... دلم میخواست یه کاری کنم.... رفتم به بچه ها سر بزنم... رفتم تو اتاق تهیونگ.... خخخخ خواب بود... یه فکری به سرم زد... رفتم شوگا رو صدا زدم و بهش گفتم اونم قبول کرد...
خب خب خب.... دوستای گلم... اینم از پارت پنجم... چطور بود؟! خوشتون اومد؟! (فعلا بمونید توی خماری پارت بعدی😎😌😂😂😂😂)
کامنت منفی نذاریدا😂وگرنه حس و حالم میره... مخصوصا الان که تو امتحاناست... 🤦🏻♀️🤦🏻♀️🤦🏻♀️
به هر حال امیدوارم تا اینجا از داستان خوشتون اومده باشه... دوستدار شما آرنیا... 😊😘🥰
مردمممم از منحرفیییی خدااااااااااااااا غششش
من که دارم میمیرم دارم جلو خودمو میگیرم که مبدا خندم بگیره توی صفحه ی ۴ 😅ای کاش من جای محدثه بودم که کوکی پیشونیمو ماچ میکرد🤣🤣🤣🤣🤣🤣
عالیییییی بود🤩🤩🤩❤❤❤
سرمی که جین گرفته بود رو جیمین براش زد...
خوشا آن کس که پرستارش تو(جیمین) باشی💜😁
اقایون داداشام من سرم میخواااااااااااااااااام😂😭😅
😂😂😂😂ایشالا قسمتت بشه😁😂🎆💝
اقا منم سرم لازممم😐😂😂😂😂😂
عررررر منم سرم موخامممم🙂🤐😌😂😂
پارت بد رو میزاری یا؟انتخاب با توست پشه کش یا چاقو؟😜
😂😂😂😂😂🌹💝🎊
بچه ها... پارت سوم رمان به طرز عجیبی بازخورد و تعداد دفعات انجام شده اش بیشتر از بقیه پارت ها بود... واقعا خوشحال شدم گفتم پارت های بعدی بیشتر هم میشه ولی نشد... ولی داره بازخورد ها کم میشه.... چرا؟؟؟؟؟؟ از داستان خوشتون نمیاد؟؟؟ 💔💔💔🙄🤔🤔🤔🤔
ن بابا فق دیگ داریم کامنت کم میاریم😂😜😂
بچه ها ازتون خواهش میکنم یه وقتی کسی داستان رو کپی نکنه یا ادامش نده یا چمدونم هر کاری دیگه ای نکنه... چون من نزدیک چندین ماه این داستان رو نوشتم... اگه کسی این کار رو کرد،(که من مطمئنم شما اینکار رو نمیکنید ولی آدمیزاده دیگه، شیطون گولش میزنه) باید بگم که من راضی نیستم⭐⭐⭐⭐❣️🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🌹🌹🌹
خیلییی باحال بود 🌹❤
آرنیا میخوای منو سکته بدی آخه این چه کاریه وسط داستان😆😆😆
ولی خداییی عالییییییی بود . راستی داستانت جزو داستانای مورد علاقمه
😁😎😎😎😎😘
خوشحالم که خوشت اومده💝💝💝
چرا اینقدر درصد انجام تست (داستان) اومده پایین؟! از داستان خوشتون نمیاد یا... 🤔
چوم... 🙄💔💔💔💔💔💔💔💔💔