
خب بچه ها اینم پارت 2 امیدوارم خوشتون بیاد منتظر نظراتتون هستم
خب دوستان میریم ادامه داستان از زبان میراندا : بچه ها اومدن تو با عصبانیت ازمون پرسیدن چی شده😠😠😠😠 من گفتم : بچه ها برای پدرتون از پاریس یه نامه اومده تو اون یه دستور از وزارت امنیت پاریس هستش که گفته پدرتون باید یکی از شما هارو برای ماموریت به پاریس بفرسته . همشون تعجب کردن و نشستن مرینت گفت میشه دقیق توضیح بدید🤨😐😐 . از زبان دیوید : بچه ها میخواستن موضوع بدونن منم گفتم : بچه ها موضوع از اونجایی شروع میشه که توی پاریس یه دختر 13 ساله هست که عضو سازمان CIA با اینکه سنش کمه ولی تا الان دو تا قطار که توش مردم عادی بودن فرستاد رو هوا و همین طور یه هواپیما روکه دو تا از مهمترین وزیر های پاریس توش بودن ترکوند به علاوه یه قاضی روهم تونست کمک کنه تا ترورش کنن 👈👈
بچه ها با تعجب پرسیدن😲😲😲 یه دختر سیزده ساله این کارارو کرده مگه داریم😐😐 گفتم فعلا که میبینین داریم تازه فقط این نیست سه تا از مامور های زبدمونو بخاطرش از دست دادیم مگی (ماگنولیا ) گفت : خب حالا این به ما چه ربطی داره 🙄🙄گفتم : اون میخواد یک یا دوساله دیگه یه دبیرستان رو که از دبیرستان های مهم پاریس هست بفرسته رو هوا و حالا ربطش به شما اینه که گفتن یکی از دخترای من باید این ماموریت رو قبول کنه و برای چند سال اونو زیر نظر بگیره مگی گفت خب چرا خودتون یکی رو همون روزنمیفرستین گفتم خب اونطوری لو میره یهو مرینت از جاش پاشد ودوید سمت اتاقش بقیه هم ناراحت رفتن پیشش در زدن جواب نداد باز درزدن اینقدر درزدن تا مرینت با داد گفت برید میخوام تنها باشم .
از زبان مری تو اتاقش :وااااااییییییی باورم نمیشه بلاخره میتونم فرصت پیدا کنم تا خودم به پدر ثابت کنم 🎉🎉🎉ثابت کنم که دیگه بچه نیستم لازم نیست همیشه تو خونه زندانی باشم خدایا عاششششششقتمممممم 💕💕( نویسنده : واااا ناراحت نیستی 🙄🙄مری : معلومهه که نه نویسنده : با خودت چند چند ی مری :این فضولیا به تو نیومده نویسنده : هووووی فرصت میدم به مگی بعدشم میکشمشا😏 مری : خیلی باشه قاطی نکن برو سر داستان )
دو روز بعد از زبان مری : بابا صدام کرد رفتم تو سالن دیدم همه هستن آ😳😳خه بعد اون شب دیگه دور هم جمع نمیشدیم بابا گفت بشین نشستم بعد گفت : مگی مری باید تصمیم بگیرم که کدومتون میرید ام میخوام اینو به عهده خودتون بزار ....... هنوز حرف بابا تموم نشده بود که بلند شدم گفتم : من میریم یهو مامان گفت چی گفتی😨😨 من گفتم حاضرم به این ماموریت برم 😎😎
مگی گفت : نه مرینت تو نمیتونی 😠😠. گفتم اتفاقا تنها کسی که میتونه بره منم🤭 اولا من تو اینکارا استادم 😎😎دوما من برای شرایط سخت امادگی بیشتری دارم 💪💪سوما هم ناسلامتی من یه کاراته کارم 🤸♀️🤸♀️اما یه دلیه دیگه هم دارم اونم اینکه اگه مگی بره استرس میگیره شاید نتونه با این وضعیت کنار بیاد بعد اینقدر هم ضایع بازی در میاره تا هم خودشه بکشتن بده هم ماموریت لو بره (مگی :😒😒)پس بهترین گزینه بنده هستم . بعد بابا گفت : مرینت مطمئنی منم قاطعانه گفتم 👏👏👏بله اما یه شرط دارم پدرگفت شرط؟باشه بگوگفتم اگه موفق شدیم باید اجازه بدین خودم برای خودم تصمیم بگیرم دیوید : پس میخوای یه تیر و دو نشون بزنی 🎯🎯مثل همیشه درسته گفتم این بار دیگه نه این بار میخوام خودم به شما ثابت کنم اون لحظه برقی رو تو چشم های پدر دیدم ولی اصلا به روی خودش نیاورد گفت قبوله حالا اطلاعاتو بهت میگم بقیه میتونین برین
از زبان دیوید : مرینت قبول کرد بره باید اطلاعاتی روبهش میدادم به بقیه گفتم که برن اما اونا گفتن که میخوان بمونن منم مانع نشدم به مرینت گفتم : اول از اون دختر شروع میکنیم یه دختر 13 ساله به اسم لایلا (نویسنده : ببخشید فامیلیشو نمیدونم ) پدرش مرده مادرش هم خودش کشته 😳😳مرینت فریاد زد : چییییییییییی 😲😲😲😲مادرش و کشته 😨😨😨این دیگه چه عوضی مطمینین این آدم 😠😠😠گفتم آروم میخوای کل عمارت خبر دار کنی بشین گوش کن ادامه دادم از لحاظ مالی سازمان تامینش میکنه علاوه بر این که یه جاسوس زبده است یه دروغگو ماهره و با دروغاش همه رو گول میزنه پس مواظب باش تو دامش نیوفتی .
( * دیوید & مرینت ) * خب میریم سراغ خودت & خودم 🤨؟؟؟* آره نکنه میخوای با اسم مرینت هاردی بری اونجا &آها حواسم نبود خب قراره کی باشم 🤭🤭* از زمانی که بری اونجا میشی مرینت دوپن چنگ دختر بهترین نونوای پاریس اونها از هیچی جز اینکه این یه کمک بزرگ به فرانسه هست نمیدونن اون ها تورو که سال ها پیش پد رو مادرتو تو حادثه تصادف از دست دادی از به فرزندی قبول کردن& چیییییییییییی 😨این دیگه چجورشه 😠😠حالا نمیشد مثلا خالم باشه عموم باشه آخه این همه پوشش چرا باید بچه یتیتم آخه😫😫 مگی : میخوای من به جات برم & لازم نکرده وسط دعوا نرخ تایین نکن😠😠 *خب آماده باش دوروز دیگه باید برای امتحان میری & امتحان ؟امتحان برای چی * خودت میفهمی
دو روز بعد از زبان مرینت : اومدم جایی که پدر میگفت باید امتحان بدم یه خونه متروکه😮بود خودمو آماده کردم رفتم تو خونه هیچی نمیشید دید یهو یکی بهم 😱😱😱😱حمله کرد باهاش مبارزه کردم اما سریع بود و انگار یکی نبودن تقریبا همشنو زدم اما یهو یه چیزی خورد تو سرم و بعدددد 😨😨
آنچه خواهید دید 👈👈👈 آخ سرم من کجام آهااای شما کی هستین خب پس نمیگی کی هستی با شه غزل خداحافظی تو بخون مرینت مراقب خودت باش خداحافظ 🖐🖐🖐
خداحافظ تا پارت بعدی لطفا مراقب خودتون باشین و نظر بدید
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
لایلا راسی
فامیلش«راسی»هست
داستانت عالی بود
ممنون
سلام عزیزم یه سوال :پارت بعد چند روز هست که درحال بررسی؟
سلام عزیزم 1 هفته است گذاشتم
سلام
عالی بود ❤️❤️❤️
ممنون پارت بعدی رو زود بذار
منتظر پارت بعدی هستم
راستی اسمت چیه ؟
سلام
ممنون
درحال بررسی
ملکا
ممنون ملکا عزیز 💖💖
عالی بود ولی خیلی نامردی وسط داستان کات میزنییییی
ممنون 😊😊
بازم این کار میکنم 🙄😂😂
خیلی خوب خوب بود افرین
ممنون
عالییییییییی بعدی
ممنون
عالی بود ادامه بده
ممنون حتما
خیلی قشنگ بود
ممنون