اینم از پارت دوم اینجا داستان یکم جذابت تر میشه اوکی؟؟پس برو بریم😋راستی اگه میخوایی پارت بعد رو هم بزارم کامنت بگو😚😚
همه داشتن ناهار میخوردن که صدای زنگ در میاد و تو میری ببینی کیه🤔 ا/ت:واااا... چرا فقط یه چشم توی دوربین هست😝😝چقدر شبیه چشم هوپیه🤔 آر ام:دورود...آر ام کبیر هستم میشه درو باز کنید😝🤔 درو باز میکنی و میان داخل خلاصه تا شب کلییییی بازی میکنید😋😋 ا/ت(دو سال بعد):دیگه نمیدونم چیکار کنم واقعاً😭من... مم من باعث اون اتفاق شدم💔💔😭چرا به هوش نمیان😭😭
دوسال قبل صبح ۶ دسامبر خونهی ا/ت کوک:من برم دیگه عزیزم؟؟ ا/ت:اوپااااا😡😡🤬🤬 کوکی:چی شددد😳 ا/ت:قول دادی امروز ببریم بیرون😭😭 کوک:اماااا من باید ب...ا/ت:امّا و اگر نداریم من میخوام برم بیرونن😭😭 جئونگ کوک:باشه بیبی یک ساعت دیگه دم در آماده باش اوکی؟ ا/ت:باشهههه یک ساعت بعد... ا/ت:پس چرا خبری از کوک نیست⌚⌚⏰⏰ گوشی زنگ میخوره و تو میری که جواب بدی ا/ت:الو... یه صدای ضعیف و سردی میاد وتو خیلینگران میشی😶 ا/ت:کوک توییی ؟؟جونگ کوکی😢😢 کوکی: بیبی من ... من ...
من تصادف کردم💔ا/ت:اوپااا کجایییی 😢😢 یهو کوک چند تا سرفه میکنه و دیگه صدایی نمیاد😭💔 دوسال بعد...(الان) ا/ت:یه نیم تنه صورتی بایه جلیقه چرم بنفش و یه شر والک لی پوشیدم و رفتم بیمارستان تا کوکی رو ببینم که یهو...
یهو دیدم همه اعضا دارن گریه میکنن تا رفتم دیدم کوک حالش بد شده جیمین محکم منو بقل کرد و گفت قوی باش 💔 خیلی حالم بد شد سر گیج میرفت همه چیز تار و ۲تا بود رفتم پیش دکتر و کلی خواهش کردم تا برم پیش کوکی همه نا امید بودن و فقط یک درصد احتمال زنده بودن کوک وجود داشت💔💔
ا/ت:رفتم تو و ملافه سفید رو از روی صورتش کشیدم کنار دستم رو با لرزش روی موهاش آوردم واقعا نگران بودم💔رنگ موهاش هنوز نعناعیه💔
هیچوقت اون روز یادم نمیره که کوک تصادف کرد 💔پلیسا گفتن که تصادف اتفاقی نبوده و برنامهریزی شدس👀
ادامه بدم🤔🤔
ادامه میدم💜😅💜😅 وی که از همه به کوک نزدیکتر بود اومد پیشم نشست و گفت:هی آرمی ناراحت نباش کوکی تورو فراموش نمیکنه بهت قول میدم ولی تو هم قوی باش و اونو فراموش نکن💜 ا/ت:من من من باعث مرگش شدمم💔💔😭😭 سه سال بعد.... ا/ت:داشتم میرفتم سر کار که یهو چشمم به عکس کوک افتاد نمیدونم چرا ولی یه حس عجیب داشتم خودش که نبود یه بوسه روی پیشانیش کردم و رفتم💜💜😭😭 نسترن:ا/ت؟ ا/ت:جانم؟ نسترن:حالت خوب نیست نه؟ ا/ت:راستش نه...صبح چشم افتاد روی عکس جئونگ کوکی یه حس عجیب دارم و یهو زدم زیر گریه نسترن محکم بغلم کرد و گفت تو خودت الان یه آیدولی اگه پشت سرت حرف باشه اونوقت...پریدم وست حرفش و گفتم؛کوکی خودشو به خاطر من کشت اگه من شهرتمرو به خاطرش از دست بدم چیزی نمیشه💔💔
ا/ت:دیگه تمرین تموم شد داشتم میرفتم که بشینم که یهو یه نفر در دهنم رو گرف و کشیدم لای درختا از هوش رفتم وقتی به هوش اومدم.... نه نه امکان نداره تو تو😢😢😢💔💔
خب این پارت هم تموم شد لاولی ها اگه میخوایید پارت بعد رو هم بزارم کامنت بزارید مرسی بای بای 😻😻🌷🇮🇷🇮🇷🌹🌹