سلام!! این پارت و پارت های بعد قرار داستان خیلی جذاب بشه !! پس لایکا و نظر ها بالا باشه که قراره بترکونیم😎🚬 به این جهت ناظر عزیز لطفا بزارش روی صفحه اصلی😎🚬متشکرم !!
اول بالا رو بخونید !! 😎🚬
انچه خواندید:{نگران نباش..خود استاد زمان دانشجوییش حدود ۱۰۰۰بار غش کرده:) دختر نگاهی به پشت سرش کرد و از هیجان لبخندی زد:بیلییییییی!! *** _خب خب چه خبرا؟..تفریحات حیاتی تون به خوبی سپری شد؟ دختر نگاهی به بیلی انداخت:کدوم تفریحات؟...بیلی اهی کشید:الیزای خنگول خودمی،لایک داری سیستر!...دختر دوباره ایستاد و اخمی کرد:بیلی! جدی حرفتو بزن!! اخه کدوم تعطیلات؟؟.. بیلی هم ایستاد و نگاهی به دختر کردو،اهمی کرد ، گفت:سه روز دانشگاه نبودی..!! یادت هست؟؟ از واحد هات عقب میوفتی..!! دختر اولش پوکر فیس بود ولی بعدش با مکث کوتاهی خنده ای کرد و لبزد:اهااان! گرفتم چیشددد!!..خب ببین بخاطر حساسیتای اجوما و سرما خوردگیم منو سه روز نگه داشت خونه :/ بیلی که توی حیرت از حرف الیزا غرق شده بود،خنده ی کوتاهی کرد و لبزد:معرفی میکنم گاتل و راپونزل نسل جدید!! .. دختر مشتی به بازوی بیلی زد:هی هی!! تند نرو،انقدر هرچی کاسه کوزه هست رو سر اون پیرزن ننداز...خب نگرانه دیگه!!... بیلی سری تکون داد و گفت:اَووو باید حتما ببینمش اون بانوی بزرگوار رو..!! یاااا خیر سرت مثلا چهارساله که دوستیم،تو همه چیز رو دربارم میدونی ولی هرروز چیزای جدید دربارت میشنوم!!از سرتا پا غافلگیری ای! :/...
+اوهوع! چه زبون کره ای هم یادگرفته!!😂..._خب نتیجه ی چند سال اقامت تو اینجا همین میشه دیگههه!!...هر دو باهم خندیدن که بیلی دوباره ایستاد و رو به دختر کرد..._الیزا.. دختر نگاهش رو به سمت بیلی چرخوند+هوم..؟... بیلی لبخند لامایی زد که موجب خنده ی دختر شد..+ای کوفتتت،چتههه..!؟😂😂.. _بنظرت تغییر کردم..؟... دختر اخمی کرد و گفت+تغییر..؟ خب یکم راهنمایی کن!!من که چیزی جز یه بیلی شیطون و ریسک پذیر نمیبینم!...بیلی کاملا چهره اش خالی از هر احساسی شده بود لبزد:جزو تغییرات ظاهری.... دختر کمی تو فکر فرورفت که نگاه تیزش رو به بیلی داد:اهااااااننن...!! به رژیمت ادامه بده عالی شدی!...بیلی همون موقع با کتابی در دست داشت به بازو ی دختر زد_پس این علف خاکستری ای که سر من سبز شده هویجهههه؟؟... +عه! واقعااا...رنگ موی جدید مبارککک!!... بیلی انگشت اشاره اش رو رو به دختر گرفت:باید بهم شیرینیش رو بدی!!..دختر تعجب کرد:از کی کسی موهاش رو رنگ کرده یکی دیگه شیرینیش رو داده..؟!.. بیلی اخمی کرد:باشه بابا ...وای بریم یه چیزی بخوریم گرسنم شد...اقا من شاوِرما میخوامااا گفته باشم!!...دختر خنده ای کرد:چقدرهم تو رژیمی!...من حساب نمیکنمااا!!..._بریم ببینم حرف نباشهه... +هییی! صبر کن!...بیلی دست دختر رو کشید و همراه خودش برد...
*** _خب خب،چی میخوری؟؟ +من قراره حساب کنم دیگه فرقش که چی سفارش میدم برای شما چیست؟! بیلی خنده ای کرد و عینک افتابیش رو از روی موهاش به سمت چشمانش هدایت کرد و روی چشمانش قرار گرفت و لبزد: خواستم ادای بانی های مجلس رو دربیارم😎.... دختر کاملا پوکر شد و لبزد:پیشنهاد میکنم هیچوقت بازیگر نشی..! :/ [پرش زمانی] در حالیکه داشت ساندویجش رو میخورد و با حرفی که شنید لقمه تو گلوش پرید و به سرفه افتاد که دختر متوجه بیلی شد و بطری رو اب رو به سمتش گرفت که بیلی در بطری باز کرد و جرعه ای از اون رو نوشید و بعد نفس تازه ای کشید...+چرا اینجوری شدی تو؟؟... _من واقعا نمیفهمم! واقعااا!! الیزا کاملا مطمئن شدم که این خودت نیستی..! دختر اخمی کرد +خب حقیقته،انتظار دیگه جز این نیست! واقعا نیاز به یه کار پاره وقت دارم وقتی در امد های اجوما و اجوشی کمه!..و بعد لیوان قهوه اش رو برداشت ومقداریش رو نوشید....بیلی بطری اب معدنی رو روی میز گذاشت که باعث شد میز تکون صدا داری بخوره....دختر نگاهی به بیلی داد+ارام تر..!! بیلی اهمیتی نداد و دست به سینه به دخترنگاه کرد:بنده ی خدا تو همینجوریشم داری تو دانشگاه زندگی میکنی اونوقت اگه یه کار پاره وقت هم بهش اضافه بشه نسخه ی اسکلتیت میاد رو خط تولید:/... +خانم عاقللل!! اینجا باید یه فکری برای مستقلی خودمم هم بکنم!!.. زندگی همه که مثل خودت تو سطح بالای طبقات اجتماعی نیست..!!
بیلی نیش خندی زد:که سطح بالای طبقات اجتماعی دیگه؟ دختر سری تکون داد:قطعا همه شبیه هم نیستن !! بیلی سری تکون داد و لبزد:خیله خوب،پس فکر میکنی من همه جوره دارم توسط خانواده ام تضمین میشم،ولی بزار خیالت رو راحت کنم اونا منوگذاشتن کنار:)... دختر ناگهان چشمانش از حدقه بیرون زد،دوباره اون تصویر های تیره و ناواضح به سراغش اومدن که باعث میشد ذهنش سوت بکشن....بیلی تصور دیگه از واکنش الیزابت داشت و ادامه داد:درسته! تعجب اوره، حالا وارد جزییات نمیشیم،اه خدا این چرا انقدر زود تموم شد!!.... الیزابت صدای اطرف رو نمیشنید و گوش هاش سوت میکشیدن...بیلی نگاهی به دختر انداخت:الیزا..؟ خوبی؟...دختر با دوتا دستانش گیج گاه سرش رو مالید...همیشه ازاین حالش متنفر بود...نگاهی به بیلی کرد...هنوز به وضوح چیزی رو نمیدید....از رو صندلی اش بلند شد ولی تعادلش رو هنگام ایستادن از دست داد...بیلی به سمتش رفت،اما دختر با گرفتن دیوار توسط دوتا دستانش، ایستاد و بر زمین نیوفتاد...+خوبم..._ واقعا..؟..دختر سری تکون داد و به سمت بیرون از کافه رفت...
*** (۹شب_سئول) زنگ درب خونه به صدا در اومد،پیرزن نگاهی به درب کرد:نارسیس برو ببین کیه...نارسیس سری تکون داد و از اشپزخونه خارج شد،به سمت درب رفت و اون رو باز کرد که با الیزا مواجه شد،چهره اش خندان شد و سرش رو به سمت اشپرخونه چرخوند:اومااا،الیزا اومده!!...پیرزن و پیرمرد سرشون رو به سمت درب کج کردند...الیزا وارد خونه شد خودش رو به اغوش گرم نارسیس سپرد...نارسیس_انیوو..چه طوری توو؟!...+سلام..مثل همیشه ام..و بعد لبخندی زد..نارسیس سری تکون داد و الیزا وارد خونه شد...پیرزن درحال پختن غذا بود سرش رو از گوشه اشپز خونه بیرون اورد و گفت:سلام الیزاا!! ...دختر به سمت سالن خونه رفت و تعظیمی کرد:سلام اجوما...سلام اجوشی...و بعد لبخندی زد...پیرزن لبخندی روی لبانش نشست ولی پیرمرد که درحال اخبار دیدن بود و صدای تلویزیون زیاد بود،سلام دختر رو نشنید...اجوما اخمی کرد و غرید: یاااا مَرد! اون تلویزیونو کم کن چه خبرهههه!!...پیرمرد که محو اخبار شده بود،از جایش پرید و سراسیمه به اطرافش نگاهی کرد با عث خنده ی دخترا شد اما بعدش متوجه حضور الیزا شد:اوه! سلام دخترم!خوش اومدی!...و بعد دوباره مشغول دیدن اخبار شد...دخترا دوباره خندیدن و پیرزن از تاسف سری تکون داد و به کارش ادامه داد...نارسیس لبزد: بابا دوباره سمعکاش رو گُم کرده...و بعد اهی کشید...الیزا لبخندی زد و گفت:عیبی نداره...
و بعد دستی توی ساک پلاستیکی که در دست داشت کرد و جعبه ای رو بیرون اورد و اون رو به سمتش گرفت و گفت:احتمال میدادم که اجوشی سمعکاشو گُم کنه،بعنوان زاپاس اینو خریدم:)....نارسیس از خوسحالی چشمانش برق زد و با خوشحالی جعبه رو گرفت:وای خدا دختر تو محشری!!...و بی درنگ تو بغل الیزا پرید..الیزا خنده ای کرد و لبزد:کاری نکردم!...نارسیس جعبه رو روی میز قرار داد و للیزا رو به سمت اتاق هدایت کرد:برو استراحت کن،حتما امروز خیلی خسته شدی!...+منو خستگی؟ نه بابا اصلا اینطوری نیست!!...نارسیس سری به طرفینش تکون داد:اما چشمات اینو تایید نمیکنن!..میدونی منم یه روز این مراحل رو گذروندم که بتونم تبدیل به یک روانپزشک مورد قبول جامعه بشم! استراحت برای تو یه امر ضروریه...اگه بخوای عکسش عمل کنی، سبب پَس رفتت میشه!...الیزا لبخندی زد و سری تکون داد:خیله خب..باشه...الیزا به سمت کمد لباس ها رفتو درحالی که داشت درش رو باز میکرد لبزد:راستی،توگفتی اجوشی سمعکاش رو گُم کرده...؟ _اره چطور..؟ +فکر نمیکنی استعداد الزایمر داشته باشه..؟ نارسیس تو فکر فرورفت:جدیدا خیلی چیزا رو گُم میکنه،پس میشه گفت اتفاقی نبوده؟ +بنظرم من اره..!یه پیش یه دکتر ببرش..! _هوم! فکر خوبیه!..
*** (دو روز بعد) (الیزابت) در حال نوشتن بود،کلماتی که با خاطراتش اشنا بودن و خودشون معمایی رو تشکیل میدادن،اینکه چقدر اون معما رمز الود بودن براش مبهم و سخت بود...شاید با نوشتن اون کلمات به مغزش هم اسایش میداد...دوست نداشت راجب اون تصویر هایی که چند روز بود که به ذهنش خطور کرده بودن فکری بکنه،چون سرانجامی جز سوت کشیدن گوش و سردرد و سیاهی چشم چیزی برایش به نمایش نمیگذاشتن.. قلم رو رها کرد و به سمت پنجره رفت...بادهای شبانه خوب نحوه ی ارامش دادنش رو میدونستن...چشمانش رو بست..اما این سری متفاوت...انگار که شوک الکتریکی بهش وارد شده باشه چشمانش رو باز کرد... سراسیمه به سمت دفترش رفت و یادداشتش کرد:[مادر_پنجره با پرده های سفید]با ابرو های در هم گره خورده و چهره ای پر شک و تردید به برگه خیره شد ولی اهمیتی نداد ونگاهش رو از دفترش برداشت...شاید فقط یه دژاوو ی ساده ای بودن،اون حقیقتا به زندگی قبلی اعتقادی نداشت...مگر اینکه کاسه ای زیر نیم کاسه باشد....ولی الان مغزش برای چیدن پازل ها هزار تیکه ای کشش نمیداو به سمت تختش رفت...
[پرش زمانی] (۳صبح) پتو رو در دستانش فشرد،عرق های سردی روی پیشونی اش ریخته شده بود و از نفس کشیدن عاجز بود...با دهان نفس میکشید و تپش قلبش بی رحمانه به قفسه سینه اش میکوبید...هوای شب انقدر برایش خفه شده بودن که حتی تنفس با دهان هم کار رو رو سخت تر میکرد...پیشتر پتو رو فشرد و هزیون هایی زیر لب زمزمه میکرد..اما کار به اخر نکشید و با شدت ضربان قلبش شتابانه از خواب بیدار شد و کابوس رو با فریادی که از خود کنترل نداشت پایان داد...ناگهان چراغ اتاق روشن شد و پیرزن سراسیمه وارد اتاق شد... چهره نگرانش رو به سمت پیرمرد داد که اون هم در کنارش ایستاده بود...پیرمرد بی درنگ ،پارچ ابی که روی میز قرار داشت برداشت و اب رو داخل لبوان ریخت و به پیرزن داد...پیرزن هم لیوان رو گرفتو به سمت الیزا گرفت:بیا بخور...چیزی نیست فقط یه کابوس بوده...دختر نگاهی به پیرزن کرد و لبزد:اجوما..اونا چیبود؟!...اجوما لبخندی زد:چیزی نیست،فعلا توشوکی...الیزا دیگه چیزی نگفت و لیوان رو گرفت و به سمت لبانش نزدیک کرد.... *** (بیمارستان شیانو_سئول) دکتر نگاهی به برگه های ازمایشی که در دست داشت کرد و بعد نگاهش رو به نارسیس داد:خانم یانگشی،خودتون هم در این رشته کاملا تبهر دارید! دیگه چرا اینجا قدم رنجه فرمودید؟ و سپس خنده ای کرد...نارسیس لبخندی زد و گفت:ولی نه به استادی شما...من فقط از چیزهایی که شما آموختین پیروی میکنم..!...دکتر سری تکون داد و برگه ی اِم آر آی رو روی میز گذاشت..._متاسفم ولی پدرتون به فراموشی مبتلا شدن..!!.. حالت چهره نارسیس نگران شد ...دکتر اضافه کرد:ولی میتونیم از رسیدن به مرحله الزایمر جلوگیری کنیم:)نیاز به دارو نیست ولی باید به عادات غذاییش دقت زیادی کرد،از خوردگ نوشیدنی ها و عذا هایی که طبع سرد دارن خودداری کنن و اگر هم تونستن جدول حل کنن،این میتونه ورزشی برای مغز باشه!!... خیال دختر اسوده شد..دکتر نگاهی به برگه ی دیگری که روی میزش قرار داشت کرد: و اما این ازمایش...قصد فوضولی نباشه ولی بیمارباهوتون چه نسبتی دارن؟..نارسیس گفت:یه جورایی میشه گفت خواهرم، چند سالی میشه که به جمعمون اضافه شده...ابروهای دکتر بالا پریدن،برای تفهیم سری تکون داد:خب،طبق این ازمایش که نشون داده شده، ظاهرا خواهرت از گذشته خاطراتی رو داره به یاد میاره،اون حتما بر اثر یک حادثه به این روز افتاده وگرنه غیر منطقیه که یه دختر جوان سرخود فراموشی بگیره!... دختر توی فکر فرورفت ،دکتر ادامه داد:علائم هایی دارن طبیعین ولی شما ارامش لازمه رو براش فراهم کنید،چون به هرحال علائم عذاب اورین!! و اتفاقات اطراف بازسازی خاطرات گذشته ان... برید بعدی برای انچه خواهید خواند😎🚬
نتیجه 1
+دژاوو؟ یعنی توهم که دچار دژاوو بشی سر درد و سرگیجه میاد سراغت؟ /_ببینم...تو تاحالا اتفاقی رو مثل تصادف تجربه کردی؟ /_کی هستی؟ صدات اشنامیزنه! /☆نمی دونستم پس از گذشت۶سال،بازهم بچه مثبتی!..._منم فکر نمیکردم انقدر مشتاق به شناخت منی....چ:کدوم شخصیت این داستانو بیشتر دوست دارین؟ وازکدوم بدتون میاد؟دامه دارد😎🚬
نتیجه 2
+دژاوو؟ یعنی توهم که دچار دژاوو بشی سر درد و سرگیجه میاد سراغت؟ /_ببینم...تو تاحالا اتفاقی رو مثل تصادف تجربه کردی؟ /_کی هستی؟ صدات اشنامیزنه! /☆نمی دونستم پس از گذشت۶سال،بازهم بچه مثبتی!..._منم فکر نمیکردم انقدر مشتاق به شناخت منی...چ:کدوم شخصیت این داستانو بیشتر دوست دارین؟ وازکدوم بدتون میاد؟ادامه دارد😎🚬
نتیجه 3
+دژاوو؟ یعنی توهم که دچار دژاوو بشی سر درد و سرگیجه میاد سراغت؟ /_ببینم...تو تاحالا اتفاقی رو مثل تصادف تجربه کردی؟ /_کی هستی؟ صدات اشنامیزنه! /☆نمی دونستم پس از گذشت۶سال،بازهم بچه مثبتی!..._منم فکر نمیکردم انقدر مشتاق به شناخت منی ...چ:کدوم شخصیت این داستانو بیشتر دوست دارین؟ وازکدوم بدتون میاد؟ ادامه دارد😎🚬
نتیجه 4
+دژاوو؟ یعنی توهم که دچار دژاوو بشی سر درد و سرگیجه میاد سراغت؟ /_ببینم...تو تاحالا اتفاقی رو مثل تصادف تجربه کردی؟ /_کی هستی؟ صدات اشنامیزنه! /☆نمی دونستم پس از گذشت۶سال،بازهم بچه مثبتی!..._منم فکر نمیکردم انقدر مشتاق به شناخت منی...چ:کدوم شخصیت این داستانو بیشتر دوست دارین؟ وازکدوم بدتون میاد؟.ادامه دارد😎🚬
توی یه روز رسیدم فصل دوم 😹😐🤝🏻💔خدایی داستانت عالیه ( کلا تستات عالیه 😊💗)
داستانت خیلی خاصه توی همه داستانا اول شخصیت عاشق یه دختر میشه و بعد چند وقت بهش میگه و تا آخر عمر با خوبی و خوشی زندگی میکنن🔫😐😂ولی داستان تو خیلی فرق داره و ماجرا های جالبی داره 💗💗💗
متشکرم نظر لطفته😍😂
پرفکتتت😂😎💜
یااااا من احساس می کنم یه کاسه ای زیر نیم کاسه ی الیزابت و سارا هست...:)))
متشکرمم😹🙏🏻💕
🧐👣
عالیی بودد
من از الیزابت خیلی خوشم میاد
ولی از سارا اصلا😂😑
ممنونمم❤💕
اووو..چ باحال.،ولی بنظرم ساراهم باحال بوداا🥲😂
واوووو عالی بید🥺💜
پارررررت بعد🥺💜
مرسیی❤😍
چشمم🤩