سلام این اولین داستان منه
داستان از وقتی شروع میشه که میرن بستنی می خورند از زبان مرینت:آدرین رفت بقل کاگامی نشست و باهم بستنی خوردن منم رفتم پیش لوکا از زبان ادرین:منو کاگامی بستتنیمونو تموم کردیم و همدیگر رو بوسیدم هرچند من هیچ حسی نسبت به کاگامی نداشتم اخه من عاشق مای لیدیم😍😍
یهو یه صدایی آمد بووووومممم یه نفر شرور شده بود من سریع یه بهونه پیدا کردم رفتم تا تبدل شم که یهو دیدم مرینت تم سریع رفت ان ور بعد یهو لیدی باگ زاهر شد
از زبان مرینتت:به کت سلام کردم و با شرور جنگیدیم خیلی قوی بود ولی بلاخره شکستش دادیم از زبان کت:به لیدی باگ گفتتم میشه ساعت3 صبح روی برج ایفل ببینمش گفت اگه تونستم میام خیلی خوشحال شدم یهو گفت اگه کار نداشتم پیشی اینقدر ذوق نکن
از زبان مرینت:برگشتم خونه رفتم توی اتاقم وبه تیکی غذا دادم به تیکی گفتم نظرت چیه یه فرصت به کت بدم چونکه آدرین منو فقط به عنوان یه دوست میبینه😢😢😢 از زبان تیکی:مرینتت به نظر من خیلی هم خوبه از زبان مرینتت:سریع مشقامو نوشتم و پستر های جگد استون رو تموم کردم
از زبان ادرین:
پلگ به نظرت لیدی میاد پلگ :آدرین توآم حوصله داری بیا پنیر بخور ادرین:پلگ حالم از کممبر به هم می خوره بس تتو خوردی نمی خواهم پلگ:بهتتره خودم
من حتما باید با لیدی باگ صحبت کنم و هرجوری شده خودمو بهش نزدیک کنم (نویسنده :ادرین جان می خوای لیدی باگ را عاشقتت کنم؟؟؟؟؟؟ آدرین :جدی؟؟؟؟؟؟نویسنده :ذوق نکن ایسگاهتت رو گرفتم😈😈😈😈😈😂😂😂😂😂😂
دوستان لطفا از من حمایت کنید و از سایت عزیز تتیتچی خواهش میکنم تست منو قبول کنه🙏🙏🙏🙏🙏🙏
همتونو دوست دارم لطفا نظر بدید
پارت بعد یکم هیجانی تر میشه
عزیزم داستانتو خوندم قشنگ بود و مرسی که به داستانم سرزدی
بی نظیر
عالیییییییییی حرف نداره بی نظیره😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
ممنون بابت اینکه نگاه کردی🙏🙏🙏🙏
عالی بود❤️❤️
پارت بعدی رو زود بذار
ممنون 🌹🌹
ممنون از نظرتون پارت بعدی در حال برسیه 🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏