سلام دوستان،این یه داستان جدید هست امیدوارم خوشتون بیاد 😘
میبل:دیپر،دیپر دیپر:ها چیه میبل 🥱 میبل:یه ماه دیگه بر میگردیم آبشار جاذبه 🤩🤩🤩 دیپر:وایییی میبل باورم نمیشه 🤩🤩 شرمی:هی بچه ها بیاین ناهار بخورین دیپر:چشم پدر ! میبل:خب دیگه بریم ناهار بخوریم 🥣 دیپر:تو برو منم میام میبل:باشه ،، دیپر:خب حالا که میبل رفت بزار جورنال شخصی خودم رو بنویسم 📒 میبل:ها !! مچت رو گرفتم مامان بابا خوششون نمیاد آیندت مثل عمو فورد شه برای همین !! (میبل جورنال دیپر را از دستش گرفت) دیپر:پس بده میبل 😡😡 میبل:به شرط اینکه بیای بریم ناهار دیپر:😡😡😡😡😡😡 میبل:زود باش 😏 دیپر:اوفففف باشه 😡😡
شرمی:او بالاخره یکی از اتاق اومد بیرون (دیپر محکم و با عصبانیت روی صندلی نشست ) میبل پیش پدر و مادر خود رفت و در گوش انها زمزمه کرد:((دیپر باز نوشتن جورنال و راز و اکتشاف رو شروع کرد.)) مادر:امم دیپر پسرم دیپر:بله مامان 😑😑 شرمی:ببین پسرم میبل بهمون گفت که تو عاشق راز و رمز و نوشتن جورنال هستی.اما باید به سلامتی خودت هم اهمیت بدی، دیپر:من مواظب خودم هستم شما خیلی نگران هستید (پدر دیپر شرمی محکم دستش را روی میز گذاشت) شرمی:دیپر این کارا خیلی خطرناکه دیپر:اها،فهمیدم تو و مادر نمیخواین من عین فورد کارای خطرناک انجام بدم و با مثلث ها سر و کله بزنم 🤨😡 (شرمی داد زد)شرمی:همینی که شنیدی تو نباید اینکارو کنی 😡 دیپر:حالا که نمیخواین علاقه هام رو در نظر بگیرین من میرم توی اتاقم و دیگه بیرون نمیام 😡😡😡
دیپر با عصبانیت از پله ها بالا میرود و وارد اتاق خود میشود) دیپر:واقعا که !! چرا اینقدر روی من حساس هستن و میترسن اتفاقی برام بیوفته (میبل بالا می آید) دیپر:هه..حتما تو هم اومدی سرزنش کنی..اره؟؟ میبل:دیپر این موضوع کاملا متفاوته، وقتی تو آبشار جاذبه بودیم دوستای زیاد و عمو استن و فورد بودند که مراقب ما بودند ولی اگه بخوای اینجا این راز و کار های خطرناکت رو شروع کنی واقعا خطرناکه ،، درزم یک ماه دیگه میتونی این مسخره بازی هات رو شروع کنی چون یه ماه دیگه میریم آبشار جاذبه 🤩🤩🤩🤩 دیپر:ببین میبل ما بیشتر ماجراجوبی هامون تو آبشار جاذبه فقط خودمون دو تا بودیم میبل:اره،قبول دارم اما.. دیپر:اما چی ؟؟ میبل:ولش کن فعلا بخواب شب بخیر 🛌 دیپر:شب تو هم بخیر (دیپر به آرامی سرش را روی بالشت میگذارد اما حس میکرد کسی یا چیزی او را دید میزند..اما فکر کرد شل صورتی یا میبل است پس به خوابش ادامه داد) (صبح میشود) دیپر:خب..خواب خوبی بود میبل:دیپر بدو زود لباس هاتو بپوش باید بریم دبیرستان دیپر:باشه،امیدوارم امروز کتک نخورم 😖
میبل:خب دیپر من باید برم کلاس فعلا. دیپر:باشه،خداحافظ..باید هرچه سریعتر به کلاس برسم قبل از اینکه..ناگهان یک نفر یقه دیپر را گرفت توماس:به به.مثل اینکه دوباره گیرت اوردیم دیپر:وای خدای من !! ،، توماس:کارلوس میتونی به من بگی واسه چی دیپر رو اینجا گیر اوردیم 😏 کارلوس:چون قرار بود بهمون تو تقلب نوشتن امتحان ریاضی کمک کنه 😏 توماس و رفقاش به دیپر نزدیکتر میشوند !!. دیپر:ببینید بچه ها ! میتونیم با صحبت حلش کنیم 😅 توماس یقه دیپر را میگیرد توماس:دیگه..دیر شده.. و انها شروع کردند به کتک زدن دیپر (چپ راست،راست چپ،پایین چپ،بالا پایین،حالا 1 2 3 ،چپ راست دیپر رو زدند ) میبل:هی دیپر حا..لت
میبل:چه بلایی سرت اومده ؟ دیپر:باز توماس و رفقاش منو کتک بارون کردند 😭 میبل:نگران نباش دیپری خودم باهاشون یه صحبتی میکنم دیپر:نه میبل وایسا ! .. میبل:هی گنده ها توماس:به من و رفقام گفتی گنده 😠 میبل:اره شما ها..مگه کرم دارین داداش من رو میزنید 😡 توماس:به تو هیچ ربطی نداره،باید تو امتحان ریاضی کمک میکرد تا این بلا رو سرش نیاریم میبل:ای گنده های زشت اگه میخواین امتحان رو خوب پاس کنید نباید به زور ادم های باهوشی مثل دیپر رو اذیت کنید باید خودتون سعی کنید..توماس:جک برو میبل رو بگیر تا یه چند تا کتک دیگه به دیپر بزنیم که نباید اینو به کسی میگفت میبل:ولش کنین اون اینو نخواست من خودم اینارو گفتم توماس:برام مهم نیست،فقط دلم میخوام یه چند دست دیگه صورت دیپر کوچولو رو کبود کنم ...توماس اماده مشت زدن به دیپر بود که..
(...) (..) (دیپر.احساس کرد ) (او بی اراده توماس را به آن سمت پرت میکند !!)
دیپر:اخ،چیشد چطور خود به خود اونکارو کردم کارلوس:جک، میبل رو ول کن الان دیپر مارو هم میزنه جک و کارلوس:الفررررااااررر میبل:آفرین دیپری اما چجوری اونکارو کردی ؟؟ دیپر از خستگی بیهوش میشود.مادر:امم دیپر پسرم خوبی ؟؟ دیپر:مامان چی شد ؟ مادر:خواهرت میبل زنگ زد که تو راه خونه بیهوش شدی منم الان روی تخت گذاشتمت دیپر:پس پدر و میبل کجا رفتند مادر:اونها رفتند برات دارو بخرن ،، فعلا تو استراحت کن پسرم 😊 دیپر:باشه مامان (مادر دیپر گونه او را می بوسد و دیپر به خواب میرود)مادر:پسر خودمه و در اتاق دیپر را بست
دیپر:اخ اینجا کجاس ؟؟ ناشناس:داری خواب میبینی بچه جون دیپر:بیل سایفر تویی همین الان از ذهن من گمشو ناشناس:مگه هر کی وارد ذهن دیگران بشه اون بیل سایفر هست دیپر:پس حتما برادر اون هستی ناشناس:من ترس تو هستم !! دیپر:چی...اما تو.. بیپر !!
پایان
تو کامنتا بگید اسم مادر میبل و دیپر چیه اسم پدرشون شرمی هست ولی مادر رو نمیدونم اگه میدونید بگید تا اسمش رو از مادر تغیر بدم