سلام دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه من Amir هستم منتشر کننده داستان ( نویسنده : سلام من سارا هستم و دوست آجی پانیف و داداش امیر هستم عاشق رومان های غمگین هستم و آهنگ های غمگین گوش میدم از داستان ستایش جون به نام miracle of love و داستان مهرسا و Sara جون خوشممیاد و کشته مرده داستان های پانیف هستم 😁😁 اما به دلایلی نمیتونم تست بزارم یا کامنت بزارم و از داداش امیر خواهش کردم تا داستان رو منتشر کنه 💙
معرفی شخصیت اصلی : دختری به نام اِما با موهای سفید که مثل ماه درخشان هست زندگی غمناکی داشته و از مادرش جدا شده
وقتی پنج ساله بودم با خانواده ام راهی به صفر بودیم برادرم لِئو ۱۰ ساله بود یک پسر مهربون با مو های قهوه ای و چشم های سبز اون خیلی با من خوب بود کاش عمر بیشتری داشت 😔😭 اما نشد پدرم مو های مشکی داشت و چشم های آبی مثل چشم های خودم اما لِئو به مادرم رفته بود 😔💔 کاش بیشتر با پدر و برادرم بودم اما نشد تصادف کردیم و چیزی ندیدم . وقتی به هوش اومدم تو بیمارستان بودم و مادرم رو تختی که کنار تخت من گذاشته بودن بود دو تا پارچه سفید رو تخت های کناری کشیده بودن 😢 اما من نمیدونستم که به چه معنی هست آخه یک بچه پنج ساله چه میفهمه یعنی چی مادرم به هوش اومد صورتش زخمی شده بود با دیدن من حالش خوب شد اما وقتی بر گشت و اونجایی که پارچه داشت رو نگاه کرد اشک از چشمای سبزش سرازیر شد 😭😭 منم با دیدن مادرم گریه کردم و هر لحظه گریم شدید تر میشد که دلم واسه لِئو تنگ شد از مادرم سراغ لِئو رو گرفتم اما مادرم گریش شدید و شدید تر میشد و جواب منو نمیداد 💔😭
وقتی پنج ساله بودم با خانواده ام راهی به صفر بودیم برادرم لِئو ۱۰ ساله بود یک پسر مهربون با مو های قهوه ای و چشم های سبز اون خیلی با من خوب بود کاش عمر بیشتری داشت 😔😭 اما نشد پدرم مو های مشکی داشت و چشم های آبی مثل چشم های خودم اما لِئو به مادرم رفته بود 😔💔 کاش بیشتر با پدر و برادرم بودم اما نشد تصادف کردیم و چیزی ندیدم . وقتی به هوش اومدم تو بیمارستان بودم و مادرم رو تختی که کنارم تخت من گذاشته بودن بود دو تا پارچه سفید رو تخت های کناری کشیده بودن 😢 اما من نمیدونستم که به چه معنی هست آخه یک بچه پنج ساله چه میفهمه یعنی چی مادرم به هوش اومد صورتش زخمی شده بود با دیدن من حالش خوب شد اما وقتی بر گشت و اونجایی که پارچه داشت رو نگاه کرد اشک از چشمای سبزش سرازیر شد 😭😭 منم با دیدن مادرم گریه کردم و هر لحظه گریم شدید تر میشد که دلم واسه لِئو تنگ شد از مادرم سراغ لِئو رو گرفتم اما مادرم گریش شدید و شدید تر میشد و جواب منو نمیداد 💔😭
پرستار اومد داخل و به ما تسلیت گفت حتی معنی این کلمه رو هم نمیدونستم از بغل مادرم بیرون اومدم و رفتم سمت اون پارچه ها ، یکی رو کنار زدم 😨 باورم نمی شد چی دیدم چهره لِئو رو دیدم که چشماش رو بسته هر چی صداش کردم بلند نشد صورت زخمی لِئو خیلی منو ناراحت کرد گفتم : داداشی بلند شو ، قراره بریم خونه پاشو ، اگه منو دوست داری پا شو اما نشد که نشد 😢 رفتمسمت اون یکی پارچه دیدم پدرم با صورت و دست زخمی اونجاس گفتم بابا بیدار شو لطفا باید بریم نگاه کن منو مامان حالمون خوبه تو هم بلند شو لطفا پاشو تا با هم لِئو رو بیدار کنیم مثل همیشه 😭 اما جوابی نداد . مادرم با دیدن اون صحنه حالش خراب تر شد و بی هوش شد دکتر منو برد به یک اتاق دیگه و بهم چند تا عروسک داد و گفت فعلا با اینا بازی کن اما من خیلی نگران بودم نکنه یه وقت پدر و برادرم به هوش نیان تو همین فکر ها بودم که
خوابم برد. وقتی بیدار شدم صبح بود مادرم اومد و منو بغل کرد گفت عزیزم هیچی نیست همه چیز درست میشه لِئو و بابا بر میگردن نگران نباش گفتم : مامان اونا کجا رفتن؟ بر میگردن ؟ اسم جایی که رفتن کجاس؟ میشه منم با اونا برم؟ تا اینو شنید گریش گرفت و گفت نه عزیزم ما جایی نمیریم الان نه اما اگه گناه نکنیم سریع میریم پیش اونا قول میدم ، تو هم قول بده دیگه گناه نکنی و منو تنها نزاری؟ قول میدی ؟ به مادرم قول دادم تا هیچ وقت گناه نکنم و اونو تنها نزارم 😔 با مادرم از بیمارستان رفتم بیرون و رفتیم جایی که هیچ وقت ندیده بودم ، چند نفر اونجا بودن حتی مادر بزرگ عمه عمو و بچه ها شون هم بودن ، ولی من اصلا از اونا خوشم نمیومد اونا اصلا منو دوست نداشتن و مادرم رو اذیت میکردن اما به خاطر قولی که به مادرم داده بودم چیزی نگفتم. تا آخر مراسم خاک سپاری بچه های عمو و عمه ام منو مسخره میکردن و منم گریه میکردم 😭
دیگه طاقت نداشتم ، از خدا خواستم که سریع از اینجا بریم یک ساعت بعد رسیدیم خونه ، مادرم بی تاب بود و نگران رفت تو اتاقش و شروع کرد به گریه کردن و راز و نیاز با خدا 😔🤲🏻 همیشه وقتی حالش بد بود با خدا درد ودل میکرد و آروم میشد ، اما این بار فرق داشت بابا کنارش نبود تا آرومش کنه کاش الان اینجا بود و بغلش میکرد تا آروم بشه اما اگه بابا و لِئو ما رو تنها نمیذاشتن الان اون گریه نمی کرد ، ما پول زیادی نداشتیم تا خرج خودمون رو دربیاریم و مادرم مجبور به کار کردن شد تا من تو آسایش زندگی کنم 😔 خدایا مادرم رو ازم نگیر چون دیگه نمیتونم بدون اون تحمل کنم 😭 چند سال گذشت و من الان ۱۸ ساله بودم تو سن ۱۵ سالگی مادرم مشکل ریه پیدا کرد و خرج عملش زیاد بود من مجبور شدم تا همه پس انداز رو جمع کنم تا عمل بشه اما هنوز کم بود تمام لباس هایی که مادرم با جون کندن برام تهیه کرده بود رو برداشتم و ۳ تا رو گذاشتم تا برای خودم بمونه و بقیه رو فروختم با خوشحالی به سمت بیمارستان رفتم تا پول رو بهشون بدم مادرم خوب شد ، ولی غرورم اجازه نمی داد که بزارم مادرم با این حال کار کنه من باید کار میکردم خرج خونه مدرسه و......... همه بستگی به من داره 😭 تو سن ۱۵ سالگی مجبور به کار کردن شدم و از خدمتکاری شروع کردم 😔
خب دوستان ببخشید کم اما قول می دهم قسمت بیشتر و مشکلات داستان کمتر میشه مرسی که خواندین نظرات یادتون نره
خب نظر نوشتی
اگه ننوشتی الان برو بنویس
اگه نظر دادی مرسی