سلام دوستان امروز یک داستان جدیدی را شروع کردم امید وار ام که خوشتون بیاد 😄 حتما نظر بدین ( توجه این داستان از زبان مرینت است 💞 )
از زبان مرینت 💕 امروز هم مثل بقیه روز ها شهر را نجات دادیم من و کت نوار 💜 کت نوار : باتوی من یک درخواست دارم .. لیدی باگ : چه درخواستی ؟ کت نوار : می تونی امشب با من قرار بزاری 😊 با تعجب گفتم : باشه حتما کت نوار : عالی شد امشب ساعت 9 روی برج ایفل می بینمت . بعد رفت روز بعد صبح به مدرسه داشتم می رفتم که آلیا را دیدم و تو راه مدرسه با هم حرف می زدیم آلیا : مرینت امروز من و نینو و آدرین می خوایم بریم بستنی بخوریم تو هم با ما بیا خیلی خوش حال شدم 😄 مرینت : چه خوب من هم می یام فکر کن من و آدرین با هم بستنی بخوریم بعد اون عاشقم بشه 😍 بعد چی می شه با هم قرار می زاریم و با هم ازدواج می کنیم وای چه قدر خوب می شه 😆 آلیا به من زول زده بود و می خندید رسیدیم به مدرسه من یواش یواش از کنار آدرین گشتم و نشستم کنار آلیا ☺ آدرین داشت فکر می کرد و نینو هم موسیقی گوش می کرد چون تو کلاس نمی تونست موسیقی گوش کنه🎵🎧 بعد آدرین سریع یک برگه در آورد و چیز هایی رو برگه می کشید و می نوشت نمی تونستم ببینم تا اومدم ببینم خانم بوسیه اومد و کلاس شروع شد
خانم بوسیه : سلام بچه ها امیدوار ام حالتون خوب باشه 😊 لطفا بشینید سر جاتون تا حاضر و غایب کنم 🙂 بعد از کلاس سریع از آلیا خداحافظی کردم آلیا : ساعت 9 دیر نکنی مرینت : باشه و به سمت خانه رفتم تو راه .. تیکی : مرینت چرا عجله داری ؟ مرینت : تیکی می خوام یک هدیه برای آدرین درست کنم تا آدرین را خوشحال کنه 😄 رسیدم خانه مرینت : تیکی می تونی کمک ام کنی تیکی : البته 😊 ساعت 8:45 مرینت : خب تمام شد😥 بعد ساعت رو نگاه کردم مرینت : چی ساعت داره 9 می شه 😱 سریع حاضر شدم رفتم پیش آلیا آلیا : سلام دختر کجا بودی مرینت : هیچ جا خونه
من آماده ام پس آدرین کو ... آلیا ناراحت شد و به من گفت : آدرین به نینو گفت که کار داره و نیومد 😔 خیلی ناراحت شدم 😢
سرم را پایین انداختم آلیا : ناراحت نباش دختر بیا بریم حتما که نباید آدرین باشه 😉 بیا دیگه بعد بچه های کلاس اومدن تعجب کردم 😲 آلیا : چون می دونستم بد اونوق می شی بچه ها را دعوت کردم خیلی خوشحال شدم 😄 خیلی خوش گذشت
ساعت 10:45 شد من و دوستام داشتیم قدم می زدیم که ناگهان آسمون تیره شد انگار ابر های قهوه ای آسمون را پوشاندن 😱 ترسیدم بعد ناگهان آکوما ها از آسمان مثل سیل باریدن همه فرار کردن من سریع یک جا قایم شدم و تبدیل شدم 😳 خیلی ها آکومایی شده بودند سریع جعبه معجزه گر ها رو گرفتم و معجزه گر روباه و لاک پشت و زنبور را برداشتم 💓
سریع اون ها رو به کلویی و نینو و آلیا دادم و گفتم که تبدیل بشن 💜 بعد منتظر بودم که کت نوار بیاد ولی نیومد لیدی باگ : شما برین مواظب مردم باشید من کت نوار رو پیدا می کنم 😺 از این خونه به اون خونه رفتم ولی گربه رو پیدا نکردم آخر سر روی برج ایفل رفتم و فریاد زدم لیدی باگ : کتتتتتتمممم نوارررررر تو کجججااایییی؟ 😦 ناگهان صدایی از پشت سر ام اومد
( بانوی من ) لیدی باگ : کت نوار تو این جایی .... بعد پرت شدم به یک گوشه ی برج لیدی باگ : کت نوار داری چه کار می کنی ؟ و دوباره پرت شدم سرم را برگردوندم چیزی رو که می دیدم باور نمی کردم ( لباس سفید چشم های زرد ) اون کت بلنس بود 😨
این از این پارت امیدوارم ام خوشتون بیاد 💜 پارت 2 تو راه است نظر بدین 😉
منتظر باشید ممنون 😄
😍😙😘😚 بوس و بای
عااااااالی بود
ممنون
عالییییییی بوددددددد
ممنون عزیز جون
ای بمیررمرینت اخه چرا ایت بیچاره را رد میکنی یعنی بچه ها اگه کشف هویت تو فصل ۴ باشه قیافه ی مرینت جنجالی جهان میشه😅😅😅😅
نگران نباش داستان و تا اون جا می برم
عالی عالی عالی عالی بعدی بعدی بعدی بعدی
باشه
عالییییی
ممنون
داستان خیلی قشنگ لطفا پارت 2 را بزار
خیلی ممنون باشه
ادامه بده
حتما ممنون
عالی لود
تشکر
خیلی قشنگ بود یه سوال ازت داشتم که لیدی باگ و کت نوار ها از بعد ها و جاهای مختلف هم ادامه این داستانه یا یک داستان دیگه است ؟
نه عزیزم این یک داستان دیگست