
اینجا نمیگم چون میدونم اهمیت نمیدی میره سراغ داستان😂 بیا نتیجه کارت دارم
گابریل: شناسنامشو گرفتم دیدم راست میگه گفتم یعنی تو این همه مدت به ما دروغ گفتی😡😡 لوسی: متاسفم الانم شناسناممو بدید میخوام برم گابریل: شناسنامشو دادمش و گفتم ما با پسرمون چیکار کردیم امیلی: باورم نمیشه بدترین کارو باهاش کردیم از عشقش دورش کردیم...........لوسی: از خونه زدم بیرون مثه یه ادمی شده بودم که هیچی واسه از دست دادن نداره دلم میخواست این دنیا نباشم دلم میخواست از کسی که باعث نابود شدن زندگیم بود انتقام بگیرم دلم میخواست حرفای نگفته تو دلمو که سال ها پیش خاکشون کردمو بزنم(خداوکیلی چی گفتم😐😂) ماشینمو روشن کردم و به سمت خونم حرکت کردم وقتشه خودمو خالی کنم........(رسید خونش) لوسی: پیاده شدم رفتم بالا تو اتاقم به سمت گاوصندوق رفتم درشو باز کردم و اسلحه ای که برای انتقام گذاشته بودم رو برداشتم
لوسی: برش داشتم نگاش کردم نفرتی که سال ها ازش داشتم از جلو چشمم رد شدن نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم زنگ زدم به الکساندر یا همون بابام (الکساندر نمیدونه که لوسی بچشه) الکساندر: خواب بودم که یکی زنگ زد گفتم مزاحم تلفنی میدونی ساعت چنده؟؟؟😡 لوسی: سلام اقای دوپن چنگ لوسی هستم لوسی استیون الکساندر: خب به من چه😐 لوسی: همین بلند میشید میای به این ادرسی که برات میفرسم کار واجبی باهات دارم الکساندر: ولی من با تو هیچ کاری ندارم لوسی: حتی اگه درمورد زنت باشه؟؟!! الکساندر تو دلش: وایسا ببینم این چی میگه 😨😨 یعنی میدونه؟؟؟ لوسی :چی شد ساکت شدی😏 زود بیا به این ادرسی که برات میفرسم و قطع کردم ادرس یه آپارتمان متروکه که اطراف شهر بود رو براش فرستادم و رومو کردم سمت خونم سال های زیادی اینجا من تنها بودم ولی دیگه قراره هم دلم خنک بشه هم خودم خلاص بشم!!!
لوسی: رفتم بیرون ساعت ۴ نصف شب بود ولی دیگه برام هیچی مهم نبود سوار ماشینم شدم و به همون آپارتمان متروکه ای که ادرسشو به الکساندر دادم رفتم............لوسی:رسیدم اونجا رفتم بالا ترین طبقه وایسادم اسلحمو نگاه کردم و قسمتی که گلوله ها توشه رو باز کردم همشو در اوردم فقط دوتا توش گذاشتم........الکساندر:رفتم به همون ادرسی که لوسی گفته بود زنگ زدم بهش گفتم کجایی؟؟ لوسی: بیا طبقه بالا الکساندر: رفتم همون جا لوسیو دیدم گفتم چی ازمن میخوای؟؟ لوسی: وقتی دیدمش خونم به جوش اومد ولی خودمو کنترل کردم گفتم بیستو دو سال پیش زنت حامله میشه و تو بهش شک میکنی اونم فرار میکنه و بعد از یه مدت بر میگرده ولی تو به حرفاش گوش نمیدی و میکشیش الکساندر: تو اینا رو از کجا میدونی؟؟؟
لوسی: خیلی چیزای دیگم میدونم اینم میدونم که تو فک میکردی اون بچه از یه نفر دیگه هست و ادنا رو کشتی الکساندر: من نکشتمش لوسی: دروغ نگو خودت دستور دادی با ماشین بکشنش😡 الکساندر: حالا به تو چه مربوطه؟؟ لوسی: اصلا از خودت پرسیدی سر اون بچه چه بلایی اومد؟؟😭(گریش گرفته) الکساندر: نه چون بچه من نبود لوسی: ساکتتت شوووو اون بچه ، بچه خودت بود😭 اون بچه منممممم (داد میزنه) لوسی: بچه ای که حق زندگی کردن بهش ندادی😭 بچه ای که مادرشو ازش گرفتی😭 بچه ای باعث شدی الان این ادم باشه😭 الکساندر: تو چی داری میگی؟؟؟😨😨 لوسی: با اشک و خشم فراوان شناسنامه اصلیمو در اوردم پرت کردم جلوش
(این اسلاید محدودیت سنی داره)الکساندر: باورم نمیشد لوسی واقعا بچه من بود!!! یعنی من به ناحق ادنا رو کشتم؟؟؟ لوسی: ببین با من چیکار کردی که حتی جرعت نداشتم بیام بهت بگم بچت هستم😭😭 الکساندر: ادوارد میدونه؟؟ لوسی: اره با اونم با ترس و لرز گفتم😭 اسلحه ای که دستم بودو نشونش دادم گفتم الانم اومدم انتقام مامانمو ازت بگیرم😭 الکساندر: لوسی دیوونه بازی در نیار من میتونم از این به بعد برات بابای خوبی باشم لوسی: حرف نزن😭😭😡😡 الکساندر: من قبلا از اینکه بیام به پلیس زنگ زدم تو نباید کاری بکنی لوسی: هه 😏 با هم قراره از این دنیا بریم الکساندر: نه لوسی اینکارو نکن لوسی: اسلحه رو گرفتم جلوش چشمامو بستم و یه شلیک کردم وقتی چشمامو باز کردم دیدم خورده تو قلبش الان احساس میکردم بعد از سال ها اروم شدم دلمم برای مامانم تنگ شده اسلحه رو گذاشتم رو سرم و شلیک کردم
(فردا صبح) ادرین: از خواب بلند شدم مرینت بیدار شده بود داشت صبحونه آماده میکرد گفتم صبح بخیر مرینت: صبح که چه عرض کنم ظهر بخیر😅 ادرین:😂😂 تلویزیون رو روشن کردم نشستم تا غذا بخورم دیدم اخباره و داره میگه: مرگ مشکوک الکساندر دوپن چنگ و خودکشی لوسی استیون در نزدیکای صبح دیشب!! ادرین: چییییی😨😨 مرینت: وای خدای من ادرین: لوسی خودشو کشت؟؟.....ادوارد: (اخبارو دیده)باورم نمیشد الکساندر برام مهم نیس چون حقش بود اون مامانمو کشته بود ولی لوسی چرا خودشو کشت؟؟.......امیلی: وای گابریل لوسی خودشو کشته گابریل : چیی؟؟ امیلی : اخبار داره میگه.......ادرین: چرا دیشب با این حال بدش ولش کردم مرینت: با وجود اینکه خیلی بهمون بد کرد ولی دلم براش میسوزه........(سه ماه بعد از این اتفاق) مرینت: منو ادرین با مرگ لوسی کنار اومده بودیم ادرین خیلی سخت باهاش کنار اومد چون فک میکرد تقصیر خودشه ادواردم که به خاطر بابای من زندان بود ادرین: مرینت نظرت چیه که امشب به خانواده هامون قضیه رو بگیم؟؟ مرینت: به نظر من اول به مامان من بگیم بعد بریم پیش مامانو بابای تو اونا رو برای شام بیاریم خونه ما ادرین: باشه( شب) مرینت: با ادرین اماده شدیم رفتیم سمت خونه مامانم و بهش گفتیم با هم ازدواج کردیم و اینم بهش گفتم چرا رفته بودم خونه ادوارد بعد از اون رفتیم سمت خونه مامانو بابای ادرین یکم استرس داشتم ادرین: دیدم مرینت انگار استرس داره دستمو گذاشتم رو دستش سرد بود گفتم چته؟؟ مرینت: اگه دوباره قبولم نکنن چی؟؟ ادرین: نگران نباش همچی درست میشه مرینت:😊......(رسیدند) مرینت: پیاده شدیم رفتیم جلو ادرین درو باز کرد منم پشت سرش رفتم امیلی: با گابریل رفتیم بیرون دیدم ادرینو مرینت هستن ادرین: مامان بابا منو مرینت به خاطر یه شرایطی زود با هم ازدواج کردیم و الان رسما زنو شوهر هستیم مرینت: ادرین داشت میگفت خیلی استرس داشتم گابریل: یه لبخند زدم گفتم مبارک باشه مرینت: با تعجب سرمو اوردم بالا😳 امیلی: اشک تو چشام جمع شده بود رفتم جلو ادرینو بغل کردم گفتم مبارک باشه بعد رفتم سمت مرینت دستشو گرفتم گفتم دخترم منو گابریل خیلی به تو بد کردیم مارو ببخش مرینت: لبخند ارومی زدم😊😊 گفتم بخشیدمتون و بغلش کردم امیلی : خوشحالم که پسرم دختری مثه تورو داره ادرین: همون جور که انتظار داشتم مامانم مرینتو قبول کرد مرینت: از بغلش در اومد گفتم برای شام بریم خونه ما مامانم منتظره امیلی و گابریل: باشه و همگی سوار ماشین آدرین شدن و رفتن سمت خونه مرینت اینا
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام اجی خوش اومدی
مرسی 😃
امتحاناتم سر اومد رمان های ما نیومد 😕😂
سلام من از وقتی رفتی بیش از ده بار داستاناتو خوندم😭
با اکانت قبلیم هم داداشت شده بودم اسمم
AmIr♕HoSiN
بود شاید یادت نیاد
لطفا تو تابستون داستان بزار
اکانت قبلیم 680 تا دنبال کننده داشتم کجایین فالوورام😭😭
باشه
سلام اجی جونم خوبی
سلام مرسی
سلام این تست عالی بود ولی چرا اخر ؟اصل میدی من مبین ۱۴ کرج هستم
عالی
نیکا هیچوقت فکر نمی کردم آخرین پارت دلباخته آخرین پارتی باشه که از تو میخونم
د خوب یه کاری کن انقدر ناراحتم که میخوام از تستچی برم
اگرم پارت جدید نمیدی قول به که تو تابستون بدی تو تنها کسی هستی که به تستاش سر میزنمو تستاش میخونم 😭😭😭
اصلا وقت نمیکنم😓من انقدر وقت کم میارم که شب تا صبح درس میخونم اونم با روزی ۴ ساعت خواب!!!! ولی قول میدم تو تابستون سه تا داستان کامل براتون بذارم با ژانر های متفاوت
قبوله اما اگه بزنی زیر قولت از تستچی میرم 😐😁
یه روزه داستانتو تموم کردم فقط در عرض ۲:۳۰ واقعا خیلی خیلی محشر بود♡_♡
آقا جان من تا الان همه داستاناتو از دیشب شروع کردم خوندن
یعنی عالی بود عالی
سلام من امروز با این رمان اشناه شدم و تا الان که ساعت دوازده بیست یک دیقه شبه همشو خواندم و میگم که نه تنها افتضاح بود بله عالی بود اثلا قشنگ بود خییلی عالی عالی ❤
اگه خاستی یه پارت بعد اختصاس بده مرینت بچه دار میشه و ادوار از زندان در میاد و بچشونو میدزده و غیره
عالی بود