داستانی زیبا
ج. :مادر پدر من یه چیزی میخواستم بهتون بگم من ممممن عاشق یه دختر شدم قبلنم یه بار ازش پرسیدم که منو دوست داره یا نه ولی اون هیچی نگفت فکر کنم دوسم داشته باشه - :جونگهو من و پدرت حتا اون دختر رو نمیشناسیم ج. :خوب بالاخره باهم آشنا میشید - :از فردا من میرسونمت مدرسه تا ببینم اون دختره کیه
فردای آن روز : - :خوب گفتی کودوم دخترست ج. : این که کیفش سیاهه موهاش بلنده اسمشم اوه یئون سئو هه - :خوب مثل اینکه ثلیقه پسرم خوبه ج. : 😄😄😄😄 اه اه اون پسر رو میبینی اسمس سوجونگه اه همش باهم داریم میجنگیم سر همین دختره
خوب باشه بعد از مدرست دختر رو میبرن باهاش حرف میزنم ج. :هی پدر اون دختره اسم داره یئون سئو - :خودت چند دقیقه پیش گفتی دختره حواست هست پسر خنگول من ج. : باشه حالا من یه غلتی کردم بابا - 😂😂😂
ج. :هی هی یئون سئو وایسا ی# :چیه چی میگی مگه نگفتم تو و اون سوجونگ احمق دیگه نیاین سوراغ من ج. :نه موضوع این نیست میخواستم بگم مادر و پدر من امروز میان به دیدنت میخواستم بگم که آمادگی شو داشته باشی حالا هم خدافظ
ی# :چی چی داری میگی؟ س* :هی جونگهو چی به اون یئون سئو بدبخت گفتی که اینجوری شکه شده هان ج. :ببخشید که اینو میگم به شما مربوط نیست س* :😡😡😡😡
چند ساعت بعد (بعد از مدرسه) - :ام ببخشید شما خانم یئون سئو هستید ی# :آم بله خودم هستم شما؟ - : من پدر جونگهو هستم ی# :اه بله جونگهو به من گفته بود که میخواین بیاین باهم حرف بزنیم - :خوب اول از همه یه سوالی داشتم از شما خانم یئون سئو ...
نظرات بازدیدکنندگان (0)