
سلام بچه ها شاید باورتون نشه اول اینکه این اولین داستان منه دوم اینکه این داستان ساعت 3 نصف شب یادم اومد و تا ساعت 6 صبح داشتم مینوشتم امیدورام خوشتون بیاد و لطفا کامنت بزارید .
سلام من سارا هستم و 25 دسامبر وارد 17 سالگی میشوم . من با خانواده ام در آپارتمینی در نیویورک زندگی میکنیم و ما 4 نفریم من و خواهرم ( الیزابت ) مادر و پدرم . ما هر سال هالویین را بسیار عالی برگذار میکنیم ولی گویا امسال قرار بود عالی تر از همیشه باشد .
چون قرار بود عمه مارگارت به پیش ما بیاید و هالویین را با ما جشن بگیرد . عمه مارگارت زنی پر انرژی و سر زنده و شاد است که همیشه لبخند زیبایی بر لب دارد و لباس های شیک و اسپرت می پوشد ( من عاشق لباس های اسپرت هستم ) او موهای خاکستری دارد و همیشه به صورت گوجه ای به بالا میبندد .
دینگ دینگ .... صدای در امد عمه مارگارت وارد میشود و با صدای رسا و دلنشین میگوید : « سلام بچه ها خوبید ؟ » آخجون باز هم مثل همیشه به ما شکلات میده و ابنبات های قلبی شکل و رنگی . شب هالویین فرا میرسد و همه سر میز شام مینشینیم و اسپاگتی میخوریم و بعد برای دسر کیک شکلاتی میخوریم .
و اما بعد از شام من و خواهر کوچکم ( الیزابت ) با هم بیرون میریم تا مراسم هالویین را برگزار کنیم ما همیشه دم در خانه ها میرویم و در میزنیم و مردم را میترسانیم و از انها هدیه هایی چون : شکلات ، ابنبات ، پول و... میگیریم .
من پیرهن سفید و شبح واری را میپوشم و موهای سیاهم را باز میزارم تا کمر بیاید و روی صورت و لبم کمی رنگ خوراکی میریزم که مثل خون میماند و روی لبم طرح هایی مانند اسکلت میکشد و اما خواهرم لباسی به رنگ قرمز جیغ و کفش هایی همرنگ ان میپوشد و موهایش را خرگوشی میبندد و پاپیونی همرنگ ان میزند و گریمی ترسناک روی صورتش میکشد .
ساعت تقریبا 12 شب است و زمانی برای در زدن و ترساندن مردم خب یکی ، یکی در خانه ها را میزنیم و مردم را میترسانیم و و کلی هدیه میگیریم ولی ناگهان به خانه ای در انتهای شهر میرسیم خانه ای که متروکه هست . و در را میزنیم .
ولی کسی جواب نمیدهد ما کمی منتظر میمانیم ولی بعد از مدتی صبرمان تموم میشود تا رویمان را برمیگردانیم تا بریم در با صدای عجیبی باز میشود ما به داخل میرویم اما با وارد شدنمان در خود به خود پشت سرمان بسته میشود شاید بهتر باشد بگوییم در قفل میشود . ما از ترس زهره ترک میشویم .
و به سمت جلو حرکت میکنیم که ناگهان یک نفر دستم را از پشت میگیرد من قلبم ایست میکند نمیدانم رویم را برگردانم یا نه وسط ره متوقف میشوم و سنگینی ان دست ا پشت کمرم حس میکنم رویم را برمیگردانم تا ببینم کیست .
و میبینم که خواهرم دست مرا گرفته نفس عمیقی میکشم و به راهمان ادامه میدهیم . خانه بسیار بزرگ است و هول و هوش 3000 متر به نظر میرسد و انگار هزاران سال است که کسی به این خانه سر نزده . در وسط این خانه پله ای قرار دارد که وارد طبقه بالا میشود .
در کنار پله راهروهی تنگ و باریگ وجود دارد و بر روی دیوار های ان نوشته هایی با خطی که قابل خوندن نبود نمایان بود و در کنار ان خط های عجیب و غریب و پر رمز و راز عکس هایی از ادم های مرده نمایان بود و راهرو بسیار تاریک بود و پر از گرد و غبار و بر روی دیوار ها تار های عنکبوت نقش بسته بود .
که ناگهان خواهرم ناپدید شد و من دیگر او را نمیبینم و با ترس و لرز به راهم ادامه میدهم چون راهی برای برگشتن ندارم صدایی ترسناک میشنوم دلم هوری میریزد نگران خواهرم هستم که لکه هایی خون بر روی سرامیک ها مرواریدی میبینم و به عقب نگاه میکنم و خواهرم را میبینم که پشت یکی از مجسمه های ترسناک انجا قایم شده بود .
او را صدا میزنم و با هم به راهمان ادامه میدهیم با خودم میاندیشم که کاشکی هیچ وقت وارد ان خانه متروکه نشده بودیم ساعت از 2 نصف شب گذشته حتما تا الان پدر و مادر و عمه نگران ما شده اند و به دنبال ما گشته اند در وسط راهرو یک سایه میبینم واای دو چشم دارد .
ولی ان عروسکی زیبایی بود که موهای بلوند بلندی داشت و لباسی از جنس مخمل و سیاه رنگ پوشیده بود با خنده ای ترسناک به ما زل زده بود خب از نگرانی ام کم میشود ولی ناگهان درست زمانی که ما از کنار ان عروسک رد میشویم تا به راهمان ادامه دهیم عروسک رویش را بر میگرداند .
خنده اش از قبل شیطانی تر شده و خنده ای بلند و شیطانی سر میدهد و ما از ترس میمیرم و با سرعتی هر چه تمام تر به راهمان ادامه میدهیم و فرار میکنیم و وارد اخرین اتاق در این راهرو ترسناک میشویم این اتاق پر از راه های پیچ در پیچ است و گل های رز خار داری که به نظر سمی میرسد دیوار ها را زینت میدهد .
خب ساعت از 4 گذشته و ما چاره ای نداریم شب را در این خانه هولناک سپری کنیم و معلوم نیست چه افاق های دیگری برایمان بیفتد من صورت و لباسم بسیار کثیف و خونی است در انتهای این اتق حمامی وجود دارد و من لباس هایم را در میاورم و وارد وان میشوم و شروع به شست و شو میکنم که ناگهان چیزی را در اب حس میکنم که مانند مو است دستم را در آب فرو میکنم و ان را در میاورم وااای ................ این داستان ادمه دارد ....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی قشنگ و ترسناک بود داستان منم ترسناکه بخون*-*
یکی از بهترین داستان ترسناک های تستچی ❤❤
ممنون عزیزم لطف داری مرسی که نظر دادی
ادامه داستان هم ثبت شد به نام هالوین (2) میتونید برید بخونید و نظر بدید که ادمه رو بزارم یا نه
ممنونم
ممنون عالی بود
ممنون عزیزم مرسی که نظر دادی
عالیی ولی یه ذره خودمونی تر بنویس لطفا
ممنون عزیزم حتما از پارت سومش خودمونی تر مینویسم اخه پارت دوم نوشتم و در حال برسی هست .
مرسی که نظر دادی
دختره رفت حموم یه خونه غریبه و ترسناک ؟!😐
خیلی قشنگه حتما ادامه بده
ممنون عزیزم مرسی که نظر دادی حتما
عالیههههههههههههه بعدیییییییی
ممنون عزیزم حتما مرسی