بچه ها من سه تا داستان نوشتم که همه داستانای چندپارتی از هیونگ لاین بود.ولی تکپارتی هایی که از مکنه لاین بود طرفدار بیشتر داشت.حواسمون به هیونگ لاینمون باشه.داستان خورشیدو بخونید.آهنگ فیک:مافیا ایتزی
چشامو باز کردم و یه جفت چشم گربه ای جلوم دیدم.پوزخندی زد و گفت:{باور نمیکنم بتونی تو این شرایط بخوابی!} جوابشو ندادم . دستشو کشید رو موهام اما من دستشو پس زدم:{اوه...خیله خب خانم کوچولوی وحشی این آخرین فرصته . از اون جه هوآی بی خاصیت که نتونستم اطلاعاتی بفهمم ولی تو عاقلی نه؟ طلاها کجاست؟} داشت با نیشخند بهم نگاه میکرد. چشماش منتظر جواب بود اما با سکوت من مواجه شد. اخمی کرد:{حرف نمیزنی نه؟}
بالاخره به حرف اومدم:{اون موقع که حرف میزدم گوش نمیکردی نه؟ گفتم که نمیدونم نمیدونم باور کن نمیدونم من هیچی نمیدونم همون جه هوآ هم اونقدر بهم اعتماد نداشت که بهم حتی بگه طلا داره چه برسه که جاشو بگه} آخرای حرفم صدام کمی بالا رفت . یونگی اخمی از نارضایتی کرد:{حواست باشه داری با کی حرف میزنی} سرمو برگردوندم. خم شد و رو یه زانوش نشست و با انگشت شصت و اشاره ش چونه مو محکم گرفت و به سمت خودش برگردوند:{من جه هوآ نیستم که داری با من اینطوری حرف میزنی} چونه مو محکمتر فشار داد:{خوشم نمیاد کسی باهام اینجوری حرف بزنه}
{اگرم تا حالا زنده ای فقط بخاطر طلاهاست}با چونه م سرمو بالا آورد:{فهمیدی؟} بخاطر دردی که تو گلوم حس میکردم و ناشی از فشار دادن چونه و گلوم توسط دستای قدرتمندش بود نتونستم جوابی بدم. صورتشو آورد نزدیک صورتم جوری که با نفس کشیدنش موهای جلوی صورتم تکون میخورد:{پرسیدم فهمیدی؟} سرمو تکون دادم و خودمو عقب کشیدم. ایستاد و گفت :{حالا که دختر خوبی شدی جای طلاها رو هم بهم میگی؟ اگر نگی دیگه خبری از جه هوآ نیست میدونی که}
اگر با جون جه هوآ تهدیدم نمیکرد تا صبح میگفتم نمیدونم ولی این بار پای جه هوآ وسط بود:{باشه!} با تعجب برگشت سمتم و ابرو بالا انداخت:{اوهه خوبه خوبه دختر خوبی شدی...خب بگو ببینم کجاست؟} آب دهنمو قورت دادم و مردد گفتم:{تو خونه ی من!} در حالی که به سمت یه کمد تو اون اتاق میرفت با لحن مسخره ای پرسید:{تو خونه؟! جالب شد...} در کمدو وا کرد و یه تفنگ از توش در آورد:{خب حالا باید بریم ببینیم خانم کوچولوی وحشیمون راست میگه یا نه}چند تا فشنگ گذاشت تو تفنگ و رو به در فریاد زد:{جه هوآ رو بیارین}
پرسیدم:{جه هوآ؟!} در حالی که به سطح سرد تفنگ دست میکشید سری تکون داد و با همون نیشخند گفت:{آره...من و تو و جه هوآ و افرادم قراره بریم دور دور دنبال گنج} بودن جه هوآ ممکن بود همه چیو خراب کنه.اگر من میگفتم میدونم طلاها کجاست و اون میپرسید از کجا چی؟اگر میبردمش جایی و جه هوآ همه چیو به هم میریخت چی؟ من بخاطر جه هوآ دروغ گفتم و خودمو تو خطر انداختم پس حداقل امیدوارم نقشه مو بهم نریزه گرچه هنوز نقشه ای نداشتم . در باز شو و جه هوآ و افراد یونگی وارد شدن.
اینم از این پارت🍒🖇 امیدوارم خوشتون اومده باشه🍶🎮 بزن نتیجه چالش داریم•-•☁️🥑
عالی بود
عاااااااالی
یکاری کن یونگی از دختره خوشش بیاد
در کل خیلی از داستانت خوشم اومد😍🥰♥️
ادامه بده
حمایتت میکنم
حدیث ۱۳
آره باید خوشش بیاد دگ...
مرسی
شوق دارم برا خوندنش
چند روز یه بار داستانت و میزاری؟
هر وقت انگیزه ش بود😐✌
فعلا حسش نی😐
الان تو اتوبانم رسیدیم خونه گذاشتم شاید 😐✌
باشه ولس بزار😐✌
راستی ۲۰۰ تای شدنت مبارک😍
بازم مرسییی•-•🎐🍙
فالوت کردم
مرسی•-•🍒🖇
واسه چالش هم بگم ک
من نمیخوام برم گذشته میخ برم اینده😪🤦🏻♀️
عجب•-•🎮🍶
عاااالی
بعدیییی
باشه•-•🍀🍻
فقولاده بی نظیر عالی عالی
خوب اگه برم گذشته ام نمیدونم حال رو بیشتر دوست دارم 😂
ممنان•-•🎎🎏
عاااااالیییییییی🙂
پارت بعدو زود تر بزار لدفن🙂
مرسیییی•-•🥑☁️
باشه
بعدیییی
بله چشم😐✌