خب اینم از قسمت دوم اینبار هیجانش بیشتره و امیدوارم نظراتم بیشتر باشه قرار شد اگه به ۶ تا نظر رسید ادامش بدم لطفا داستان رو اگه دوست دارین به دوستاتونم معرفی کنین
وارد قصر اصلی که شدم تمام وظیرا و ملکه و همینطور امپراطور و ولیعهد چانگ و...نگام روی شاهزاده خانم چانگ باقی موند پوزخند داشت و این یعنی امروز قراره حالم برای جوابگویی دیروزم گرفته بشه هرچند اصلا از رفتارم پشیمون نیستم ولی اون پوزخند نگرانم میکنه خونسرد بودم مثل همیشه احساساتم رو بروز ندادم تعظیم کردم و نشستم روی صندلیم که کنار ملکه بود با اومدن امپراطور هیون کی همه بلند شدن و تعظیم کردن # امروز اینجاییم تا برملا بشه که من چیکار کردم که چانگ با ما وارد صلح شد همونطور که میدونین شاهزاده خانم مینگ می هنوز ازدواج نکردن سرم سریع برگشت سمت امپراطور که دیدم ایشونم دارن بهم نگاه میکنن...نه نه نه این امکان نداره نمیتونه این باشه
# و همینطور ولیعهد ما هم هنوز ازدواج نکردن امکان نداره امپراطور با همچین چیزی موافقت کنه # مطمئنم که بعضیا تا الان فهمیدن که چی میخوام بگم وصلت ولیعهد چوسان و شاهزاده خانم مینگ می همزمان با من ولیعهدم بلند شد با توجه به سیاست باید خوددار میبودم ولی الان برام اصلا مهم نبود - پدر + عالیجناب به هم نگاه کردیم چشماش پر از تمنا بود به خودم اومدم نباید احساسی رفتار میکردم پس باید خونسرد رفتار کنم ولی در صورتی که امپراطور قبول نکنن خودم وارد عمل میشم چشام دوباره سرد شدن: عالیجناب در کمال احترام من با این تصمیمتون مخالفم نگاه همه رو حس میکردم ادامه دادم: ولیعهد از شاهزاده خانم چانگ جوان تر هستن و همینطور برای این ازدواج از ملکه نظر خواهی نشده عالیجناب شما دارین تمام قوانین بانوان و رسومات انتخاب ملکه رو زیر پا میذارین
# از اونجایی که این ازدواج یک ازدواج سیاسی و برای صلاح مردمه نظری از ملکه گرفته نمیشه اختلاف سنی هم در نظر گرفته نمیشه + عالیجناب خودتون میدونین چقدر براتون احترام قائلم ولی با اینکارتون دارید زندگی پسرتون رو نابود میکنید # خودت داری میگی پسر من سولنان و پسر امپراطور بودن یعنی زندگی نداشتن زندگی اون متعلق به مردم چوسانه - پدر... # اتمام جلسه رو اعلام میکنم + عالیجناب... پوزخند صدا دار شاهزاده ی چانگ رو شنیدم برگشتم طرفش نمیدونم چقد نگام ترسناک بود که اون پوزخند از صورتش محو شد بدون توجه به صدا زدنای هیون کی رفتم بیرون
ناخودآگاه یاد اولین روزی که وارد قصر شدم افتادم *فلش بک*۱۳ سال قبل به دستی که طرفم دراز شده بود نگاه کردم - سلام من هیون کیم + سلام ولیعهد - یادم نمیاد بهت گفته باشم اسمم ولیعهده گفتم هیون کیم + اما شما... دستش رو بیشتر طرفم گرفت و گفت: هیون کی باهاش دست دادم + خوشبختم هیون کی منم سولنانم - تو واقعا دختر زیبایی هستی + متشکرم تو هم پسر برازنده ای هستی - ممنونم...شنیدم توی یکی از پرونده ها داشتی سرک میکشیدی که با پدرم آشنا شدی + بله درسته اون زن که مرده بود خودکشی نکرده بود کشته بودنش با این حال پلیس گفت که خودکشیه - بله شنیدم وزیر جو به رئیس پلیس که دامادش بوده این دستور رو داده بوده ولی تو به عنوان یه دختر ۶ ساله خیلی باهوشی چطور فهمیدی اون قتل بوده نه خودکشی + یه چند وقت به یه کالبد شکاف کمک میکردم و به این کار علاقمند شدم و کتابای زیادی درموردش خوندم
- شنیدم مادر و پدر نداری و برای اینکه یه سرپناه داشته باشی پیش افراد مختلف کار میکنی + درسته - مادر و پدرت چطور مردن + به یاد ندارم...درواقع خاطرات من از زمانی شروع میشن که ۴ سالم بوده و یه طبیب من رو پیدا کرده به سرم ضربه خورده بوده و طبیب میگه که فراموشی گرفتم - پس که اینطور دستم رو گرفت و گفت: به هر حال دیگه نگران نباش تمام اون زمانا تموم شده من دیگه نمیذارم تو صدمه یا ناراحتیی رو تحمل کنی من ازت محافظت میکنم اونموقع نمیدونستم چرا ولی دلم آروم گرفت اون چشای پر مهر اون لبخند پر اطمینان منبع آرامشم شد
*پایان فلش بک* زمان حال * بانوی من...بانوی مننننننننن نمیدونم چیشد که چشام سیاهی رفت و دیگه هیچی نفهمیدم ************************** - حالشون چطوره ﷼ بخاطر هیجان زیاد بدنشون ضعیف شده به زودی به هوش میان - بسیار خب متشکرم میتونی بری ﷼ بله عالیجناب
چشام رو که باز کردم خودم رو توی اقامتگاهم دیدم چیشده که من اینجام چیشده که از خودم ضعف نشون...همه چی یادم اومد... ازدواج اجباری هیون کی...پیروزی شاهزاده مینگ می کاملا معلوم بود از حس من نسبت به هیون کی خبر داره و اونقد آدم کینه ای هست که برای تلافی کارم با این وصلت موافقت کنه...صبر کن اون دنبال ضعف من بود و من از خودم بزرگترین ضعف رو نشون دادم خدای من...فعلا اینا مهم نیست باید امپراطور رو متقاعد کنم چشام باز کردم و نشستم - سولنان حالت خوبه + جاندی تمام کتابای تاریخی و قوانین رو بیار * بانوی من شما که همه ی اونا رو حفظین به علاوه الان حالتون خوب نیست خواهش میکنم استراحت کنین + گفتمممممممم برو بیارشوننننننننننننننن اولین بار بود که داد میزدم هه این اتفاق باعث شده تمام اولین بارا رو از طرف من ببینن و من مسلما نمیخواستم توی همچین جایی که آدماش منتظر کوچک ترین ضعف و عکس العمل از طرف توعن ضعف نشون بدم ولی واقعا برای اولین بار هیچکدوم از اینا برام مهم نبود
خب خب تموم شد امیدوارم انقد هیجان داشته باشه که حداقل باعث سرگرمیتون بشه
اگه به نظرتون داستان قشنگیه لطفا به دوستاتونم معرفیش کنین
آها راستی خوشحال میشم توی نظرات بگین به نظرتون حالا سولنان چیکار میکنه😊دوستون میدارم❤
پارت بعد کی میاد
عالی بود💕💞
به نظر من که قشنگ بود😃