خب ببخشید هیلی دیر شد امتحان ها سنگین بود و منم هفتم هستم درک کنید خیلی سخته امیدوارم این قسمت دوست داشته باشید و لطفا تا اخر داستان برید که داستانتون ثبت بشه
داد میزنه الیسیا این غیر ممیکنه تو هیچ وقت انقدر وحشناک نبودی گقت اره وقتی به اون دنیا رفتم همه کار هایه بدم تنبی شدم میدونی چقدر درد داشت میدونی چقدر بدبختی کشیدم که بتونم به بدن الیسا بیام گفت ولی چطوری گفت اروم باش به وقتش همرو بهت میگم و با خیلی ترسیده بودم پشت مامانم قایم شده بودم من خاله الیسا خودم میخواهم نه این خانوم که اسمش الیسیا هست حتی نمیدونم کی هست چی میخواهد. و بعد اون خانون رفت رفتم توی بغل بابام مامانم با قدرتش بلندش کرد رفت. بیمارستان خون اشام ها حتی عمو لوکاس هم نمیدونم کجاست اگه عمو لوکاس بفهمه خاله الیسا اینجوری شده چیکار میکنه😰
مامانم منو میبره پیش یکی از دوستاش میگه اصلا نباید جایی بری و رفت دوست مامانم منو میبره تویه یه اتاق برای بازی ولی من نمیتوستم دست روی دست بزارم برای همین از پنجره فرار کردم😁 و رفتم توی کوچه و داشتم میدویدم که یک وفعه واسیادم😐 به خودم گفتم الان من دارم کجا میرم؟🤦🏻♀️ برای همین اومدم برگردم خونه که بعدا دربارش فکر کنم عمو لوکاس منو درد اومد به طرفم گقت الیسا کجاست پدرت کجاست؟ تو اینجا چیکار میکنی دیگو توی چشم هام اشک جاری شد و یه حق حق گفتم خاله الیسا😭 اون دیگه خاله الیسا من نیست گفت چی منظورت چیه ا حق حق گفتم موهاش ابی شده بود چشچ هاش ابی و خیلی وحشناک شده بود😭 گفت کای اون کجاست کای نمیتونستم چیزی بگم داشتم بدجوری گریه میکرد منو بغل کرد گفت لطفا بهم بگو پدرت کجاست با حق حق گفتم
گفتم نمیدونم گفت منظورت چیه یک دفعه دوست مامانم با عصبانیت گفت تو کی هستی دست منو محکم کشید که نگو😣 عمو لوکاس هم از اون طرف دیت دیگه مو دیگه داشتم از وسط دو قسمت میشدم داد زدم گفتم بسه شماها چتونه چرا اینجوری میکنید دسمتو و کنید دستم درد گرفت لوکاس گفت این کی هست دوست مامانم گفت من دوست مامانش و شما لوکاس گقت من دوست پدرشم تو اصلا میدونی چه اتفاقی افتاده و وقتی دیدن همینجوری دارن دعوا میکرنن زدم تویه صورت خودم نفهمیدن قرق دعوا بودن برای همین من رفتم اونهاهم مثل موش گربه به هم داشتند دعوا میکردن خلاصه بگم ۵ ساعت برای خودم ول چرخیدم وقتی اومدم دیدم هنوز دارن دعوا میکنن😐 دیگه رفتم خونه خاله( خانه دوست مامانش) که بلاخره اومدن دوست مامانم یه دا زد گفت کجا بودی ۱۰ ساعت دنبالت بودیم گقتم من تازه ۱ ساعت از شما جدا شدم😐 چطوری ۱۰ ساعت شده؟
عمو لوکاس دوست مامانم خجالت کشیدن اخ منو گم کرده بودن برای همین دعوام نکردن عمو لوکاس هم همش زنگ به یکی میزد ازم هم هیچ سوالی نمیکرد فکر کنم چون نمیخواست ناراحت شم یا شایدم دوست مامانم بهش همه چی رو گفته خلاصه که من فقط اونجا منتظر بودم و اونهاهم یه زنگ میزدن یا اهی میکشیدن😕 نمیتونستم دست رو دست بزارم عمو لوکاس یه دقیقه رفت دستشویی منم از فرصت استفاده کردم😈
خب لطفا لطفا حتما تا اخر داستان برید یهنی بگم باید نتایج هم براتون بیاد لطفا تا اونجا هم برید تا کاملا ثبت بشه😅
رفتم سر گوشی عمو لوکاس 😜یعنی بگم ۴۰ بار به خاله الیسا و ۲۹ بار هم به مامانم ۱۰ بار هم به بابام زنگ زده بود😐 گوشیشو گذاشتم کنار که یک دفعه زنگ خورد دوست مامانم دیگه سخته شده بود خواب بود برای همین خودم جواب دادم خاله الیسا بود😨 گفت خب خب لوکاس براره عزیزم گفتم خاله الیسا تو هستی با عصبانیت گفت تو چرا گوشی لوکاس برداشتی انقدر ترسیدم که مطمئن شدم این خاله الیسا من نیست
یک دفعه عمو لوکاس اومد ،وشی ازم گرفت و رفتش که من نشنونم ولی من گوش هایه خیلیییییییی تیزی دارم😈😏 و قشنگ صداشون میامد. (از اینجا به بعد عمو و خاله هاشو نمیگم😅) الیسا گفت سلام برادر من لوکاس گفت تو کی هستی حالت خوبه کی هستی الیسا با ناراحتی و جدیت گفت واقعا هنوز یادت نیامده پیشی😏 من در نمیتونستم لوکاس بیینم اخ پشت در بود ولی از اینکه دیگه راه نمیرفت معلوم بود خیلیییییییی تویه شک رفته بود و گقت ا....ل.....ی...س....ا. این غیر ممکن هست اگه درسک بگن یعنی الیسا ولی چه فرقی داشت😕 الیسا گفت اره داداش بخواطر اینکه الیسا خیلی شبیه من بود و قدرت سیاره رو داست میتونم راحت برگردم ولی باید الیسا تویه اون دنیا هم بکشم تا تا اخر عمر اینجا بمونم😨😈😏 لوکاس داد میزنه جوری که حتی همسایه هاهم فکر کنم شنیدن گفت که
گفت تو خیلی وقته مردی این غیر ممکن و تو حق نداری یه زندگی دیگه رو بگیری تو نمیتونی اون بکشی اون همسر من هست و من اجازه نمیدم اون بکشی فهمیدی الیسا یه چیزی گفت که من اصلا متوجه نشدم گفت که ۵۰ در قرار ۱ خداحافظ. 😕شما میدونید چی گفت؟ عمو لوکاس همون موقعه با عصبانیت اومد بیرون از اتاق نمیدونم ولی اینگار اون یه معنی خیلی خواستی میده دوست مامانم هم با داد لوکاس بیدار شد و اومد پایین گفت چیشده لوکاس گفت بیا تویه اتاق 😕 که مثلا من نشنونم رفتند تویه اتاق دوست مامانم دوباره گفت چیشده؟ لوکاس گفت الیسا برگشته خواهرم اون یه زن پاکی بود که هیچ وقت این کار هارو نمیکرد ولی بعد اینکه مرد اینگار بدجوری کینه ای شده😟😒 نمیدونم باید چیکار کنیم فقط میدونم که ساعت ۱۵ تویه جنگل کنار سنگ جادویی هست منتظر من ولی من بقیه هر هاشو گوش ندادم چون ساعت ۱۴ بود. برای همین خودم رفتم به جنگل
بابام قبلا بهم اون سنگ رو نشون داده برای همین خوب میدونم کجا هست رفتم اونجا و کنار یه درخت قایم شدم تقریبا دیگه ۱۵:۳ بود ولی اونجا نبود که یک دفعه یکی موهام کشید گفت ببینم تو کی هستی و مو هام ول کرد سرم برگردونم الیسا بود اول یک قدم رفتم عقب ولی رفتم تو بعلش گفتم خاله الیسا کجا بودی چرا اینجویی شد چرا عمو لوکاس اونجا خیلی داد زد بابام کجاست الیسا اینگار بی حوصله گی و. عصبانی و یکم هم مهربونی گفت اروم باش بابات حالش خوبه تویه بیمارستان تا اومدم چیزی بگم گفت وایسا لوکاس کجاست مگه قرار نشد برادرم بیاد تو چرا اومدی گفتم من بدون اجازه اومدم گفت پس خودش نمیاد درسته حدس میزدم نمیاد حتی خواهرشو ببینه😒
گفتم خواهر؟ گفت من خواهر لوکاس هستم گفتم چی ولی گفت الیسا به اون دنیا رفته و من اومدم جایه منو خاله الیسات عوض شده من دیگه خالت نیستم فهمیدی نفهمیدم چی گقت ولی گفتم اره فهمیدم😰 گفت تو هم مثل پدرت هستی هیچی حالیت نمیشه ولی میگی فهمیدی😩 گفتم تو بابام میشناسی؟ با یه پوز خنده گفت معلومه فکر کردی چطوری لوکاس کای باهم دوست شدن😏 گفتم چطوری گفت تو عموت میشاسی؟ گفتم عمو آریس ؟ گفت اره منو اون عاشق هم بودیم ولی یکم مکث کرد گفت خب بیخیال تو بهتر سریع بری یک دفعه دوست مامانم لوکاس اومدن لوکاس گفت اون ول کن الیسا هم یه خنده کرد گفت به به برادرم اومد دوباره با داد گفت دیگو. ول کن الیسا گقت این دوست کوچولو خودش اومد بعدشم من نگرفتمش😂 منم نمیدونستم واقعا چخبر هست بری همین رفتم اون وسط نشستم همه با تعجب نگام کردن گفتم چیه نمیدونم کدوم چی میگه گفتم اینجا بشینم شماها دعواتون تمام بشه که یک دفعه یکی داد میزنه بگیرینش الیسا رو بگیرین و بعد اینکه به خاله الیسا نگاه کردم دیدم الیسا نیست لوکاس دستم محکم میگیره میگه تو دیگه نباید دوباره اینکارو کنی منم جدی گفتم میکنم شده هزار بار اون هیچ کاری با من نداشت چرا اینجوری میکنید خاله الیسا مگه چیشده اینجا چخبره عمو لوکاس یکم ناراحت و خیلی عصبانی شد و رفت دوست مامانم گفت بیا من بهت میگم. گفتم چه عجب یکی هست بهم بگه چخبره گفت بیا تا پشیمون نشدم گفتم چشم چشم رفتم باهاش گفتم خب؟ گفت وایسا باید یه جایی بریم منم ساکت شدم یه خانه خرابه اونجا بود گفت اونجارو نگاه کن و یه دایره خلیی بزرگ اینجاد کرد دوست مامانم و اونجا اباد شد خیلیییی قشنگ بود اون خونه خیلی زیبا شده بود بعد مامان دوستم گفت این دختر کوچولو که اینجا میبینی الیسا هست خواهر لوکاس باورم نمیشد اون خیلی شبیه زن لوکاس بود تا خواهرش گفت یکی دیگه از اسم هایه خاله الیسات کاترین هست بهتر با این اسم بگم تا گیج نشی