مرینت:خجالت آوره حالا باید کارم رو عوض کنم. املی: نه مرینت خواهش میکنم بمون. رفتم و دستش و گرفتم تو دستم گفتم نرو بمون پیشم. تو میدونی دو. ست دختر یعنی با یه پسر باشی. مرینت:پس صبح. املی: دقیقا من دلم میخواست تو و آدرین باهم باشین، آدرین خیلی تو رو دوست داره اصلا شوخی نمیکردم حتا گفت وقتی برای چند روز اول اینجا کارمی کردی از تو خوشش اومده دیشب تا صبح سپیده دم پیش تو بوده گفتن دیشب از حال رفتی آدرین نگرانت بود اونقدر که یه دکتر آورده بالا سرت تمام شب بیدار بوده و تورو نگاه کرده که ببینه به هوش میای یانه. خب تو هر طور راحتی میتونی راحت باشی. و رفتم از اتاقش بیرون ً
مرینت:املی رفت خیلی خجالت میکشم تو چشش همه نگاه کنم رفتم ناهارو آماده کردم . عصر که شد وسایلم و جمع کردم و رفتم. ولی کجا برم ها فهمیدم آلیا به هم یه بیلیت داد تا بیام نیویورک تاریخ داره چند ساعت دیگه راه میوفته . با پای پیاده رفتم به سمت نزدیک ترین فرود گاه. آدرین: عصر بود اصلا مرینت و ندیده بودم رفتم پیش مامان داشت با مادر کلویی صحبت می کرد گفتم مامان مرینت کجاست. املی:ام تو اتاقش. آدرین: رفتم اتاق مرینت ولی ولی مرینت کوش.
ببخشید دیگه باید برم سراغ دفتر و کتابم ممنون که خوندی قلبم و خونین کن ⬇️
ببخشید دیگه باید برم سراغ دفتر و کتابم ممنون که خوندی قلبم و خونین کن ⬇️
ازت ممنونم اگه تازه با من آشنا شدی دنبال کن فالو=فالو
وقت خداحافظی خدا نگهدارتون 🤍❤🧡💛💚💙💜🤎🖤
عالی بود
ممنون عزیزم