سلام امیدوارم که لذت ببرید ، خوندید دستتون درد نکنه ؛ نخوندید باز هم دستتون درد نکنه .
نیک گفت : میدونم و توافقمون هنوز هم سرجاشه اما دستور از بالاست ، حالا پروژه ی B در چه حاله ؟ ورونیکا با بی میلی گفت : اول اینا رو معرفی کن بعد میریم سراغ پروژه ی B . نیک همه رو معرفی کرد و گفت : حالا بیزحمت برو سراغ پروژه ی B . ورونیکا به امی اشاره کرد و گفت : سر دردت بهتره ؟! امی که تازه متوجه شد ورونیکا همون دختریه که تو راهرو دیده بود گفت : آره . نیک به ورونیکا چشم غره رفت و گفت : میری سراغ پروژه B یا بیام ، انتخاب رو با خودت میزارم . ورونیکا پوزخند زد و گفت : باشه بابا ، دنبالم بیایید بعد به سمت کتابخونه ی انتهای آزمایشگاه رفت و یه چندتا از کتاب ها رو بیرون کشید و گذاشت روی میز بعد چند لحظه کتاب خونه از وسط باز شد و یه راه پله نمایان شد . بعد از اینکه همه از پله ها پایین رفتن ، یه دختر با لباس های سیاه و سفید ظاهر شد و به طرف ورونیکا برگشت و گفت : ورود تایید شد ، دسترسی کامل به کاربر با آیدی 0005 ، ورونیکا جانسون ( جانسون فامیلی ورونیکاست ) خوش آمدید . بعد به طرف بقیه برگشت و هر کدوم رو بررسی کرد ، به جز نیک که به عنوان کاربر با آیدی 4442 معرفیش کرد بقیه رو کاربر عادی خطاب کرد . جنی گفت : این دقیق کیه ؟ ورونیکا جمله اش رو اصلاح کرد و گفت : بهتره بگی چیه .
جنی گفت : خب حالا این چیه ؟ ورونیکا در حالی که داشت با یه کیبورد تایپ میکرد گفت : نمونه ی اولیه ی هوش مصنوعی ای که هممون رو بدبخت کرده ، البته خودم ساختمش و هنوز هم ایراداتی داره ؛ اما به نظرم تنها چیزی که میتونه یه ابر قدرت رو شکست بده ، یه ابر قدرت دیگه است .بعد یه سری اطلاعات برای هر کدومشون ارسال کرد و گفت : ساعت هاتون رو روشن کنید بخش منو برید توی ایمیل ها یسری اطلاعات کلی درباره ی پروژه ی B داخلش هست ؛ اما توضیحات اساسی رو خودم بهتون میگم ، اصل پروژه ی B بر پایه ی ساختن یه سری نقابه که صورت و صدای افراد رو به طور کامل شبیه سازی میکنه ، همین اما یه مشکلی این وسط داریم ، پروژه نصفه کارست . کسی که داشته روش کار میکرده حالا جز افرادیه که دیگه نمیتونن نفس بکشن . جنی پرسید : در اثر عوارض این پروژه ی B مرده ؟ ورونیکا با سردترین حالت ممکن گفت : دنیا چیز های بیرحمت تر از این پروژه داره که میتونن یه آدم رو بکشن . خب حالا ما باید از اول برنامه ریزیش کنیم . بعد یه تصویر سه بعدی از نقاب نشون داد و گفت : در نهایت یه همچین چیزی قراره بشه . بعد نیک ساعتش رو چک کرد و به طرف جنی و مایک برگشت و بهشون یه چیزی گفت و اونا هم از اتاق مخفی خارج شدن . ورونیکا به طرف الکس و امی برگشت و گفت : تو سخت افزار مهارت دارید یا نرم افزار ؟
الکس گفت : سخت افزار . امی گفت : نرم افزار . ورونیکا برگشت به طرف یه سری کامپیوتر و گفت : پس من و الکس روی بخش سخت افزاری نقاب ها کار میکنیم شما هم روی بخش نرم افزاری . نیک به طرف امی برگشت و گفت : امی دنبالم بیا ما میریم اون طرف آزمایشگاه . دو گروه کارشون رو آغاز کردن . نیک در حالی که داشت الگوریتم های مختلف رو برای برنامه نویسی عملکرد نقاب بررسی میکرد گفت : امی چرا هر دفعه از الکس دفاع میکنی ؟ امی بدون اینکه سرش رو از روی مدل های مختلف الگوریتم های شبیه سازی بیاره بالا گفت : من از هیچکس دفاع نمیکنم ، فقط نمی خوام همین گروه نصف و نیمه ای هم که باقی مونده متلاشی بشه . حالا تو بگو چرا انقدر با الکس مشکل داری ؟ نیک گفت : باهاش مشکل خاصی ندارم فقط بهش اعتماد ندارم . امی خندید و گفت : پس منم فرقی با یه غریبه برات ندارم ، به من هم اعتماد نداری . نیک گفت : سخت ترین کار توی این دنیای مسموم و مزخرف که محکوم شدیم به زندگی کردن ، اعتماد کردنه . امی گفت : من ترجیح میدم از اعتماد کردنم به آدما پشیمون بشم تا از اعتماد نکردن بهشون .
ورونیکا گفت : به نظرم ساختار خود نقاب ژله ای باشه ، نظرت ؟ الکس گفت : موافقم ، اینجوری راحت تر هم رو صورت فیکس میشه . بعد ورونیکا ماده ی اولیه رو آماده کرد . الکس در حالی که داشت صورت فرضی رو قالب میگرفت گفت : میشه یه سوال بپرسم ؟ ورونیکا بدون اینکه سرش رو بیاره بالا گفت : دوتا بپرس . الکس پرسید : چند وقته نیک رو میشناسی ؟! ورونیکا گفت : از بچگی ام ، حالا چرا یدفعه این سوال رو پرسیدی ؟ الکس گفت : گفتم شاید بدونی باهام چه مشکلی داره . ورونیکا گفت : در اصل هیچ مشکلی باهات نداره فقط بهت اعتماد نداره ، آدمای مرده نمیتونن اعتماد کنن ، نیک خیلی وقته که مرده . الکس یه دفعه دست از کار کشید و گفت : منظورت از مرده چیه ؟ ورونیکا سرش رو آورد بالا و تو چشمای عسلی الکس نگاه کرد و با سرد ترین حالت ممکن گفت : زنده بودن فقط به این معنی نیست که نفس بکشی ، زنده بودن یعنی اینکه ، بعضی وقت ها خوشحال بشی ، بعضی وقت ها گریه کنی ، شاد بشی ، ناراحت بشی ، بترسی ، عصبانی بشی و ... آدمایی مثل ما که هیچکدوم از این کارا رو نمیکنیم در اصل زنده نیستیم و این تفاوت اصلی ما با مزدورهای بلکه ، اونا میجنگن که زندگی کنن اما ما زندگی میکنیم که بجنگیم هر روز به خون خشک شده که روی دستامونه نگاه میکنیم و دوباره میکشیم و میکشیم و میکشیم و دوباره از اول . بعد ورونیکا یه لبخند تلخ زد و ادامه داد : ما هممون خیلی وقته که مردیم .
هر چهار نفر شونزده ساعت بدون وقفه کار کردن تا بالاخره کار پروژه ی B تموم شد . نیک که دید کار ها تموم شده گفت : من میرم که به فرمانده بگم بیاد تا نسخه ی بتا رو تست کنیم . بعد از پله ها رفت بالا و بعد چند دقیقه با فرمانده لاکوود برگشت . فرمانده که تعجب کرده بود گفت : فکر نمیکردم انقدر سریع به نتیجه برسید ، حالا صورت من رو شبیه سازی کنید . نیک و امی به طرف لپتاپ برگشتن و چند تا دکمه فشار دادن بعد از چند ثانیه امی به طرف الکس برگشت و گفت : اگه کارتون رو درست انجام داده باشید وقتی نقاب رو بزاری روی صورتت ، صورت فرمانده لاکوود با صداش شبیه سازی میشه . الکس پوزخند زد و گفت : نمی خواد نگران کار ما باشی ، فقط فعالش کن . امی چند تا دکمه ی دیگه رو فشار داد و یه دفعه ..... .
صورت فرمانده به طور کامل و خیلی واقعی روی نقاب شبیه سازی شد ، ورونیکا که از کارش راضی بود گفت : الان چه حسی داری ؟ الکس با صدای فرمانده و ظاهری کاملا شبیه فرمانده گفت : واقعا الان صورتم .... . بعد که صدای خودش رو شنید گفت : حالا باید چندتا دیگه هم از این نقابا درست کنیم تا بریم به اون مقر لعنتی . فرمانده لبخند زد و گفت : کارتون عالیه . الکس حالا دقیقا شبیه من شدی اما من واقعی خیلی خوشتیپ تره . الکس گفت : جمله ی آخر رو نشنیده میگیرم . بعد فرمانده به طرف هر چهار نفرشون برگشت و گفت : خب حالا دیگه وقت انتخاب اون چهار نفریه که باید به مقر بلک نفوذ کنن ، تا چند ساعت دیگه یه جلسه داریم . حالا برید استراحت کنید . نیک که خیلی خسته بود گفت : چه عجب بالاخره یادت افتاد ما ربات نیستیم . فرمانده بی توجه به حرف نیک گفت : امی ، ورونیکا تا اتاقت توی خوابگاه دخترا همراهیت میکنه و الکس ، تو هم با نیک میری تا اتاقت توی خوابگاه پسرا رو ببینی ، فقط خواهش میکنم وسط راه جنازه هاتون رو پیدا نکنن . حالا دیگه برید . ورونیکا که زیر چشماش گود افتاده بود گفت : من و امی دیگه برای یه لحظه هم نمیتونیم رو پاهامون وایسیم ، بعدا میبینیمتون . هر پنج نفر از اتاق مخفی خارج شدن بعد هوش مصنوعی ورونیکا همه جا رو مرتب کرد . زمانی که الکس و نیک داشتن باهم توی راهرو ها راه میرفتن با اینکه از هم متنفر بودن اما خستگی به حس نفرتشون غلبه کرد و تا رسیدن به اتاق الکس هم دیگه رو نکشتن .
امیدوارم تا اینجا لذت برده باشید از داستان .
اگر نظری یا انتقادی دارید خوشحال میشم بهم بگید .
قسمت بعد رو از دست ندید و عکس این پارت هم متعلق به امی هست .
آنچه خواهید خواند : _ پروفسور اسمیت خواهش میکنم . _ منظورش از آزمون چیه ؟ _ من بهت هشدار دادم عمل کردن یا نکردن بهش با تو هست نه من . _ با چی نوشته بودیشون ؟ + با خونم .