سلام این داستان میراکلسیه و مریکته این پارت 1 داستانه
سلام من مرینت دوپنچنگم یه اشرافی(پولدار)بابام یه شرکت داره که توش فیلم و سریال میزارن مامانم مدیره شرکته و بابام رییس شرکت اسم شرکت ما مرتاسیبن هستش(اسم مرینت و تام و سابین قاطی😐😅)منم بازیکر شرکتسون و به این کار خیلی علاقه دارم(مثل منی/عه واقعا/اهوم/زندگیمو خوب کن😔/بگه زندگیت بده که من خوبش کنم😐/نه اخه../بای😐/نههه)من تاحالا عاشق نشدم و یه راره دیگه من دختر کفشدوزکیم (گربه یباه یعنی ادرین عاشق مرینته نه لیدی باگ)من یه دونه خواهر دارم که 18 سالشه و من 17 سالمه کلا یک سال ازم بزرگتره من قراره از جعبه معجزه گرها محافظت کنم ولی هنوز گاردین نشدم(عکس مرینته اسلاید)
سلام من ادرین اگراستم خانوادمون کلا فقیرن😐(اینم شد سانس شما ادربن😐😅/زر نزن منو اشرافی کن/مرینتو با لوکا بگردونم؟ 😈/نه نه غلط کردم😐/حالا شد اقای اگراست) من گربه سیاهم و عاشق مرینت هستم یه برادر دارمکه اسمش اردین هستش
خب اسم خواهر مرینت رو اکر تگفتم اسمش مارینا هستش خب شروع از دید گیتا(خودم): مرینت داشت با تیکی راجب ارباب شرارت حرف میزدم که صدایی میومد که. میگفت کمکککک رفتم از بالکنمون دیدم یک نفر داره توی رود سن غرق میشه تبدیل به لیدی باگ شدم و گرفتم دختر بود گفت ممنونم کفتم: چیشد که افتادی گفت داشتم بستنی میخوردم که یکی حولم داد و فرار کرد منم افتادم گفتم: باشه بیسر براقب خپدت باش گذاشتم زمین و خداحافظی کردم و رسیدم خونه و تبدیل شدم به خودم
یهو مامانم صدام کرد رفتم پایین کفت فردا یادت نره برای سریال گناه کار تمرین کنی؟ گفتم باشه رفتم بالا موقع غروب بود داشتم لباس برمیداشتم تا موقع غروب ازش ایتفاده کنم و بعدش باهاش بخوابم
یه شرتک طوسی و پاره پوره و یه بلیز آبی اسمونی بدون استین مبشع بهش گفت پیزامه رفتم تو بالکن و به غروب نگاع کردم..... چه قشنگ بود که یکی از پشت صدام زد رومو برگشتم دیدم که....
تمامم بچه هاا من تو فرشگاهم و دارم اینو مینویسم یه پیرزن دیدم داره هی میگه کمک کنید دلم براش میسوزه😭😭😭
نانای اصغر و صغری نانای اکبر و کبری نانای نانای بیا وسط 💃💃💃💃💃💃💃💃💃اون آواتارو من درست کرده بودم چقدر خوشحال شدم که ازش تو داستانت استفاده کردی😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍راستی داستانت خیلی خوب بود 😍😍😍😍😍
😍😍😍😍😍😍😍
امممم قشنگ بود تا اینجا ☺🤗
ممنون😐😗❤