
امیدوارم دوست داشته باشید 😊لایک و کامنت فراموش نشه❤️
از زبان جیها:(از امروز تعطیلات تابستانی شروع میشد و همه برای اون خیلی هیجان داشتن. اما من اینجوری نبودم چون قرار بود همراه چند تا بچه پرو توی یک خونه زندگی کنم اونم به مدت 3 ماه.😩هرچه به پدرم التماس کردم که از تصمیمش منصرف بشه فایده نداشت و گفت:شما در آینده قراره جای ما رو بگیرید و باهم همکار بشید، بهتره که از الان باهم ٱشنا بشید.و درضمن اگر به این سفر نری از ارث و میراث محرومت میکنم. حالا هم برو که ماشین منتظرته.

کلافه شده بودم. اخه چرا وقتی میخوان تصميمی بگیرن اول نظر ما رو نمیپرسن. من دیگه 23 سالمه. تا کی میخوان به این رفتاراشون ادامه بدن. سوار ماشین شدم و در رو محکم بستم. راننده بدبخت با کار من 3 متر پرید هوا😂سرم رو به پنجره تکیه دادم و گفتم:حرکت کن...... بعد از گذشت 1 ساعت به فرودگاه رسیدم. هواپیما ی شخصی اونجا منتظرمون بود چمدونام رو دادم به خدمتکارام تا برام بیارن و خودم به سمت هواپیما راه افتادم. خلبان به سمتم اومد و گفت:خانم کیم خوش آمدید. با عرض پوزش باید چند دقیقه توی هواپیما منتظر بمونید. گفتم:برای چی؟ گفت:یکی از مسافران هنوز نیومده. گفتم:خیله خب.... از پله ها بالا رفتم و روی یکی از صندلی ها نشستم. صدایی از پشت سرم گفت...

گفت:به به ببین کی اینجاست. از روی صداش فهمیدم پسر عموی دیوونمه. گفتم:دهنتو ببند که حوصلت رو ندارم. گفت:اخلاقت اصلا تغییر نکرده. گفتم:خودت باعث شدی اینجوری باهات رفتار کنم. اومد اعتراض کنه که یهو یه دختر با عجله وارد هواپیما شد. در حالی که نفس نفس میزد گفت:ببخشید دیر کردم😩. هیچکس جوابش رو نداد و همه مشغول کار خودشون شدن(یه نکته اینکه اینا قبلا همدیگر رو توی مهمونیاشون دیدن اما باهم آشنا نشدن) (لباس جیها☝🏻)
از زبان راوی:(بعد از چند ساعت به خونه ای که براشون اماده کردا بودند رسیدند. هر کدوم به سمت اتاق خودشون رفتن تا کمی استراحت کنن.....از زبان بکهیون:(بعد از اومدنمون به اینجا رفتم یه دوش گرفتم. شلوارم رو پوشیدم و خودم رو روی تخت انداختم. اخیش الان میتونم راحت بخوابم دیگه خبری از غر غرای خدمتکارا نیست.هنوز چند دقیقه نگذشته بود که یهو در اتاق محکم باز شد و جیها توی چارچوب در نمایان شد. گفتم:چته دختره ی وحشی. نمیگی سکته کنم.😐سریع سرش رو برگردوند و گفت:یکی از چمدونای من گمشده اومدم ببینم اتو برداشتیش. گفتم:واا چمدون تو به چه درد من میخوره. راستی چرا روتو کردی اونور. گفت:یه نگاه به خودت بنداز. 😶و بعد از گفتن این حرف رفت.رفتم جلوی آینه وایستادم. صورتم که مشکلی نداشت هنوز جذاب بودم😎پس مشکلش چی بود. یه لحظه یادم افتاد پیراهنم رو نپوشیده بودم😲بدبخت شدم تمام ابروم جلوش دود شد رفت هوا😩
از زبان جیها:(روی تختم نشسته بودم و داشتم با گوشیم ور میرفتم. که یهو احساس کردم چیزی پشت پنجره تکون خورد. رفتم نزدیک تر و بازش کردم و اطراف رو یه نگاهی انداختم اما چیزی نبود. حتما خیالاتی شدم. اما تا خواستم پنجره رو ببندم. یه موجود عجیب و غریب جلوم ظاهر شد. این دیگه چی بود (توی حدقه ی چشماش چیزی نبود و هیچ مویی نداشت و خیلی لاغر بود) انگشتش رو گذاشت رو لبم و سرش رو داشت بهم نزدیک میکرد. نفسم بند اومده بود. توان جیغ زدن نداشتم. کنار گوشم اروم گفت:خوش اومدی ملکه ی من....

اتاق جیها☝🏻

اتاق بکهیون ☝🏻
این داستان رو ادامه بدم؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
از این هیولا ها ❤️😍🥵 ›››››››››››››››››››››
ارهههههههه🥲🥲🥲
ادامه بده❤
فالوت کردم فالوم کن
عالی بود لایک کردم ❤
ادامه بده.فالوتم کردم فالوم کن
ممنونم🥰
فالو شدی💖
💕❤
ارهههه
🤩❤️