خب این یه داستان جدید نظرات بالای ۵ تا باشه پارت بعدی رو مینویسم
توضیحات:این داستان درمورد آبشار جاذبه است ولی کاملا متفاوت و شخصیت هایی به نام دیپر، میبل، فورد، استنلی ، وندی و سوز وجود ندارد و من شخصیت خودم و دوستانم رو به داستان آورده ام و همینطور که گفتم نظرات بالای پنج تا باشد پارت بعدی رو میزارم و یکی از شخصیت ها بیل سایفر است
این داستان : رازی از نو
از زبان تارا:طبق همیشه ساعت هفت و چهل دقیقه بیدار شدم و سریع رفتم طبقه پایین با هزار زور و زحمت کتاب هام رو آماده کردم و اینقدر عجله داشتم که صبحانه ام رو نخوردم ولی تو ظرف غذام صبحانه ام رو دارم😋😋 سریع خداحافظی کردم دوان دوان به مدرسه نزدیک میشدم چند متر از خونه دور شده بودم که یهو پام به یه سنگ خورد و خوردم به یه درخت بعد یه صدایی اومد دیدم یه متر اونور تر یه چاله ای هست که داره باز میشه😱😨😨
رفتم دیدم ،دیدم یه کتاب اونجاست برداشتمش و صفحه ها رو دیدم در مورد موجودات عجیب غریبی بود که اصلا نمیدونستم چی هستن بعد یه صفحه رو دیدم که در مورد یه موجود مثلثی بود نوشته بود:موجودی بسیار خطر ناک به هیچ وجه با آن معامله نکنید با آن دوست نشوید و بعد نوشته بود چطور احضارش کنیم😨 بعد سریع کتاب رو بستم دیدم ساعت هشته کتاب رو گذاشتم توی کوله ام و به سرعت اسب بر ساعت حرکت کردم خیلی از خط مرگ دور شده بودم و تونستم برم به مدرسه یهو معاون مان به داد گفت:
با داد گفت:کجا بودی پنج دقیقه از صبح گاه گذشته خجالت بکش من اگه نبودم ابروی تو رفته بود و هزار جور چیزای رو مخ دیگه😐😑 تارا:خانم الان با حرفای شما یه ربع از صبحگاه گذشت معاون:راست میگی برو به درس و مشقت برس تارا:خسته نباشید زود تر میگفتی معاون :چییییییی چی شنیدم؟ تارا:هیچی ام خوب من باید برم هوف بعد چند متر دور شدم خیر سرم خانم معاون داشت با چشمای ورقلنبیده از جنس عقاب بهم زل میزد بعد دیدم که همه حمله دارن میکنن به راهرو شرط میبندم که صبحگاه تموم شده
اره درست گفتم ولی الان ششمی ها دارن میرن بالا و پنجمی ها نرفتن پس منم تظاهر میکنم ششمی ام و میرم بالا و میرم به سمت کلاس داشتم تو راه فکر میکردم حالا که زود اومدم شاید بتونم دفتر چه ی امتیاز های دانش آموز های کلاس خودمون رو از کیف خانم در بیارم و ببینم و بعد رفتم تو کلاس بعد خیر سرم خانم تو کلاس بود و داشت مطلب ریاضی مینوشت سلام کردم اون هم سلام کرد یهو هم بچه های کلاس شریجه زدن به کلاس منم له کردم فکر کنم شدم رو فرشی ولی نفس نجاتم داد نفس:دوباره چه نقشه ای تو سرته؟
تارا:هیچی نفس:خدایا اخه نمره ی دانش آموز ها به تو چه اخه به توجه خانم:کلاس شروع شده بشینید سر جاتون و بعد نشستیم من پیش نفس بودم نفس هم همش به من نگاه میکرد بعد هانیه زد بهم هانیه:بیا دفتر هامون رو عوض کنیم مطالب ریاضی رو بنویسیم تارا:من میدونستم چی تو سره هانیه است او میخواهد بندازه گردن من و هی غر بزنه به دست خط من برا همین گفتم نه هانیه:خدا اخه تارا همیشه منو مثل خیانت کار حساب میکنه ولی من بیشتر دروغ گو ام ولی تونستم آرام رو خر کنم که برام بنویسه
تارا:ریاضی رو نوشتیم بعد زنگ صبحانه خورد بعضی ها خاستن برن بیرون ولی خانم نزاشت ولی من با خیال تخت داشتم پنکیک لذیذ و خوش مزه ام رو میخوردم فرناز هم این طور نگاه میکرد:👀👀 ولی من بهش اهمیت ندادم والا اخه هر کی چشم رنگیه باید پز بده ولی خودم رو درگیر این کارا نکردم بعد دوباره زنگ خورد بعد یهو خانم گفت که این زنگ علوم داریم تارا :وات من من نخوندم وای بدبخت شدم رفت یهو یه بهونه پیدا کردم که اگه خانم صدام کرد بتونم بپیچونمش
خانم:کسایی که صدا میکنم بیان پیش من یسنا، روشا، یلدا، نیایش ، بهناز و تارا تارا؛ بلند شدم و مظلومانه گفتم خانم من کتاب علومم رو تو جامیز جا گذاشته بودم و نتونسته بودم بخونم خانم:هنگام علوم چی تارا:ام خب گمش کردم بعد یهو نفس بلند شد نفس:خانم چرت میگه دیشب خونه خالش بود نخوند زیر لب گفتم فدای شما دوست عزیز معلم:تارا بشین فردا هم اجتماعی میخونی هم فارسی هم علوم تارا:بدبخت شدم رفت بعد خانم از بچه ها سوال کرد و بعد زنگ تفریح خورد
تارا:همه بلند شدن و رفتن خانم هم رفت دفتر نفس داشت بلند میشد و میرفت من دستش رو گرفتم یسنا هم صدا زدم که بیاد یسنا و نفس:چی شده بعد من گفتم.....
خب این پارت تموم شد و پارت های بعدی هیجانی تره و تا پارت بعدی پنج تا کامنت دوستون دارم خداحافظ😊😄😙😘💜💙