
پیشبندمو به رختکن آویزون کردم.داشتم در پشت رستوران رو باز میکردم که جانی گفت:فردا نیم ساعت زودتر بیا.باید زمین و تی بکشی!چشمی زیر لب گفتمو وارد پیاده رو های نیویورک شدم و راه خونرو پیش گرفتم.
هوا بهاری گرگ و میشی بود و به سمت تاریکی میرفت.کلید انداختم و درو باز کردم.سکوتتتتتتتت.پدر و مادرم یه هفته رفتن خونه ی مادربزرگ تو روستا که هم تولدش پیشش باشن و هم یکم تعطیلات.توماس کلاس بود و نیم ساعت دیگه میومد.از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق اول از سمت چپ شدمو لباسامو عوض کردمو خودمو انداختم رو تخت.
خیلی خسته بودم.چشمام آروم آروم روی هم افتادن و به دنیای خواب بردنم.با صدای خوردن چیزی به شیشه بیدار شدم!تو جام نشستمو چشمامو مالیدم.صبح شده بود.دنبال صدا گشتم دیدم جورج از پشت شیشه نگام میکنه و با دست میزنه به شیشه!پنجره رو باز کردمو گذاشتم بیاد تو.جورج گربه ی نارنجی بود که هرروز میومد پیشم تا بهش غذا بدم.خیلی گربه ی بانمکی بود.اون چشاش عابیش انقدع قشنگن که نگوووو.
ساعتو نگاه کردم و یهو عينه فنر از جام پاشدم!ساعت هشت و نیم بود!وای بدبخت شدمممممممممممم!ساعت هفت باید کافه میبودم که امروز باید 6:30 به خاطر تی کشیدن میرفتم!کلی دیر کردم.لباس های دیشبی تنم بودن پس بدو از پله ها پایین رفتمو از خونه زدم بیرون.یادم اومد کیف برنداشتم پس برگشتم برم خونه که دیدم در بستس کلید هم تو کیفم بود/:پول و کارت مترومم هم تو کیفم بود پس نمیشد با تاکسی یا مترو رفت):با نا امیدی خاستم پیاده برم که دوچرخه تانیا(خواهرم)که با خودش نبرده بود خونه شوهرش برق زد!یکم کوچیک شده بود ولی به در*ک!سوارش شدمو بدو!
تندی وارد کافه شدمو رفتم اتاق کارکنان پیشبند زدم رفتم آشپزخونه که سفارشا رو بگیرم و از جانی(رئیسم)عذرخواهی کنم.تا در آشپزخونه رو باز کردم جانی گفت:اصلا!تالیا اصلا فکر نکن بازم میبخشمت!این 6 امین باریه که تو این هفته دیر میکنی!میدونی یعنی چی؟یعنی هرروز دیر کردی!حالام اون پیشبندو درآر و برو.اخراجی!حرصی شدمو گفتم:مرتیکه گوسفند انگار از دماغ فیل افتادی!مگه من عاشق چش و ابروی کافت شدم که اینجا وایسم؟معلومه میرم!تو نمیتونی منو اخراج کنی چون من زودتر استعفا دادم!نداشتم چیزی بگه و پیشبندو پرت کردم تو صورتش
نمیخواستیم خودمو با خواهش و تمنا کوچیک کنم!کل هفته ازش خواهش کرده بودم اخراجم نکنه ی بار دیگه نمیتونستم!دوباره سوار دوچرخه شدم و رفتم خونه.یه صبحونه خوشگل و مفصل برای خودم درست کردم.تو این چند ماه که میرفتم سر کار نتونسته بودم عينه آدم صبحونه بخورم!
خامه رو ریختم رو وافل و چند تا بلوبری گذاشتم سرش!به به!نشستم پشت میز و چنگال زدم و بردم سمت دهنم.تا ميخواستم بزارم تو دهنم یه صدای بلندی از طبقه بالا اومد!مثله صدای باز شدن یهویی پنجره بود!چنگال و گذاشتم رو میز و برای دفاع از خودم ی چاقو برداشتم رفتم طبقه بالا!گفتم شاید دزد باشه!آروم آروم از پله ها بالا رفتم.یه گربه بود|:یه گربه سفید و سیاه!خیلی هم خوشگل بود!چاقو رو گذاشتم زمین و رفتم نزدیکتر و از رو زمین بلندش کردمو صورتشو برگردوندم سمت خودم.یه جیغ بلند زدمو پرتش کردم رو زمین!اونم سریع رو دوتا پاش رفت روی میز و با یه پرش بلند،دستگیره سقفی زیر شیروونی رو گرفت و بازش کردو رفت توش!منم فقط جیغ میزدم…
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی(:💞
ممنونمم
خیلی خوف بود😐✌️
ادامه بده😐☕
حتما
عالی بود♡ پارت بعدی
مرسی
منتظر پارت بعدی هستم حتما ادامه بده آجی تا تهش دنبال منیکنم
مرسی(:
پارت بعدی رو بده عالی بود
مرسیییی