سلام بر همه اومدم پارت 2 داستان رو بنویسم امیدوارم لذت ببرید
داستان 1 : خرس، شیر و روباه شیر و خرسی که به شکار رفته بودن هر دو با هم بز کوچکی را شکار کردن. آنها سر خوردن بز دعوایشان شد و سرانجام آن قدر خسته شدند که بی حال روی زمین افتادند.روباهی که از آنجا می گذشت شیر و خرس را دید که دو طرف بزی کوچک روی زمین افتاده بودند. روباه فوری به طرف بز دوید آن را به دندان گرفت و با بیشترین سرعتی که می توانست پا به فرار گذاشت شیر و خرس که برای تعقیب کردن روباه نیرویی برایشان باقی نمانده بود گفتند باید از خودمان خجالت بکشیم سر یک بز با هم جنگیدیم ولی روباه حیله ر از ما زرنگ تر بود و آن را از چنگمان دراورد
پیام اخلاقی: بعضی وقت ها حاصل سخت کوشی کسی نصیب دیگری میشود.
داستان 2:سگ و سایه سگ گرسنه ای که به دنبال غذا میگشت تکهای گوشت پیدا کرد او گوشت را به دندان رفت و به طرف لانهاش دوید سر راهش به پلی رسید که از روی رودخانه میگذشت وقتی به میان پل رسید به رودخانه نگاه کرد و انعکاس سایهی خود رادر آب دید سگ فکر کرد سگ دیگری آنجاست که تکهای گوشت به دندان گرفته است او میخواست آن تکه گوشت را هم به دست آورده سایهاش پارس کرد ولی به محض باز شدن دهان سگ گوشت داخل رودخانه افتادو آب آنرا با خود برد
پیام اخلاقی : مراقب باشید که حرص و طمع باعث نشود آنچه دارید را هم از دست بدهید!.
داستان 3 : شیر و بز روزی تابستانی و بسیار گرم بود شیر و بز تشنهای که در جست و جوی آب بودند به برکهای رسیدند که آب خیلی کمی در آن باقی مانده بود آنها سر نوشیدن آب آنقدر جنگیدند تا هردو خسته و بی حال شدند در حالی که هر دو کنار برکه افتاده بودند ناگهان شیر متوجه لاشخورهایی شد که بالای سرشان در آسمان می چرخیدند اوروبهبز کرد و گفت فکر کنم بایداین آب را با هم تقسیم کنیم وگرنه تا پای جان با هم می جنگیم و غذای آن لاشخورها می شویم بز حرف او را پذیرفت و آب را با هم تقسیم کردند
پیام اخلاقی :با کسی در چیزی شریک شدن بهتر از این است که آن را از دست بدهیم!.
داستان 4 : میمون و لاکپشت میمونی که نزدیک رودخانهای عمیق زندگی میکرد تصمیم گرفت برای پیدا کردن غذا به آن طرف رودخانه برود ولی او بلد نبود شما کند کمی بعد با دیدن لاکپشت بزرگی که در آب شنا میکرد فکری به ذهنش رسید میمونکنار رودخانه رفت و شروع به تعریف کردن از لاکپشت کرد او گفت که لاکپشت سریع ترین شناگری است که تا آن زمان دیده است لاکپشت ساده که از تعریف و تحسین میمون خوشش آمده بود از او دعوت کرد که بر پشتش سوار شود تا هر دو با هم شنا کنند میمون با خوشحالی قبول کرد بهمحض آنکه آن دو به آن طرف رودخانه رسیدند میمون روی ساحل پرید و د ر حالی که میخندید گفت راستش،شنا کردنت هم مثل راه رفتنت خیلی آهسته است تعریف هایم به خاطر این بود که میخواستم مرا به اینجا بیاوری
یپام اخلاقی : حرف چاپلوس را نباید باور کرد!.
ممنون از اینکه خوندین اگر دوست دارین پارت 3 داستان رو بنویسم توی کامنت ها بگین
شب و روز خوش 😘👋👋