پیشنهاد چالش رو خودم دادم ولی چیزی به ذهنم نمیاد😐😹💔به هر حال امیدوارم جالب باشه براتون 🎃💕
ممد: با درد بدی که توی بدنم بود آروم لای چشمام رو باز کردم .. اطرافم تاریک بود مجبور شدم چند لحظه صبر کنم تا عادت کنم به این تاریکی.. بدنم تیر میکشید انگار از طبقه دوم یک ساختمون افتاده بودم خواستم پاشم اما...اما پام نزاشت بلند شم وقتی پاچه شلوارم و دادم بالا بهت زده به صحنه ی رو به روم خیره شدم.. یکی از رگای پام به طور وحشتناکی سیاه شده بود.. با اینکه تاریک بود ولی سیاهیش بدجوری توی چشم بود .. بخاطر خشک شدن گلوم سرفه ای خشک کردم ... سرم رو چرخوندم تا ببینم کجام؟! توی ی اتاقک کوچیک و سرد افتاده بودم که یه پنجره ی کوچیک داشت .. کشون کشون خودم و سمت پنجره رسوندم.. یه صندلی قدیمی و کهنه اونجا بود خودمو با زور به روی صندلی رسوندم که یکهو ...در اتاق با شدت باز شد .. بخاطر نور زیاد چشمام رو بستم و دستام رو جلوی چشمم گرفتم .. سه تا ارواح بلند قد وارد اتاق شدن .. حس بدی که نسبت بهشون داشتم باعث شد ناخودآگاه عقب برم و کاملا بچسم به دیوار .. روحِ وسطی بنظرم رئیس اون دو تای دیگه بود یه قدم جلو تر اومد ... تو دلم ترسی باور نکردنی با چاشنی استرس بود .. جلوتر و جلوتر اومد ک با صدام متوقف شد..
با من و من لب زدم ممد : ت..تو... کد...کدوم خ*ی هس...س...هستی( هستی و با داد گفتم و توی خودم جمع شدم )خم شد سمتم که صورتش رو واضح تر دیدم .. با دیدن چهره ی سرد و زخمی هر چند جذابش ترسم چند برابر شد .. پوزخندی زد و با صدای بمی گفت:هه پس ممد که میگن تویی .. با کلی علامت سوال توی ذهنم خیلی آروم جوری که صدام به زور شنیده میشد گفتم : من.. منظورت چ.. چیه ؟؟صورتش و ازم دور کرد صاف وایستاد و لب زد : مهم نیست کیم و از کجا اومدم مهم اینه که ازت یچیزی میخوام ممد : چ...چی روحه یکی از ابرو هاش رو بالا داد و گفت :اکانت میلیونیت و ممد که تازه فهمیده بود چه اتفاقی افتاده یه پوز خند زد و گفت : اکانتم !... رویاشم نمتونی ببینی گوگولی😏هیچکس به جزء خودم رمز اون اکانت رو نداره و نمیتونه داشته باشه .. در حالی که ازم فاصله می گرفت گفت : مطمئنی؟
تک خنده ای کرد و ادامه داد: تو همین الانش هم اون اکانت رو باختی بچه .. ( سن روحه از سن ممد بیشتره ممد ۲۱ سالشه ) جرئت بیشتری پیدا کردم با وجود درد توی بدنم به زور دستام رو به دیوار گرفتم و وایسادم .. ممد: بهتره این بازی رو تموم کنی هیچ جوره بهت نمیدمش .. روح بدون توجه به سمت در راه افتاد و در حالی که به اون دو تا روح دیگه اشاره میکرد گفت : کوک ، جیمین این رو به شما می سپارم بعدش ام بیرون رفت .. با اومدن اون دو تا روح به سمتم که تازه اسم هاشون رو فهمیده بودم و قیافه های شیطانیشون انگار تازه فهمیدم چه اتفاقی برام افتاده .. کایلا: همه ی کاربر ها برای دومین بار جمع شده بودیم دور همدیگه این بار توی جنگل و از جشن هالووین لذت میبردیم.. هر کسی با ماسک های متفاوت حاضر شده بود و مشغول کاری بود .. که متوجه چیزی شدم ممد ...اره ممد اون توی مهمونی نبود:/ شاید هم دور و اطراف بود ولی من ندیدمش پس رفتم از بچها بپرسم ...پیدا کردن کریس که تنها فردی بود ک بهش اعتماد داشتم توی اون جشن شلوغ اصلا کار آسونی نبود پس بیخیالش شدم و کمی دیگه گشت زدم بلکه ممد رو ببینم .. دلشوره ی عجیبی به سراغم اومده بود برای همین وقت رو بیشتر تلف نکردم و روی سنگ بزرگی که اونجا بود وایستادم .. با داد : ساکت شیددددد همه با تعجب به سمت صدا برگشتن و کایلا که آروم تر شده بود گفت.. کایلا : گایز؟! بچها که از رفتارم تعجب کرده بودن گفتن : هوم کایلا : ممد و ندیدین مکس دستی پشت سرش کشید و گفت : نه جولیا : نه برلی : نه مینسو : نچچ و صدای بقیه ی بچه ها هم کم کم بلند شد که از نبود ممد حرف میزدن حالا که نگران تر از قبل شده بودم از روی سنگ اومدم پایین
کایلا : پس بنظرتون ممد کجا رفته؟ صدا ها رفته رفته کمتر شد اما هیچکس ایده ای نداشت که ممد کجا میتونه باشه :/ بهمدیگه نزدیکتر شدیم .. کایلا: باید بریم دنبالش امشب شب هالووینه و گمشدن ممد نمیتونه اتفاقی باشه .. جولی از وسط با صدای نسبتا بلندی گفت : یه افسانه!!! همه توجهشون رو به جولی جلب شد.. متعجب پرسیدم : چه افسانه ای ؟؟جولی با هیجان خاصی گفت : یه افسانه هست که سه روح هر سال توی شب هالووین میان به این دنیا و یه فرد حدودا ۲۰ ساله رو که از قبل براش نقشه کشیدن به دنیای خودشون میبَرن ... کمی صبر کرد که مکس با عصبانیت گفت: و چه بلایی سر اون فرد میاد ؟؟ با صدای تحلیل رفته ای جواب داد : خب ... کسی نمیدونه چون دیگه اون فرد رو ندیده و ازش خبری نشده .. سرش رو پایین انداخت:هیچ خبری ... انگار که چیزی یادش اومده باشه سریع سرش رو بالا آورد و با ذوق گفت : ولی میگن سه تا ارواح اون فرد رو به دره ی نایت ویچ میبره .. حالا دیگه برای پیدا کردن ممد مصمم تر شده بودیم . یکی از بچه ها پرسید : تا اونجا چقدر راهه؟؟ جولی : حدود ۵۰ دقیقه اگه تند راه بریم زودتر میرسیم اونجا .. همه نگاهی به همدیگه انداختن و شروع به دویدن کردن هیچکس دلش نمیخواست ممد رو از دست بده و برای نجاتش راه بره:/// توی همین حین که میدویدیم از جولی اطلاعات دیگه ای مثل اینکه اسم اون سه تا ارواح (تهیونگ ، کوک و جیمینه) ، برای این اون فرد رو می دزدن و به دره میبرن تا چیز با ارزشی که داره رو ازش بگیرن، توی ی خونه ی خیلی قدیمی زندانی میکنن فرد رو ، اگه تا ساعت ۴ صبح فرد از اون خونه بیرون نیاد فرد باهاشون وارد دنیای ارواح میشه و اون سه تا روح ام فقط تا ۴ صبح میتونن توی این دنیا بمونن گرفتم..
به محض رسیدن راهی رو دیدیم که به پایین دره میرسه و از همون راه با سرعت بیشتری رفتیم پایین ... مه و تاریکی مانع دیدن راه میشد ولی به هر طریقی بود به عمیق ترین قسمت دره رسیدیم .. بچه ها رو جمع کردم و گفتم : ممکنه همین دور و ور باشن پس سر و صدا نک... با شنیدن صدای داد های ینفر که خیلی ناواصخ بود حرفم رو خیلی یهویی قطع کردم .. آروم علامت دادم و همون سمت که صدا میومد رفتیم .. من ، جولی ، مکس و کریس که وسط های راه پیداش شده بود جلو تر از بقیه بودیم .. با نزدیک شدن ما صدا هم واضح و واضح تر میشد که همه تونستن تشخیص بدن صدای ممده.. مینسو با شنیدن زجه ها و داد های گوش خراشش دستش رو روی دهنش گذاشت تا صدای گریش رو نشنون.. از موقعیتی که توش بودیم عصبی و بیشتر از هر چیزی نگران بودم .. ممد: بالاخره دست از سرم برداشتن و تونستم نفس بکشم .. یکیشون ب اون یکی نگاهی کرد و گفت : این هیچ جوره به حرف نمیاد باید خود تهیونگ بیاد سراغش.. با این حرفشون ترس بدی وجودم رو گرفت کل بدنم زخم شده بود و نمیتونستم حرکتی بکنم .. نگاه غضبناکی بهم کردن و رفتن بیرون.. دیگع طاقت نیاوردم و چشمام بسته شد.. (بیهوش شد)
کایلا: کمی که گذشت صدای داد های ممد قطع شد .. در خونه باز شد و دو تا روح که خیلی وحشتناک بودن ازش خارج شدن و سمت دیگه ی دره رفتن.. ما که پشت خونه بودیم خیلی سریع با رفتن اون دو تا آروم وارد خونه ی قدیمی شدیم ...(نکته ساعت ۳:۴۰ هستش) زیاد بزرگ نبود و زود تونستیم ممد رو که توی یکی از اون سه تا اتاق اونجا افتاده بود پیدا کنیم .. با ترس بهش خیره شده بودم همه جاش پر از رد خ*ن بودش و مشخص بود خیلی زجر کشیده .. خیلی سریع رفتم سمتش و نشستم روی زمین.. آروم تکونش دادم که از درد ناله ای کرد و آخی گفت .. اما چشماش رو باز نکرد .. برلی که بین ماها دکتری خونده بود اومد جلو و نبضش رو گرفت .. با بی قراری بهش نگاه کردم .. کایلا: چطوری میزنه ؟؟ حالش چقدر وخیمه؟؟ با اخم سرش رو بالا آورد و گفت : افتضاحه هر چی سریعتر باید از اینجا بیرون ببریمش .. مکس و کریس آروم بلندش کردن و داشتیم می رفتیم بیرون که در خونه باز شد و سه تا روح اومدن تو .. با دیدنشون استرس عجیبی گرفتم خیلی ترسناک تر از چیزی که فکر میکردم بودن.. اولش با تعجب بهمون نگاه کرده بودن ولی به خودشون اومدن و شروع کردن به زدن همدیگه!!! تعداد ما بیشتر بود ولی اون ها خیلی قوی تر و بلند تر از ماها بودن ..!! یکی از بچه ها رو به کریس و مکس داد زد : شما برید ما این ها رو معطل میکنیم .. سرشون رو تکون دادن و از گوشه به سمت بیرون رفتن.. منم همراهشون رفتم و همین که بیرون اومدیم از اونجا ممد رو گوشه ای گذاشتیم و برلی هم خیلی یهویی اومد .. رو بهش گفتم : تو پیش ممد بمون حواست بهش باشه تا بیایم .. دوباره با مکس و کریس رفتیم داخل و با تمام عصبانیتی که داشتم از پشت به یکی از اون روح ها لگدی زدم و با شدت به جلو پرتاب شد .. از خوشحالی قهقه ای زدم .. حس میکردم ب ی نحوی انتقامم رو ازش گرفتم به ساعت توی اون خونه که خیلی درب و داغون بود نگاهی انداختم .. فقط ۵ دقیقه برای بیرون رفتن از اونجا وقت داشتیم ..
برای همین رو به همه ی بچه ها توی اون دعوا داد زدم : همین الان برید بیرون .. با کلی سر و صدا از زیر دست س تا روح در رفتن و خارج شدن حالا فقط خودم ، مکس و کریس مونده بودیم.. یکیشون با خشم داد زد : به چه حقی اون رو از ما گرفتین؟؟ اون دو تای دیگه بخاطر دعوا نفس نفس میزدن و ضعیف شده بودن ولی فقط یکم!! کریس : چی فکر کردی اینکه بذاریم راحت ممد رو ازمون بگیری؟؟ فریاد زد : اصلا میدونی چقدر آدم مهمیه که این بلا رو سرش اوردی هانننننن ؟؟ب من و مکس خیلی نامحسوس اشاره کرد بریم بیرون ولی چون خیلی ضایع میفهمیدن گوش ندادیم :// آروم در حالی که حرف میزد رفت سمت ی تیکه چوب بزرگ .. اون تا روح دیگه متوجه شدن که یهو جدی رو طرفشون پرت کرد و داد زد برید بیرونننن .. من و مکس هم خیلی سریع دویدیم و از در که خود به خود داشت بسته میشد و معنیش این بود که چند ثانیه بیشتر وقت نداریم پریدیم بیرون .. تا اون س تا روح خواستن بیان در کامل بسته شد و صدای دادشون توی کل دره پیچید .. ( رفتن به دنیای خودشون) نفسی از سر آسودگی کشیدم و تندی به بچه ها داد زدم باید بریمممم.. ممد رو کریس و مکس دوباره بلند کردن .. تا به بیمارستان برسیم ۵۰ دقیقه طول کشید و وضع ممد هر لحظه بدتر میشد .. با رسیدن به بیمارستان سریع ممد رو روی برانکارد گذاشتن و به سمت یه اتاق بردنش .. بقیه ی بچه ها هم که زخم شده بودن رو به اتاق های مختلف بردن اما همشون سالم بودن و فقط نیاز به پانسمان داشتن بیشتری ها .. ( برای ادامه برو نتیجه 🎃💕)
نتیجه 1
روی صندلی کنار اتاقی که ممد رو برده بودن نشستیم اصلا این چند ساعت رو نمیتونستم باور کنم .. اتفاق ها خیلی یهویی افتاده بود .. سرم رو بین دستام گرفتم که دکترش از اتاق بیرون اومد و با خوشحالی گفت : حالشون خوبه مشکل خاصی نیست بعد از این همه تنش از روی راحت شدن خیالم نفسی عمیق کشیدم.. :))) بچه ها من این رو با کمک یکی از عاجی هام تهیونگ شی نوشتم لطفا نظر بدید🎃💕
نتیجه 2
روی صندلی کنار اتاقی که ممد رو برده بودن نشستیم اصلا این چند ساعت رو نمیتونستم باور کنم .. اتفاق ها خیلی یهویی افتاده بود .. سرم رو بین دستام گرفتم که دکترش از اتاق بیرون اومد و با خوشحالی گفت : حالشون خوبه مشکل خاصی نیست بعد از این همه تنش از روی راحت شدن خیالم نفسی عمیق کشیدم.. :))) بچه ها من این رو با کمک یکی از عاجی هام تهیونگ شی نوشتم لطفا نظر بدید🎃💕
نتیجه 3
روی صندلی کنار اتاقی که ممد رو برده بودن نشستیم اصلا این چند ساعت رو نمیتونستم باور کنم .. اتفاق ها خیلی یهویی افتاده بود .. سرم رو بین دستام گرفتم که دکترش از اتاق بیرون اومد و با خوشحالی گفت : حالشون خوبه مشکل خاصی نیست بعد از این همه تنش از روی راحت شدن خیالم نفسی عمیق کشیدم.. :))) بچه ها من این رو با کمک یکی از عاجی هام تهیونگ شی نوشتم لطفا نظر بدید🎃💕
نتیجه 4
روی صندلی کنار اتاقی که ممد رو برده بودن نشستیم اصلا این چند ساعت رو نمیتونستم باور کنم .. اتفاق ها خیلی یهویی افتاده بود .. سرم رو بین دستام گرفتم که دکترش از اتاق بیرون اومد و با خوشحالی گفت : حالشون خوبه مشکل خاصی نیست بعد از این همه تنش از روی راحت شدن خیالم نفسی عمیق کشیدم.. :))) بچه ها من این رو با کمک یکی از عاجی هام تهیونگ شی نوشتم لطفا نظر بدید🎃💕