سلام اولین رمانم برین توضیحات 😊👇 نوشته : سیدعلی رمضانی زاده ژانر : تخیلی طنز اکشن خلاصه داستان : از سال ۱۴۲۲ که فلزات عنصر ساخته شد افرادی اومدن که با این فلزات کار های سخت که پلیس نمیتوانند را انجام دهند به این افراد کاتانتر گفته میشود و حالا علی میخواهد یک کاتانتر شود که باسختی هایی روبرو میشود آیا علی میتوند؟ توجه! : تمامی اسامی و مکان ها در رمان وجود خارجی ندارن
" شمشیر زندگی " - آه خوابم میاد به ناچار بلند شدم و زنگ گوشی رو خاموش کردم بعد رفتم دستشویی یه آب به دست صورتم زدم یه املت درست کردم خوردم موهای سفیدم شونه کردم هودی سفیدم با شلوار لیم رو پوشیدم بعد زنگ زدم به حمید بیاد دنبالم بریم یه دوری بزنیم
زنگ زدم سه ومین بوق بود که جواب داد _الو حمید میای بریم دوری بزنیم حمید : علیک سلام آغ علی حالا کجا میخوای بریم ؟ -سلام بیا بریم پارک سیاه حمید : باشه الان میام در خونت یه نیم ساعت دیگه بیا بیرون -باشه منم وسایلم جم میکنم -باشه پس خداحافظ -خداحافظ تلفن قطع کردم رفتم کاتانام ( شمشیر سامورایی ولی علی سامورایی نیست) رو برداشتم وسایل گذاشتم تو کیفم که صدای بوق اومد سریع کفش ها مو پوشیدم رفتم پایین که دیدم حمید چه تیپی زده یه تیشرت سفید که روش نوشته بود ای لاو یو با یه سویشرت مشکی و یه شلوار اسلش مشکی
دست از آنالیز حمید برداشتم رفتم سوار ماشین آخرین مدلش شدم -سلام حمید خوبی -اوه اوه اوه آفتاب از کدوم طرف در اومده تو سلام کردی -من منتظر جواب سلامم -علیک سلام ارباب سلام دوتایی زدیم زیر خنده -اتیش کن بریم حمید رو کرد به ماشین گفت : -برو پارک سیاه هوش مصنوعی جواب داد : -چشم حمید آقا و راه افتاد حمید یه دفعه یه قیافه سرد به خودش گرفت رو به من گفت : -واقعا میخوای شرکت کنی؟ - آه حمید بی..... گزاشت حرفم تموم کنم گفت : -جواب منو بده -آره میخوام شرکت کنم (با داد ) -بیخیال شو علی میخوای آخرش مثل پ..... ( اینم با داد) که جملش کامل نکرد تمام اون اتفاقات اومدن جلو چشمم -ببخشید علی - نه اشکالی نداره نباید صدام و بلند میکردم -پس آشتی -روانی با بهترین رفیقم که نمیتونم قهر کنم بعد تا اونجا خاطره گفتیم خندیدیم رسیدیم پارک وسایل برداشتیم رفتیم کلی کیف کردیم برگشتیم شب شده بود -اوف چقدر خوش -آره -میگم حمید داریم از شهر خارج میشم خونه من او سر شهره -آزمون کاتانتر افتاده فردا تو تهران اگه میخوای شرکت کنی باید امشب ثبت نام کنی -حمید جدی میگی -آره محکم بغلش کردم کلی هم ازش تشکر کردم بعد نیم ساعت رسیدیم به محل آزمون -مرسی حمید بای از ماشین پیاده شدم وسط راه بودم که -علی -چی -مواظب خودت باش یه لبخند محو زدم -باشه
این آزمون یه آزمون بیست و یک مرحله ای با احتمال مرگه برای همین ما از شما رضایت نامه میگیریم امضایش کنید اگه آماده مرگ هستید رضایت نامه رو خوندم و امضا کردم دو میلیون آدم اینجا بود اوه
خوب حالا مرحله اول یه هفته وقت دارین یه مکث کر بعد ادامه داد -یه حیوون از جنگل ارواح برای خود رام کنید همه متعجب شدن اینقدر راح ........ -اهم اهم همه نگاهشون سمت دبیر مسابقه رفت - و بگم که تو این جنگل فقط حیوانات وحشی وجود دارن همه شوکه شدن ولی این شد یه چیزی
-به شما سرنگ هایی بر اساس دی ان ای که هنگام ورود از شما گرفتیم داده میشود با زدن این سرنگ ها به هر حیوونی اون تخت فرمان شما میشود یه سرفه کرد و ادامه داد -شما گروه بندی میشوین همه با تعجب نگاه کردن -به گروه های دو نفره تقسیم میشوید
ادامه داد: -خب حالا بیاین سرنگ بگیرن و از تو این یه اسم بردارین رفتم سرنگ گرفتم یه کاغذ برداشتم روش نوشته بود مرگ -مرگ...؟ -حالا هرکی کاغذ همنام داره باهم هم گروه -مرگ کیه.....؟ یه پسره مو فیروزه ای از میون جمع گفت : -منم اومد مستم همسن خودم میزد -سلام اسمت چیه -سلام من محسنم سیزده ساله اهل کرمان این یارو انگار داره تو تلگرام اصل میده - منم علیم هم شهر هم سن خودتم خوب حال اسم هر گروهی خوندم بره تو بعد دو ساعت بالاخره گفت سیاه قرمز از لاله برق آتش آب مرگ بعد ما کلا دو هزار نفر بودن -محسن بریم -بریم و با محسن وارد جنگل شدیم
خوب خوب سلام نظرتون چی بود و ببخشید زود تموم شد
هه کامنت فراموش نشه عزیزان برای چپتر دو نظر بدین خوشگلا
خواستم بگم نظر یادتون مزه جیگرا