این داستان راجب جنگ ها و مبارزه های مورتال کمبت هست که امیدوارم از این داستان خوشتون بیاد 🌹
یک روز اسکورپیون و پسرش در بیابانی داشتن به یک عقرب نگاه میکردند که چندین مورچه داشتند اورا اذیت میکردند. پسر اسکورپیون گفت: چرا این عقرب در برابر مورچه ها تسلیم نمیشود که دیگه آزار نکشد اسکورپیون گفت: پسرم دلیل تسلیم نشدن این عقرب این است که عقرب ها هیچوقت در برابر هیچ جانوری تسلیم نمیشوند چون اگر تسلیم شوند دیگه خود را یک عقرب نمیدانند
پسرش گفت: چقدر این عقرب ها جانوران عجیبی هستند من هم دوست دارم همیشه مثل یک عقرب باشم اسکورپیون گفت: اره پسرم توهم همیشه باید مثل یک عقرب باشی و هیچوقت در برابر هیچ کس تسلیم نشوی و دربرابر هیچکس شکست نخوری پسر گفت: بله پدر من حتما همچین انسانی میشوم
طرف های غروب شده بود اسکورپیون گفت: پسرم وقتشه که به خانه برگردیم پسر گفت: اره من دلم برای مادر تنگ شده است اسکورپیون گفت: حالا بیا تا باهم به خانه بریم پسر با شادی گفت: چشم پدر
وقتی که آنها به دهکده رسیدند دیدند که دهکده خلوت هست و هیچکس حتی یک پرنده هم در آسمان پرواز نمیکند وقتی اسکورپیون داشت به خانه اش میرفت چند نفر به او حمله کردند و اسکورپیون سعی کرد که دربرابر آنها مقاومت کنه وقتی همه ی آنها را کشت دید که پسرش کنارش نیست و به سمت خانه دوید که ببیند پسرش آنجا رفته یا نه
وقتی به خانه رسید دید که زنش را کشته اند و زنش روی زمین افتاده و دید که پسرش هم آنجا نیست و وقتی که داشت در دهکده دنبال پسرش میگشت و پسرش را صدا میزد دید که ساب زیرو روی پشت بام یک خانه ایستاده است و او را تهدید میکند و میگوید اگر دربرابر ارتش من تسلیم نشوی پسرت را میکشم
اسکورپیون گفت: من هیچوقت در برابر ارتش تو تسلیم نمیشم و همه ی ارتشت را شکست میدهم و اگر یک مو از سر بچه ام کم بشه من تورو میکشم و جنازه ات را میسوزانم
اسکورپیون با ارتش ساب زیرو درگیر شد و همه ی ارتش ساب زیرو را شکست داد و دید که ساب زیرو روی پشت بام نیست و پس از آن دنبال ساب زیرو میگشت تا پسرش را از اون پس بگیرد و وقتی که داشت دنبال او میگشت ساب زیرو یهو از پشت سرش امد و پسر اسکورپیون را گرفته بود و یک یخ تیز از دستش درست کرد و زیر گلوی پسر اسکورپیون گذاشته بود و میگفت اگر تسلیم نشی پسرت رو میکشم
اسکورپیون گفت: زنم را کشته ای دیگه نمیذارم پسرم را بکشی و به ساب زیرو حمله کرد و ساب زیرو با یک یخ بزرگ جلوی او را گرفت و پسر اسکورپیون را کشت و در بغل اسکورپیون انداخت و وقتی اسکورپیون دید پسرش مرده عصبانی شد و به ساب زیرو حمله کرد و بعد از اینکه آنها به همدیگر حمله کردند اسکورپیون شکست خورد و ساب زیرو اسکورپیون را میخواست بکشه و قبل از اینکه ساب زیرو اسکورپیون را بکشه گفت وصیت تو برای آخر عمرت چیست؟ اسکورپیون گفت: انتقام پسر و زنم را هر طور شده ازت میگیرم و پس از آن ساب زیرو اسکورپیون را کشت
این پارت اول داستان مورتال کمبت ( انتقام اسکورپیون) بود لطفا بعد از خوندن پارت اول این داستان نظر بدهید و منتظر پارت دوم و بقیه ی پارت های این داستان باشید حتما نظر هم بدین ممنون 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
شب یا روزتون بخیر منتظر پارت های بعدی باشید خداحافظ 🌹🌹🌹🌹👋👋👋👋👋👋👋👋👋👋