سلام کپی ممنوع
سلام من مرینت مارگت هستم. یک خواهر دارم به نام لیندا و یک برادر به نام آرژان. من و خانواده ام پولدار هستیم.فردا قراره من و خواهر و برادرم برویم دانشگاه .ما در پاریس زندگی می کنیم.اسم دانشگاهی که قراره برویم((دانشگاه بین المللی پاریس ))
هست((راستی مرینت،لیندا و آرژین ۳ قلو هستند. . بریم سراغ داستان:((از زبان مرینت امروز از خواب بیدار شدم ((ساعت۸))خواهر و برادرم هم بیدار شدند.رفتیم با هم دیگه صبحانه خوردیم و به سمت دانشگاه حرکت کردیم.
بعد سوار ماشین شخصی شدیم و به دانشگاه رفتیم.به دانشگاه رسیدیم پیاده شدیم و وارد کلاس شدیم.
کلاس بزرگ و خوبی بود.سر جاهامون نشستیم . من و لیندا با چند تا دختر دوست شدیم.((اسم ها:((کلویی،آلیا،لورا ))
که یکدفعه خانم معلم وارد کلاس شد و گفت :((من خانم بوستیه هستم و ادامه داد گفت:((هر کس خودش را معرفی کند.یکی یکی خودمان را معرفی کردیم . که یکدفعه
یک پسر مو بلوند و چشم سبز وارد کلاس شد همینطور که نفس نفس می زد و سرش پایین بود گفت:((ببخشید دیر شد. خانم گفت:((اشکالی نداره حالا خودت را معرفی کن .که یکدفعه سرش را بلند کرد و گفت
من آدرین آن دست هستم . از زبان آدرین:((یک دفعه سرم را بالا کردم که یک دختر چشم آسمانی دیدم خیلی زیبا بود.سریع خودم را معرفی کردم و
و گفتم :((من کجا بشینم؟گفت :((پیش برادر مرینت بشین آرژین . آرژین بلند شد و گفت:((من آرژین مارگت هستم .گفتم:((من آدرین آگرست هستم.
و نشستم سرجام.زنگ خورد من رفتم پیش دختره و گفتم:((من آدرین آگرست هستم .شما؟از زبان مرینت:((پسر آمد و گفت:((من آدرین آگرست هستم.شما؟ گفتم:((من مرینت مارکت هستم.
که یکدفعه خداحافظ