اینم قسمت سوم امیدوارم خوشتون بیاد راستی این دفعه زود تر گذاشتم ممنون بابت نظراتون و لطفا اگه نخوندین از اول بخونید
با یه سر درد بلند شدم یه ثانیه چشمام باز کردم که به خاطر نور سریع چشمام بستم یکم که توجه کردم صدای گریه میومد بعد صدای نازنین : اه بس کن دیگه ملیسا انگار چیشده نمرده که دیدی که پرستار گفت مشکلی نیست ملیسا (با هق هق گفت ) : پس چرا بلند نمیشه نازنین : چه میدونم خانوم ناز دارن بلند نمیشن
چشمام باز کردم رو به نازنین گفتم : چی بالا سر من پچ پچ میکنی صدای گریه ملیسا کمتر شد رو به ملیسا گفتم : بابا چیزیم نیست گریه نکن دیگه نازنین اخم کرد گفت : من میرم بیرون فعلا ( تو دلت میگی ) وا این چش شد
فکر به زبون اوردم من : وا این چش شد ملیسا که به خاطر گریه فین فین میکرد با صدایی که بغض داشت گفت : تو که میدونی چیزی بشه ازم کاری بر نمیاد تو هم که بی هوش بودی همه کار رو نازی کرد این طوری حرف زدی ناراحت شد من : اخه من منظوری نداشتم ملیسا : میدونم اما این طوری که این با اخم رفت بهش بر خورد .......
بلند شدم تا بریم پیش نازنین من : میگم من حالم زیاد بد نبود که تو دانشگاه خوب شدم پس تو چرا داشتی گریه میکردی ملیسا : اخه اصلا انگار نفس نمیکشیدی من : نه بابا تا حلوا تو و نازنین نخورم نمیمیرم و با هم خندیدیم نازنین رو ی نیمکت نشسته بود با اخم با گوشی کار میکرد رفت اش پشت اش با خنده گفتم : اجی من چیکار میکنه نازنین : کار خاصی نمیکنه من : پس پاشو با ملیسا بریم قدم بزنیم نازنین : نمیخوام من : تو غلط کردی نمیخوای و دستش کشیدی من : پاشو ناز نکن ملیسا : نه دیگه جور در نمیاد نازنین ناز نکنه کی میخواد ناز کنه من : خب دیگه نازشم خریدیم دیگه بلند نمیشه نازنین با خنده گفت : ناز خریدنتم به درد خود میخوره و بلند شد
انقدر همه چیز قاطی شد اصلا یادم رفت برای چی حالم بد شد من : راستی شما از کجا فهمیدین من حالم بد شده ملیسا : اقا ی صداقت گفت داخل راهرو از حال رفتی من : چیییییییییی پسر ......( سانسور کردم دیگه ) خفه ام کرده بعد گفته ( اداشو در اوردم ) از حال رفته نازنین داشت میخندید نازنین : مگه چیکار کرده همه چیز تعریف کردم نازنین : پسر مشکل عصبی داره من : حالا ولش فکر کنم اه تو من گرفت نازنین گیج گفت : من؟؟ من : اره دیگه بعد امتحان هی گفتی خدا بگم چیکارت نکنه برای چی گفتی کوییز داریم نازنین خندید گفت : نه بابا ملیسا : پس برای همین نگران بود گفت به هوش امدن به من بگین من : اره
من و نازنین دیگه با نیما کلاس نداشتیم ولی ملیسا داشت الان داشت میرفت سر کلاس من : ملیسا تو چشم نیما نباش نگو به هوش امدم ملیسا خندید گفت : اون موقع از ترس اینکه تو رو کشته از کشور خارج میشه من : انشالله از دستش راحت میشیم بعد خندیدم هر کی رفت سر کلاس
از دانشگاه امدیم بیرون من : خب بچه ها کاری ندارین ملیسا : نه نازنین : نه من با خنده گفتم : پس نخود نخود هر که رود خانه خود بعد همه مون خندیدم ملیسا : خب می رسوندمت دیگه من : نه مهدی میاد دنبال میخوایم با بروبچ بریم جنگل نازنین : خوش بگذره ملیسا : خوش بگذره پس نازنین سوار شو بریم نازنین سوار شد ملیسا یه بوق زد دست تکون داد رفتن
جلو دانشگاه منتظر بودم ای بابا چرا نمیاد گوشی برداشتم زنگ زدم به مهدی بعد دو بوق برداشت مهدی : بله من : کجایی بیا دیگه صدای سر و صدا میومد بعد صدای مهدی : مهرداد بدو دیگه من : تو هنوز تازه رفتی دنبال مهرداد مهدی : نه بابا نیم ساعت اومدم مگه این میاد انگار میخواد بره عروسی خندیدم من : غر نزن منتظرم زود بیا مهدی : باشه
بالاخره اقا تشریف فرما شدن جلو پام ترمز زد من : عمو یواش چه خبرته مهدی : همچین میگه انگار چیشد مهرداد از پشت سرش بال بال میزد که ولش کن اعصاب نداره رفتم سوار شدم من : مهدی وسایلم کو مهدی : صندق عقب من : ای بابا چرا همین جا نزاشتی هیچی نگفت حرکت کرد سر بلوار ایستاد مهدی : این فاطمه هم هول ها هنوز نیومده زنگ زده کجایین کی میان چند دقیقه بعد بقیه هم رسیدن به بلوار راه افتادیم
تو راه اهنگ گذاشته با صدای زیاد این مهرداد شکلک در میاورد مسخره بازی میکرد من و مهدی بهش میخندیدم گاهی من ادا اون رو در می اوردم مهدی و امیر که انگار مسابقه هست هی این از این سبقت میگرفت سرعت شون هم زیاد مطمئن ام مامان قبل اومدن کلی بهش گفته بود اروم رانندگی بکنه ولی کو گوش شنوا حالا اینکه سرعت شون بالا بود هیچی هی سبقت میگرفتن از هم که ............