
داستانی من درآوردی از کتاب School for good and evil 😂💗💫
_ منظورت چیه که یادت نمیاد؟ سوفی بازی در نیارا. بعد سه ماه بالاخره از کما در اومدی اونوقت اولین چیزی که بهم میگی اینه که چیزی یادت نیست؟ _ کما؟ یعنی من سه سماه اینجا بودم؟ صدای پاشنه ی کفشی امد که که به اتاق نزدیک میشد. پرفسور دووی وارد اتاق شد و با خونسردی تمام گفت: هورت، از اینجا به بعد رو بساپور به من و معلم ها. سپس زیر لب زمزمه کرد« مرلین هشدار داده بود
_ پرفسور منظورت چیه که مرلین هشدار داده بود؟ یعنی واضح گفته سوفی برای اینکه جون همرو نجات بده باید حافظه اش رو از دست بده و مثل نوار ضبط نشده ی خالی از خاطرات بشه؟ به هرحال من از جام جم نمیخورم. نکنه انتظار دارید بعد از سه ماه بی خوابی و منتظر نشستن بالاخره که سوفی بیداره همینجوری اینجا ولش کنم؟ _اخه چه کاری از دست تو برمیاد؟ تو حتی باهاش صمیمی نیستی. الان هم که لیدی لسو دربین ما نیست، تا اطلاع ثانوی من برای هرگز ها و همیشه ها تصمیم میگیرم. هیچ دانش اموزی بدون اجازه ی من حق نزدیک شدن به سوفی رو نداره بقیر از کسانی که رابطه ی نزدیکی با سوفی دارند. هیچ میدونی اگه کسی به سرش بزنه و خاطرات اشتباهی براش تعریف کنه چه اتفاقی ممکنه برای سوفی بیفته؟ خاطرات اصلیش، شخصیتش و روحش از بین میره و کاملا ادم متفاوتی میشه. در صورت هورت دیگه خشمی نبود و جایش را به ناراحتی داده بود« حق با شماست پرفسور من رابطه ی نزدیکی باهاش ندارم، اون حتی منو تره هم حساب نمیکنه اما لطفاً در اولین فرصتی که میتونم دوباره ببینمش خبر کنید. پرفسور سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و هورت از اتاق بیرون رفت
سوفی رفتن هورت را نگاه کرد حس خیلی خوبی داشت، لحظه ای که پسر برای بودن با او تلاش میکرد، سوفی حس کرد شاهدختی است که شاهزاده برای ماندن پیش او هر کاری میکرد. در تصوراتش هورت ان شاهزاده با اسب سفید بود. با صدای دلنشین پرفسور از خواب خیال بیرون امد« خوب، عزیزم همراه من بیا که کار زیادی پیش رومون هست» سوفی که حالش بهتر شده بود از روی تخت بلند شد و لباسی که پرفسور بریاش اورده بود را پوشید« دامنی کوتاه و چارخانه به رنگ های مشکی و سبز با خطوط کمرنگ بنفش، لباسی ارغوانی با استین های پفی. پرفسور دووی با همان لحن دلنشین گفت« داریم میریم به برج مدیر مدرسه، اونجا همچیز رو برات تعریف میکنیم، تازه شاید تلنگری به حافظه ات خورد و همچیز یادت امد. بهت قول میدم که تمام تلاشمون رو کنیم تا مثل سوفی قبلی بشی» اما حواس سوفی به پرفسور نبود. تمام راه تنها فکر و زهنش پسری بود که در اتاق دیده بود. بالاخره رو به پرفسور کرد و گفت: اون پسری که توی اتاق بود چی؟ اونکیه؟ چرا من انقدر براش مهمم؟ پرفسر نگاهی متعجب به سوفی کرد گفت : نه تنها حافظه ات رو از دست دادی بلکه فکر کنم مخت به کلی تاب برداشته. _ چرا ؟ _ خب بزار اینجوری بگیم که سوفی ای که هممون میشناسیم هیچوقت توجهی به هورت نداره، الان هم ذهنت رو درگیر این چیزا نکن بعدا میتونی از خودش در باره ی رابطتوت بپرسی
خوب دوستان همینجا پارت دو رو تموم میکنم ولی خب زیادی صفحه انتخاب کردم بنابراین یکم چرت و پرت مینویسم😂💗
بنده خود درگیری دارم 😂
منتظر پارت سه باشید سریع می نویسم 🙃💞
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نکنه با هورت رابطه پیدا میکنه😐
رایگستی دووی که انقد مهربون نبود😐😐😐😐😐😋
قشنگه ادامه بده
حالا به اونجاشم میرسیم 😂💖 ولی اره پرفسر فقط تو داستان من انقد گوگولیه😐🤞
به به چقدر زیبا بود😐😂
نه راس میگم. من که خوشم اومد
قریان شما 😂💗
خیلی خوب مینویسی لطفا ادامه بده و زودتر پارت بعد رو بزار
مرسی کیوتمممم 🥺💗 خیلییییی بهم روحیه دادی 😌✨
😊😊