سلام به همه ی آرمی های عزیز. من جانان هستم و تازه عضو تستچی شدم و باید بگم زیاد بلد نیستم باهاش کار کنم. امیدوارم از داستان ها و چیز هایی دیگری که میزارم لذت ببرید و از شما استادان بزرگ تستچی میخواهم که مشکلات من را بگویند 😅 خوب این اولین داستان من هستش که بخشی ازش مربوط به زندگی واقعی خودمم میشه . امیدوارم حوصلتون سر نره و خوشت ون بیاد فقط مشکل اینکه نمیدونم اسم داستان رو چی بزارم. اگر شما چیزی به ذهنتان رسید حتما بهم بگید. خیلی دوستون دآرم . 💜💛
باز هم همان روز های تکراری و خسته کننده در دانشگاه (ملی سئول) بود. همان آزار و اذیت های همیشگی. همان تحقیر کردن ها و کتک زدن های دردناک بعد از کلاس ها. چرا ...چرا اینقدر خستم؟ احساس میکنم توی تاریکی مطلق فرو میرم. هر چقدر بیشتر دست و پا میزنم بیشتر فرو میرم. خیلی ...خستم. درد وحشتناکی توی وجودم احساس میکنم. اون ( کنیا ) و دار و دستش همیشه بعد از کلاس ها کتکم میزدند و همیشه همان حرف های تکراری را میگفتن:
+تو رقت انگیزی _چطور یک خارجی به خودش اجازه می دهد یک آرمی باشه؟ /تو هیچی نیستی جز یک دختره هرزه ** دختری مثل تو جاش تو آشغال دونی. و شروع به خندیدن های آزار دهنده ایی کردند. من همانطور که پخش زمین بودم و تو خودم جمع شده بودم با چشمانی خالی از حس به نقطه ایی خیره بودم. جالبه بخاطره اینکه یک آرمی هستم دارم تحقیر میشم. چقدر حال بهم زن. (پاکپائو) گفت : اما من هنوز نفهمیدم چرا آشغالی مثل تو رو اینجا نگه داشتند؟ هرزه ایی مثل تو جاش توی آشغالی نه توی بهترین دانشگاه کره. با تمام دردی که داشتم بلند شدم.با نگاهی سرد و یخی مثل قطب شمال به آنها خیره شدم و باعث شد پوزخندی صدا دار بزنم ...
که باعث شد حواسشان را به من جمع کنند. میشد تعجب و حرصی که توی چشمان آنها پیدا است رو به راحتی دید. ( سونگ ) با قدم های سنگین ولی سریع به سمت من اومد. دسته ایی از موهای من را گرفت و کشید. از همان طرف (چو) اومد و با دستانی که به کمرش زده بود توی صورت من خم شد و پرسید: مگه هرزه ها هم پوزخند بلدند؟ یا باز دلت کتک میخواد؟ بازهم همان پوزخند و جواب من : میدونی چیه چو ؟ حرف های من تک سایزاند تن مغز هر کسی نمیره پس فایده ایی نداره جواب بدم. مشخص بود دارد عصبانیتش را مخفی میکند. چون صورتش به رنگ لبو در آمده بود. خواست سیلی ایی بزند که ...
زنگ دانشگاه به صدا در آمد. که خبر از این میداد دانشگاه تعطیل شده است. (کنیا ) : بیخیالش بشید به اندازه کافی از کتک های ما نوش جان کرده بسشه. با چهره هایی از خشم از من دور شدند. نفسی از سر آسودگی کشیدم. چرا این وضع مزخرف تمام نمیشه؟ چرا نمیتونم به عنوان یک خارجی بین مردم کره پذیرفته بشم؟ اینقدر سخته تا با خارجی مثل من کنار بیان؟ آه ... واقعا سخته. به زانوی پا هایم نگاه کردم. خونی بود. این خون هم مثل من زندگیش مثل یک رود در حال گذر است. رودخانه ایی به رنگ سرخ. رودخانه ایی که تمام درد ها رو با خودش حمل میکنه امت اگر به آن رود دقت کنی کوچکترین خوشی ها رو بخوداش حمل نمیکند. با قیافه ایی کثیف و شلخته از دانشگاه خارج شدم ...
با ظاهری آشفته توی پیاده رو قدم های آهسته ایی بر میداشتم و به این فکر میکردم,چرا زندگی اینقدر سخته؟ همیشه اینطوری بوده؟ از کی به این وضع افتادم. با سری پایین افتاده به پارکی رسیدم و همان موقع صدای گیتار شنیدم. چقدر زیبا مینواخت. موسیقی پر از آرامش.دنبال صدای گیتار رفتم. وقتی نزدیک شدم چشمانم گرد شد.
پسری مشکی پوش با کلاه و ماسک روی یکی از نیمکت های پارک نشسته بود و گیتار میزد. قدمی جلو گذاشتم که با صدای چوب خشک زیر کفشم صدای اون موسیقی دل نشین قط شد. پسر رویش را به من کرد. نمیدانستم چه بگویم. که با صدای آن پسر از فکر هایم بیرون پریدم: سلام , چیزی شده؟ + نه فقط صدای گیتار زدنت منو محو خودش کرد که باعث شد تو رو اینجا ملاقات کنم. - که اینطور پسرنگاهی به ظاهر من انداخت. از اینکه با ظاهری شلخته جلوی او ایستاده بودم متنفر بودم. انگار هیولایی بیریخت جلوی او ایستاده باشد. از خجالت سرم رو انداختم پایین. پسر گفت : اسمت چیه شلخته خانم ؟ شلخته ؟ یعنی در این حد افتضاح بودم ؟ بعد از کمی. سکوت گفتم : اسم من جین هو است + اسم قشنگیه میتونستم حس کنم گونه هام مثل گوجه سرخ شده اما توجهی نکردنم و پرسیدم : اسم تو چیه ؟ گیتار خودش را روی نیمکت گذاشت. بلند شد و به طرف من آمد. همچنان سرم پایین بود. پسر چانه ی من را گرفت و بلند کرد تا با او چشم تو چشم شدم. چشمانی سرد ولی به شکل گربه ایی داشت. دم گوشم گفت : اینش دیگه رازه. خودت بعدا میفهمی . خواستم قدمی به عق بردارم ولی اسر دست های او پشت کمرم شدم. گفت : چرا فرار میکنی ؟ + ف ...فرار نمیکنم. - پس چرا خواستی از من فاصله بگیری ؟ + امم ... چیزه ... - هوم , میشنوم + داری اذیتم میکنی لطفا منو ول کن - باشه ولی بهتره مراقب باشی + منظورت چ ... با ول کردن من حرفم نصف باقی ماند اما از اونور با باسن به زمین خوردم. خیلی درد داشت با عصبانیت گفتم : یاااا این دیگه چه کاری بود ؟
داشت میخندید . جواب داد : خودت گفتی ولت کنم. اون وقت میگی این چه کاری بود ؟ + به اینکه تو آدمیزاد باشی شک دارم - ها؟ چرا اینو میگی ؟ بلند شدم و خودم رو تکان دادم و پاسخ دادم : چون آدمیزاد قبل ازینکه کسی رو ول کنه بهش میگه پشتش یه سنگ تا وقتی که ولش کرد آماده باشه تا تعادلش و حفظ کنه بازم همان خنده ی فریبنده. اون با خنده اش آدم مست خودش میکرد. با اینکه ماسک زده بود ولی میشد فهمید لبخنده زیبایی داره. یه لحظه حس کردم سرم داره گیج میره. تعادل خودم و حفظ کردم نباید جلوی اون غش میکردم وگرنه معلوم نبوده چی با خودش فکر میکرد. با عجله تعظیمی کردم و گفتم : از آشنایی با تو خوشحالم شدم اما من دیگه باید برم. + او منم همینطور , منم از آشنایی با تو خوشحال شدم امیدوارم دوباره ببینمت . پس فعلا خدا حافظ جین هو - خداحافظ از هم جدا شدیم و هر کسی راه خودش رو رفت. یعنی میتونم دوباره ببینمش ؟
از خواب بیدار شدم. دلم نمیخواست دوباره به اون دانشگاه مزخرف برم. پس تصمیم گرفتم برم بیرون. با اینکه جایی رو بلد نبودم اما دوس داشتم برم. دوشی مختصر گرفتم. کافی نسبتا شیرینی خوردم و برای بیرون رفتن آماده شدم. سئول جای زیبایی بود. فوقالعاده و رویایی. تصمیم گرفتم برای سرگرم کردن خودم برم اسکیت بازی. دختر ها و پسر های زیادی اونجا بودند. با اینکه بلد نبودم اما امتحان کردنش جالب بود. مشغول سر و کل زدن بودم که سه تا دختر به من نزدیک شدند. فکر کردم میخواهند منو اذیت کنن برای همین تا به من نزدیک شدن سریع عقب رفتم. یکی از دختر ها با موهای کوتاه گفت : نیازی نیست بترسی. فقط اومدیم کمکت کنیم. + حق با اون من که هیولا نیستیم که میترسی - ( هیون ) ؟ این چیه که میگی ؟ + اینکه گفتم هیولا( یوونگ) ؟ فقط گفتم بخندیم با تعجب به بحث کردن آن دو خیره شدم. خنده دار بود. عجیب بود ولی از بحث کردن آن دو خندم گرفته بود. دختری که به من نزدیک تر بود گفت : فکر کنم متوجه شدی اسم اون دو نفر چیه. اسم من هم ( دونگ) هستش + منم جین هو هستم. خوشبختم هر سه نفر شان با لبخندی دندان نما گفتن : ما هم همینطور.
اون روز سه دوست جدید پیدا کردم. دوستانی که مثل بقیه تحقیرم نمیکنند , اذیتم نمیکنند و بهم حق انتخاب میدن. بهتر از اون اینکه منو بین خودشون پذیرفتند. توی این مدت که با آنها بودم از خودم به آنها گفتم , اینکه یک ایرانیم و همین طور یک آرمی. + این خیلی خوبه که تو هم آرمی هستی. - یک آرمی دیگه به جمع مون اضافه شد. دونگ همان طور که میدوید اسم ما رو صدا میزد. + هی بچه ها یک خبر خوب گفتم : چی شده دونگ ؟ چرا میدوی ؟ + فردا BTS کنسرت داره همه ی ما از خوشحالی جیغ زدیم و همو بغل کردیم هیون گفت : از کجا فهمیدی ؟ + روی دیوار ها پوستر گذاشته بودن که BTS کنسرت داره. یوونگ سریع گفت : پس بلیط و از کجا گیر آوردی ؟ + من استاد پیدا کردن بلیط ام یادت رفته ؟ حالا این ها مهم نیست بریم خرید تا فردا برای کنسرت لباس انتخاب کنیم . هیون گفت : دلم میخواد یه لباس انتخاب کنم تا وقتی رفتم اونجا همه با دیدن من کف بالا بیارن همه با هم شروع به خندیدن کردیم و با هم گفتیم : باشه بهش میگیم 😂😂😂 ( فردا روز کنسرت ) با هیجانی زیاد که باعث شد از تخت پایین بیوفتم از خواب بلند شدم. توی اتاق داد زدم : BTS من دارم میام و بعد سریع رفتم داخل حمام و برای شب آماده شدم. قرار بود تا کنسرت شروع نشده بریم آرمی بمب بخریم سریع از خونه خارج شدم و به کافه ایی نزدیک به محل کنسرت رفتم. همه از جمله هیون , دونگ و یوونگ اونجا بودند.
وقتی داخل کنسرت شدیم دهنمون باز مونده بود. فقط کافی بود یک مگس بره داخلش. پر از آرمی بود. من خوشحال از اینکه ردیف اول هستیم سریع سر جام رفتم. کمی معطل شدیم تا کنسرت شروع شد. من و دوستام تو سر و کله هم دیگه میزدیم تا bts به ما نگاه کنن. همان طور که سعی میکردم هیون رو ثابت یک جا نگه دارم متوجه شدم شوگا به من نگاه میکنه. منم قافل از اینکه اون کسی که توی پارک دیدم خودش بود بهش خیره شدم. یهو احساس سر گیجه کردم و بعدش توی سیاهی از درد فرو رفتیم . چقدر گرمه ...احساس میکنم دارم آتیش میگیرم. بدنم درد میکنه. صدا هایی رو میشنوم اما ...نمیتونم چشم هام رو باز کنم. + حالش خوبه ؟ _ نگران نباشید دخترا حالش خوب میشه + چرا یهو اینجوری شد ؟ _ مطمئنم حالش خیلی خوب بود درباره من حرف میزنن ؟ صدای پسر هم میشنیدم. اما فقط سیاهی بود. سیاهی که هیچ نقطه روشنی نداشت. این سیاهی از من بود ؟ حس کردم کسی تکانم میدهد : هی ! بلند شو . چقدر تن صداش برام آشنا بود. + هی ! جین هو . چقدر میخوابی , بلند شو با کمی بی حالی چشمام رو باز کردم.
از جام بلند شدم و نشستم . نگاهی به اطراف انداختم. هفتا پسر یه گوش از اتاق ایستاده بودند و هیون و دونگ و یوونگ یه جای دیگه . مشغول حرف زدن با هم بودن تا وقتی که هیون نگاهش به من افتاد و داد زد : جین هو و پرید توی بغلم. یهو بدنش شروع به لرزیدن کرد. اون داشت ... داشت گریه می کرد ؟ گفتم : هیون , داری گریه میکنی ؟ با نگاهی اشکی به من گفت : خیلی بدی , چرا یهو بیهوش شدی ؟ + نگران نباش من دیگه حالم خوبه دونگ و یوونگ اومدن پیش ما و من و هیون رو بغل کردند. بدون اینکه متوجه بشیم 14 تا چشم روی ما زوم کرده. با صدایی از اون لحظه احساسی بیرون اومدیم نامجون : خوشحالیم که حالت خوبه + خیلی ممنون جیمین : نمیدونستم اینقدر جذاب بودم که غش کردی جی هوپ : چی میگی جیمین شی اصلا هم اینطور نیست به خاطر پرتو های نورانی من بود که غش کرد جین : به عنوان هیونگ شما دوتا باید بگم هیچ کدوم به خاطر من بود. چهره ی ورد واید هندسامم . من و هیون , دونگ و یوونگ با چهره های پوکر به آنها نگاه میکردیم. که دونگ رفت جلو گفت : میشه این بحث و کنار بزاریم؟ + راست میگه یوونگ گفت : اصلا از کجا معلوم به خاطر شما ها غش کرده باشه ! همان لحظه اتاق و سکوت برداشت. همه به هم نگاه میکردن و چیزی نمیگفتن. حس کردم شخصی با نگاهش داره منو سوراخ میکنه . زیر چشمی به اون شخص نگاه کردم. جونگ کوک بود. سریع خودم و با یه چیزی سرگرم کردم.
روز بعد . با بچه ها مشغول بستکتبال بازی بودیم. خیلی کیف میداد تا اینکه گفتم : دخترا , نظرتون چیه بریم برای شرکت بیگ هیت اودیشن بدیم ؟ همون لحظه اون سه نفر سر جاشون خشکشون زد. دونگ گفت : جدی که نمیگی ؟ + چرا خیلیم جدی هستم هیون توپ بستکتبال رو به یوونگ داد و گفت : ولی آگه قبولمون نکردن چی ؟ ما حتی توی خوانندگی افتضاحیم. روی زمین نشستم. آنها هم اومدن و کنار من روی زمین نشستند و من گفتم : حداقل که توی رقصیدن مهارت داریم. میتونیم بریم . + اما ما فقط توی هیپ هاپ و فری استایل مهارت داریم. _ دونگ درست میگه , ما تاحالا رقص kpop رو امتحان نکردیم نمیدونیم که از پسش بر میایم یا نه + یوونگ, دونگ ما نباید همش جنب های منفیش رو در نظر بگیریم , به این فکر کنید که قبول شدیم و کنار bts میرقصیم . تازه میتونیم روی صدامون هم کار کنیم. هیون با ذوق گفت : من باهات موافقم جین هو , به امتحانش می ارزه . + پس حله ؟ اون سه نفر نگاهی به هم انداختن و گفتند : حله + پس بزنید بریم.
استرس داشتیم . خیلی زیاد. جمعیت زیادی اونجا بودند تا اودیشن بدند. ما چهار نفر کنار هم ایستاده بودیم و منتظر برای اودیشن دادند. بعد از چند مین نوبت ما شد . خودمون رو معرفی کردیم و اون شخص پرسید : خوب اهل کجایید ؟ هیون : بوسان دونگ. : من هم بوسان یوونگ : سئول من هم گفتم : ایران وقتی این را گفتم آن شخص با تعجب گفت : ایران ؟ +بله _ این خیلی عالیه , تو میشی اولین رقصنده ایی که اهل ایرانه وقتی این را گفت شک شدم , چون همیشه عادت داشتم از طرف دیگران تحقیر بشم و اذیتم کنند ولی انگار اینجا با دانشگاهم فرق داره. آن شخص گفت : من سانگ هون هستم. حالا هر چی که دارید رو رو کنید . وقتی این را گفت موسیقی پخش شد و ما به طور خیلی جدی و منظم شروع به رقصیدن کردیم. وقتی تمام شد همه جا سکوت بود فکر کردیم خوششون نیومده اما وقتی سانگ هون بلند شد و دست زد بقیه هم شروع به دست زدن کردند. سانگ هون با صدایی بلند گفت : آفرین , شما دخترا قبول شدید. ما هم از خوشحالی بالا و پایین میکردیم و میخندیدیم. اون لحظه برای من بهترین روز بود. به دخترا گفتن : بچه ها بیاین مایه بزاریم و سخت تلاش کنیم تا bts و مادر و پدر هامون به ما افتخار کنند. هر سه نفر شون با هم گفتند : باشه و از اون روز شروع به تمرین کردیم. اول رقص kpop برا مون مشکل بود نمیدونستیم چی کار کنیم . کف اتاق تمرین نشسته بودیم و به این فکر میکردیم باید چی کار کنیم که ...
در اتاق به صدا در اومد , برگشتیم و با صورت خندان جی هوپ روبرو شدیم. سریع از جامون بلند شدیم و تعظیم کردیم . جی هوپ : سلام دخترا + سلام , هیونگ - هیونگ ؟ نیازی نیست بگید هیونگ همون هوپ بگید کافیه. با سر حرفش رو تایید کردیم که هیون پرسید : هوپ چرا اومدی اینجا ؟ اتفاقی افتاده ؟ + آ ... نه فقط از من خواستند توی تمرین رقص به شما کمک کنم چون مثل اینکه توی رقص kpop مشکل دارید - درسته , هوپ . ممنون میشیم کمکمان کنی . + حتما , اول بیاید گرم کنیم . 2 ساعت کامل مشغول تمرین و یاد گرفتن بودیم. خسته. کفته روی زمین ولو شده بودیم. کل اتاق با نفس نفس های ما پر شده بود. به هوپ دخترا گفتم : بچه ها من میرم نوشیدنی بگیرم و بیام همشون باشه ایی گفتند و من به طرف کافه ی اونجا رفتم. در حال راه رفتن مشغول پوشیدن سو ئیشرتم بودم که با فردی عضلانی و نسبتا قد بلند برخورد کردم . سرم و بالا بردم و با جونگ کوک چشم تو چشم شدم. از خجالت سریع سرم و انداختم پایین و بلند شدم , گفتم : ببخشید متوجه شما نشدم. + آ...نه اشکالی نداره خواستم از کنارش رد بشم که یهو گفت : تو همون دختری هستی که میگن ایرانی ؟ + اره , خودمم _ که اینطور , جایی میخواستی بری ؟ + اره , به کافه اینجا _ چطوره همراهت بیام چون فکر کنم نمیدونی کجا باید باشه اون درست میگفت من بلد نبودم کجاست برای همین بعد از یکم این پا اون پا کردن قبول کردم و به طرف کافه حرکت کردیم .
سفارشات و دادیم و نشستیم تا آماده بشن. هیچ بحثی بین ما صورت نمیگرفت و این منو معذب میکرد که جونگ کوک گفت : خیلی وقت بود ندید بودمت + منظورتون چیه ؟ _ یادت رفته یادم همیشه برای امضا گرفتن میومدی فن ساین . چطور یادت رفته ؟ حالا یادم اومد از وقتی به کره اومده بودم وقتی فن ساین میشد میرفتم و ار اعضا امضا می گرفتم ولی وقتی اون دخترا من و اذیت میکردن و تهدیدم کردن من دیگه به اونجا نرفتم. کوک گفت : چرا دیگه نیومدی ؟ + راستش مشکلی داشتم برای همین نشد تا دوباره بیام . _ اما میدونی که چقدر منتظرت بودم ؟ + چی ؟ منتظر من ؟ برای چی ؟ یهو حالت چشم های کوک عوض شد. توی چشماش ناراحتی موج میزد . اما چرا ؟ چرا اون باید منتظر کسی مثل من باشه ؟ من حق اینو ندارم تا کسی منتظرم باشه. برای همین بدون هیچ حرفی سرم و انداختم پایین. چیزی نداشتم تا به کوک بگم. چی بهش میگفتم. میگفتم توسط بچه های دانشگاه کتک میخوردم یا تهدید میشدم ؟ یا من و هرزه صدا میزدن ؟ نه , نباید میفهمید , هیچ وقت. یهو کوک با عصبانیت زد روی میز و گفت : چرا چیزی نمیگی؟ چرا دیگه نیومدی تا ببینمت؟ از اینکه بقیه رو منتظر بزاری لذت میبری؟ با شک به کوک عصبانی که جلوم بود خیره شدم. قطر اشکی از چشماش پایین چکید . اون داشت گریه میکرد. چقدر دردناک بود. احساس کردم با اولین قطره ایی که از چشماش ریخت قلب منم ماچال شد. خیلی درد داشت. بلند شدم و دستمالی به کوک دادم. گفتم : احمق , مرد که گریه نمیکنه , زودپاکشون کن. کوک مدتی به دستمال و بعد به من نگاه کرد. یهو مچ دستام اسیر دستاش شد و توی بغلش فرو رفتم. از شوک چشمام گرد شده بود. این ... این دیگه چه حسی بود. اون بغل پر از عشق و آرامش بود. حس کردم قلب تاریک و سردم به قلبی گرم و سرخی تبدیل شد. توی اون زمان فهمیدم که کوک ....
کوک نوری بود که توی تاریکی قلب من میدرخشید. مثل این بود که اتاقی تاریک و با یک نور شمع روشن کنی. بالاخره کسی رو پیدا کردم تا منو از اون تاریکی دربیاره. اما ... یه مشکلی وجود داشت. من حق اینکه توسط جونگ کوک دوست داشته بشم رو داشتم ؟ یا کنارش باشم ؟ یادم میاد وقتی دختری 10 ساله بودم اولین بار bts رو توی تلویزیون داخل برنامه ( آمریکا گات تلنت ) بود. اونجا شیفته ی اونا شدم . شیفته ی پسری به اسم جونگ کوک شدم. از بچه گی اون بایس من بود. همیشه تحسینش کردم و میکنم و خواهم کرد. اون ...الگوی منه. اما نمیدونم , نمیدونم که کوک هم منو دوس داره ؟ منو تحسین میکنه ؟ میزاره بیشتر از این عاشقش بشم ؟ توی این هیاهوی مغزم دارم چیز هایی رو میکشم که روزی برام بهترین بودند. احساست من دکوری نیست. که هر وقت خواستم جابه جا بشن. صداقت بهترین هدیه است که میتونم از کوک بگیرم اما اگه ... دوست داشتنش نسبت به من الکی باشه چی ؟ اصلا کوک منو دوس داره ؟ اصلا میتونه عاشق دختری بشه که همه هرزه صداش میزنن ؟ توی بغل اون بودم . اما با قلب و مغزم در جنگ بودم . کلی افکار منفی داشت داخل مخم قدم میزدند. انگار این انرژی منفی ها به دنیا اومدن تا روی مخ من قدم بزنند. اما سعی کردم از در آغوش بودن کوک آروم باشم. صدای نانسی بود که میگفت : کوک , جین هو سفارشاتون آماده است . خروس بی محل , داشت فضا رمانتیک میشدا !
از اون لحظه تقریبا 1 ماهی میگذشت. تا الان رابطمون با اعضا خیلی صمیمی و خوب بود . البته باید بگم چند تا عاشق معشوق هم داشتیم . هیون و تهیونگ با هم قرار میزاشتن. باید بگم به هم میخوردن چون هر دو شیطون و جذاب بودند . از اونور هم , دونگ و جیمین با هم قرار میزاشتن. ز طرفی دیگر یوونگ با جی هوپ . اصلا من موندم اینا کی همو شناختن و با هم آشنا شدن که الان تو حلق همدیگن. من از اینکه کوک دوس پسرم باشه مشکلی نداشتم اما بازم اون تفکرات احمقانه مانع میشدند . تازه ما از اینکه با bts هستیم و مخفی نگه داشتیم تا کسی متوجه نشه. من و دخترا کنسرت داشتیم و باید هر چه زود تر آماده میشدیم. تقریبا آماده بودیم که یادم افتاد دستبندی رو که کوک بهم داد رو ننداختم دستم سریع به اتاق گریم رفتم و مشغول پیدا کردن دستبند شدم که یهو کوک گفت : جین هو ؟ دنبال جی میگردی ؟ برگشتم و کوک رو دیدم : کوک دستبند منو ندیدی ؟ + چرا دیدم _ خوب کجاست ؟ یهو دستشو آورد بالا و دستبند رو نشونم داد : اینجاست سریع به سمت دستش شتاب برداشتم اما کوک دستش رو بالا برد . : یاااا اینقدر اذیت نکن بدش من یهو کوک دو دست هامو گرفت و به دیوار کوبید , گفت : اول باید بدونم چرا از دستت درش آوردی ؟ مگه نگفتم همه جا باید دستت باشه ؟ + کوک الان وقتش نیست الان اجرام شروع میشه _ تا نگی نمیشه بری + وقتی رفتم حمام در آوردم برای همین یادم رفت بندازم دستم . وقتی بهش توضیح دادم بوسه ایی روی لبام گذاشت و گفت : ایندفعه میبخشم ولی دفعه بعد نه سریع ازش گرفتم و پیش دخترا رفتم . کنسرت و شروع کردیم و با موفقیت تمومش کردیم.
توی خونه مشغول شام خوردن بودیم . بعد از صرف شام به تلویزیون حجوم بردیم و فیلم نگاه کردیم . نامجون گفت : پسرا بیاید فردا توی کنسرت اعلام کنیم که ما دوس دختر داریم . یهو همه با صورتی متعجب به نامجون خیره شدیم . جی هوپ : چی داری میگی ؟ نامجون : فکر کنم خیلی واضح گفتم . جیمین : ولی مطمئنی ؟ اگه آرمی ها باهاش کنار نیان چی ؟ جین : بالاخره باید یه روزی بهشون بگیم. و باید باهاش کنار بیان. شوگا : جین راست میگه , باید زودتر این خبر رو رسمیش کنیم اگر هی عقب بندازیمش گندش از یه جایی در میاد . هر چه زود تر بهتر . مدتی اتاق رو سکوت فرا گرفت . تا اینکه کوک گفت : به نظر منم باید انجامش بدیم . همین فردا. اعضا با سر تایید کردند. ( فردا وسط های کنسرت ) نامجون : خیلی خوب آرمی ها ما باید چیزی رو به شما بگیم , ما هفت نفر دوس دختر داریم . جمعیتی که تا چند دقیقه پیش پر سر و صدا بود در سکوت بدی فرو رفت . نامجون گفت : امیدوارم با این موضوع کنا بیایید چون قرار آنها از این به بعد با ما کنسرت برگزار کنند جین : لطفا درک کنید . ما هم مثل شما ها یک فرد عادی هستیم و ممکن بود روزی این اتفاق بیوفته . شوگا : پس خواهشا درک کنید و اون ها رو بپذیرید و بهشون عشق بدید و عشق بگیرید. یهو هر هفت نفر آنها با هم گفتند : عاشقتونیم بعد یهو همه دست و جیغ و هورا کشیدند .
این که کی هستی مهم نیست , مهم اینکه بقیه دربارت چه فکری میکنند. مهم اینکه بینشون پذیرفته بشی. دوست داشته باشن و برات صبر کنند. مشکل من اینکه به منبع دردم میگم آرامش. آرمی های گلم اگر کسی بهتون گفت گمشید یا با هاتون بد حرف زد بهش بگید : بیا یه بازی کنیم ! من چشم میزارم تو برو ...گمشو! ( اینو میگم چون خودم تجربه اش کردم 😂😂)
خوب این اولین داستان من بود. اگر خسته شدید یا حوصلتون سر رفت واقعا متاسفم. چون بار اولم برام یکم سخته. اگر مشکلی یا چیزی در داستان من دیدید که خوشتون نیومد بهم حتما بگید تا ایراد ها مو بر طرف کنم. درخواستی هم میزارم و جمله ی آخر ( پر حرفم میدونم شرمنده 😂) لایک , کامنت و فالو یادتون نره خوشگلا . خیلی خیلی دوستون دارم. 💙💜💛💚😚😚
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)