
سلاامم داستان جدید نوشتم 🥲امیدوارم ازش خوشتون بیاد❤️ ضمنا بگم که میخوام تمرکزم بیشتر روی به سیاهی شب باشه بنابر این احتمالا پارت های این رو دیر به دیر تر میزارم تا وقتی که اون تموم بشه 🥲❤️ اها راستی بگم که شخصیت اصلی دختره=]
تق..تق..تق.. صدای راه رفتنم روی سرامیک های سفید و سرد کف راهرو میپیچید ، قدم هام رو میشمردم..۲۰..۲۱..۲۲..۲۳.. صدایی دیگه باهاش تداخل پیدا کرد که باعث توقفم شد ، پوزخند عصبی ای زدم (_ کدوم احمقی به خودش جرات داده موقع اینجا بودن من سر و کلش پیدا شه!؟) مسیر حرکتم رو از اتاق رئیس کیم به سمت اون صدا تغییر دادم با دیدنش بلند خندیدم تا متوجهم بشه _ هااههه واقعا تو بودی؟؟ هیچی نمیگفت! طبیعتا جراتش رو هم نداشت ، جلو تر رفتم و سرم رو به سمتش خم کردم سینی استیل و نقره ای رنگ توی دستش پر از آمپول های حاوی آرام بخش عصبی ترم کرد.. از دستش کشیدم و با عصبانیت به سمت زمین پرتش کردم ، شیشه های قهوه ای رنگ آمپول کف زمین خرد شد و صدای بدی ایجاد کرد اما اون همچنان چیزی نمیگفت ، با صدای بلند گفتم : مگه ازتون نخواستم وقتی من اینجا میام صدای زجر کشیدنشون رو با این آشغالا خفه نکنید؟؟؟ چطوری باید باهاتون حرف بزنم که بفهمین؟ با صدای بلند تری ادامه دادم _ اینجا رو انقدر ساکت نکنید!!! بزارین صدای داد کشیدنشون رو بشنوم!
بدون در زدن یا هیچ اعلامی از قبل با بلند بلند خوندن آهنگ بی معنایی و خنده های عصبی وارد اتاقش شدم ، رئیس کیم..آمم نه برای من در حد رئیس نبود و علاقه ای هم به آوردن اسم نحسش نداشتم برای همین اصولا «کیم» یعنی فامیلش صداش میکردم، کیم گوشه ی اتاق رو به روی پنجره ایستاده بود و با خونسردی همیشگیش در حال نوشیدن قهوه ی صبحگاهی مسخرش بود... •سلام بدی، بد نیست در حالی که روی صندلی ریاستش نشسته بودم و با پاهام وسایل روی میزش رو به زمین مینداختم تا فضای بیشتری باز بشه گفتم : واقعا فکر میکنی لیاقت اینو داری؟ • از دیدگاه تو قطعا نه ... دوباره که خرابکاری به بار آوردی چرا صورت اون پرستار رو خراب کردی؟ اینجا یه سری قانون داره و همه باید بهش پایبند باشن! _ قانون!.. زر زیادی میزنی اگه قرار باشه قانونی باشه اون از طرف منه و وقتی من میگم انقدر اینجا رو تو سکوت خفه نکنید انجامش بدید تا مجبور به انجام همچین کاری نشم • اونا بیمار روانی ان بهشون این آرام بخش ها رو نزنیم ممکنه از درد و توهم بمیرن یا بلایی سر خودشون بیارن! لبخندی از سر شوق زدم _ مگه من خودم همینو نمیخوام؟ چشمام رو بستم و پشتی صندلی رو عقب دادم _ صدای جیغ و دادشون صدای درد صدای مرگ..اوممم چه آوایی زیباتر از این ؟
به سمتم برگشت کلافه دستی توی موهاش کشید و با حرفم موافقت کرد _ خوبه^_^ در هر حال که همه ی اونا قراره به دست من بمیرن چه فرقی میکنه کمی زودتر صدای عربده کشیدن هاشون گوشم رو بنوازه ؟ • هیچی.. به هر حال این چیزی نیست که به خاطرش اینجا اومدی به این مسئله هم رسیدگی میکنم اما قبل از اون... به سمتم اومد و از روی زمین پرونده ای که چند لحظه پیش انداخته بودم رو برداشت و کمی تکوند تا خاک روش از بین بره ، پرونده رو رو به روم قرار داد و کت سورمه ای رنگش رو مرتب کرد • همراه جدیدته، قبل از شروع کارت باهاش بهتره اینو بخونی تا بدونی اوضاع از چه قراره پرونده رو کنار زدم _ بهش نیازی ندارم برام مهم نیست کسی که میکشمش کیه چیکارس یا چند سالشه و مزخرفات دیگه • ولی باید بدونی!.. ۱۸ سالشه کد اختصاریش بیست چهل و هفته (۲۰.۴۷) اسمش هم... کلت مشکی طلاییم که تا الان در حال بازی کردن باهاش بودم رو به سمت صورتش گرفتم _ فقط یه کلمه ی دیگه راجبش حرف بزن تا خودم رو به آرزوی دیدن مغزت روی زمین برسونم همونطور که توقع میرفت سکوت رو به ادامه دادن حرفش ارجحیت داد ، از جام بلند شدم رفتم سمتش و یقه ی کتش رو صاف کردم _ ظاهرا دیگه اینجا کاری ندارم امیدوارم دیگه برای همچین چیز های به درد نخوری من رو به اینجا نکشونی
از اتاق حال بهم زنش بیرون اومدم کمی جلوتر پسره وایساده بود ، همیشه همین بود بعد از صحبت من با کیم همراه جدیدم رو با یه محافظ دم در اتاقش میزاشتن و بعد از اون باید با خودم میبردمش ، صورت کشیده، قد متوسط، چشمای ریز و عصبی که بهم نگاه میکرد با لباس گشاد و بد شکل طوسی کدر چه ترکیبی! با نگاهم به محافظ فهموندم که بچرخونتش تا خوب برندازش کنم ، بند متصل به گردنش رو کشید تا بچرخه ، با دقت بهش نگاه کردم _ هومم نهایتش بیست روز... دوباره چشم تو چشم شدیم به پارچه ی روی گردنش نگاه کردم ، کد بیست چهل و هفت! همون طور که کیم گفته بود. با دستم سرش رو نسبت به خودم تنظیم کردم و درست در حالی که توی چشماش زل زده بودم گفتم _ اسمت ؟ با بی ادبی تمام گفت : برای چی باید بهت بگم؟ اصلا تو کی هستی ؟ یه دیوونه ؟ دستم رو از روی صورتش برداشتم و چند قدمی عقب رفتم و طبق عادتم شروع کردم به بلند خندیدن ، دوباره جدی بهش نگاه کردم _ جالبه که منو نمیشناسی اما اسمم رو میدونی! ملزم به توضیحش نیستم اما بهتره برات که خوب بشناسیم ، من دیوونم! کیم می چین { 미친 ، می چین : در زبان کره ای به معنای دیوانه است و مبنا و معنی اسم شخصیت داستان هم همین هست }
لبخند تمسخر آمیزی زد & هه می چین چه اسم فوق العاده ای!! _ اوهوم قطعا اگه بدونی پشت این اسم چه ماجراییه به نظرت فوق العاده تر میاد اما برام مهم نیست در مواقع ضروری خودت حساب کار دستت میاد .. عااا در ضمن نفهم که نیستی ؟ اسمت رو پرسیدم. & به تو ربطی نداره روانی _ هوم پس میخوای مسخره بازی در بیاری! خیلی خب میتونم بی اسم صدات بزنم قرار نیست مدت زیادی همراهم باشی پس مهم نیست چی بهت بگم چشماش نفرت بیشتری توی خودش جا داد و من هم لبخند ملیحی رو بهش تحویل دادم . از محافظ خواستم ولش کنه و طناب دور گردنش رو باز کردم طبیعتا میخواست بهم ضربه بزنه اما قبل از اون خنثی کردمش ، موهای پشت سرش رو چنگ زدم و سرش رو در اختیار گرفتم و با کشیدن موهاش مجبورش کردم اونطور که من میخوام به سمت جلو حرکت کنه ، رسیدیم به در ورودی باد خنکی موهای کوتاه سیاه رنگم رو به اهتزار در می آورد لبخندی از سر رضایت زدم و به پسری که موهاش بین دستام گیر افتاده بود نگاه کردم ، (_کمتر از بیست روز دیگه جنازش برمیگرده به همینجا:) )
توی لیموزین مشکی رنگ نشسته بودیم ، یکی از زیر دست های کیم در حالی که به بی اسم کمک میکرد تا لباس های چرک و زنندش رو با پیراهن سفید و کت طوسی عوض کنه در مورد من توضیح میداد : ۱۷ سالشه اسمش کیم می چینه ، پدر یا مادرش به دلایل نا معلومی بعد از متولد شدنش رهاش میکنند البته نه توی یه جای معمولی ،میزارنش دم در تیمارستان! مسئولین اون وقت تیمارستان از جمله رئیس کیم که اونموقع تازه نوجوون بوده تصمیم میگیرن همونجا بزرگش کنن ، تا چند سال مثل بقیه با کد صداش میزنن اما از وقتی وارد دوران کودکی میشه ، تبدیل میشه به عذاب همه. توی محیط بدی بزرگ میشه و رفتار هاش روز به روز دیوانه وار تر میشه از اونموقع رئیس کیم بهش اسم می چین رو میده به علاوه ی فامیل خودش اما در واقع هیچ شناسنامه ای نداره حتی تا الان! در هر حال اینا چیزایی نیست که در موردش مهم باشه چیز مهمی که باید بدونی اینه « اون یه قاتل بی نظیره همراه هاش هم کسایی ان که مدتی باهاش توی کار هاش همراهیش میکنن و بعد از اون هر کدوم رو با یه روش و به دلیلی از بین میبره ، تا الان بالای چهل تا همراه داشته... زیاد باهاش بحث نکن! شاید تو بتونی رکورد بقیه رو توی زنده موندن بشکونی..» به صورت ترسیدش نگاهی انداختم لبخند ترحم آمیزی زدم و توی دلم گفتم : بیچاره...:)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی💞
خیلییی ممنونممم:)))💙☁️
واو برای شروع واقعا جذاب بود🔒
مرسییییی:)))🤍✨
عهه یادم رفت با اون یکی اکانتم😐
من دریمرم و واقعا شروعشو دوست داشتم🥲
چند تا اکانت داری😂؟
مرسیییی امیدوارم بقیش رو هم دوست داشته باشی:)🪐💙
آخه چرا تو کامنت خوندم پارت جدید گذاشتی و رفتم چک کردم و قلبم شیکست؟🥲
نه نشکنه🥲 بچسبونش🩹🥲💜
عزیزان پاهاتون بدین بالا پشماتونو جارو کنم از این حجم تفاوت و قشنگی🥲🤝
منتظران پارت بعد🥲🖐️
زحمتتون میشه تو رو خدا نکنید🥲😂❤️🤍
اگه منتشر بشه که من میزارمش...🥲
داشتم پارت 12 به سیاهی شبو میخوندم بعد یهو دلم خواست اینو دوباره بخونم ಠ_ಠ
بقیشو بزار دیگهo(╥﹏╥)
هرچقدر میخونم بیشتر از داستان خودم نا امید میشم البته تقصیر تو نیست تقصیر خودمه البته که دارم کار میکنم مثل تو خوب بنویسن¯\_(ツ)_/¯
موفق باشی پارت بعدم بزار تا من سکته نکردم😐💕
الهیی🥲
دو روز پیش گذاشتم پارت بعدش رو اما عدم خورد🥲 البته از اولش هم امید به انتشارش نداشتم🥲😂
🥲 ناامید نشو واقعا داستان هات رو خوب مینویسیی❤️❤️
به محض اینکه چاره ای پیدا کنم برای اینکه عدم نخوره دوباره میزارم:»💜💫
مرسی😍👑
خواهش میکنم:)🤍
پارت بعد به سیاهی شب رو گذاشتم 🥲💕
هوراااااااااا😽🍒 مرصیییی😽🍒
خواهش میکنم وظیفه بود🥰💕
😽🍒
هرکودومو دوبار خوندمಥ‿ಥ
ಥ‿ಥ مرسیی
عآجی برات ی بچح پیدا کردمح:(😽🍨💕
مامان ندرح میشح مامانش بشیح:(😹🍒🍪🐣
بچه😐😂؟ کی هست🥲
مامانش پیدا شد حیف شد😹🍪🌻
😂😂 به سلامتی 🤝🏻
مح حالشم😹❤💕
واو اخیی😂💓
میخای بگم زیر تصتت کامنت بدح ببینیش🧸💕😽🍒
اگه خودش مشکلی نداشته من که اوکیم:)
یح چی تو پروفم تعقیر کردح اگح گفتین😹👐
۷ ماه عضویت 🥲؟؟ نمیدونمم😐😂
نح😹👐
تصتام 37 تا بود شدن 17😹👐
یا خدا چرااا😐
حوصلممم صر رفتح بود😹😹😹
به خاطر اینکه حوصلت سر رفته بود پاکشون کردی؟؟؟:/
چرااا😐😂
آرع زندگی بهم فشار اوردح😹👐
هعی🥲
هعیی😹🤝
چرااا هعییی
چون زندگی فشار آورده😂😐💔
تف تو زندگی😹💕
😂👍🏻
مح خعلی حرف مزنم نح😹👐
نه خیلی هم خوبه 😂
خدم حص مکنم زباد میحرفم😹👐
اگح خصته میشی بوگو😹🤝
من خسته نمیشم ولی باشه😂🤝🏻
چح خوب کح خصته نمیشی😹🍒🍨
😂 بله بله