سلاااااااااام دوستان شرمنده دیر شد این هم از پارت دوم امید وارم خوشتون بیاد
استاد خاوری زیاد سخت نمیگرفت امتحان اسون بود با این که زیاد نخونده بود به همشون جواب دادم بالاخره کلاس تمام شد استاد با یه گفتن یه خسته نباشید بیرون رفت
به همراه ملیسا نازنین بلند شدیم تا بریم بیرون که صدا ی نیما رو شنیدم خانم پارسایی ( فامیل رها پارسایی ) برگشتم سمت اش من: بله نیما با کنایه گفت : فکر کنم گفتم کسی نگه امروز کوییز داریم من: خب نیما معلوم بود حرسی شده پس چرا شما به استاد گفتین نکنه مشکل شنوایی دارین با عصبانیت گفتم : نخیر مشکل شنوایی ندارم ( با کنایه ادامه دادم ): و البته فکر نمیکنم شما رئیس من باشید که من بخوام به حرف تون گوش بدم حرسی شده بود و عصبی بی تفاوت از کنارش رد شدم
رفتیم بیرون کلاس تا رفتیم بیرون نازنین شروع کرد غرغر کردن من : خواهر من اروم یه نفس بگیر انقدر غر زدی نفس کم اوردی نازنین یه چشم غره به من رفت ساکت شد خندیدم من : بچه ها من برم فعلا نازنین : کدوم گوری میخوای بری ملیسا : طبق عادت همون جا که بعد امتحان میره من : اااا افرین دختر باهوش خب دیگه من برم نازنین : برو تا نیومدم بزنمت با این عادت مسخره ات ملیسا هم خندید
عادت ام این بود بعد امتحان برم راهرو اخر دانشگاه یه جا ساکت تا تا درباره امتحان که دادم فکر کنم راهرو اخر دانشگاه همیشه خلوت بود داخلش مگس پر نمیزد چه برسه به پرنده
داشتم همین طور به امتحان فکر میکردم و قدم میزدم که یه صدای پا یه نفر اومد برگشتم ببینم کیه که دیدم نیما با اخم و عصبانی با قدم های محکم میاد اولش ترسیدم اخه واقعا قیافه اش ترسناک بود اما بعد خیلی ریلکس برگشتم تا از این ور راهرو برم پیش بچه ها که ............
که یه دفعه دستم کشیده شد نیما بود با یه اخم غلیظ فک منقبض گفت : روی حرف من حرف میاری قبل اینکه بتونم چیزی بگم دستش گذاشت روی گلوم و فشار داد یه قدم اومد جلو من یه قدم رفتم عقب خوردم به دیوار فشار دستش رو زیاد کرد صدام در نمی اومد پسر دیوونه داشت خفه ام میکرد به زور گفتم : ولم کن وحشی عصبانی تر شد و فشار دستش رو بیشتر کرد گفت : خفه شو بگو غلط کردم تا ولت کنم چییییییی من به تو بگم غلط کردم عمرا دیگه نفسم بالا نمی اومد ادم دیگه هم بود نفسش بالا نمی اومد چه برسه به من که آسم داشتم حالم بد بود دیگه نمیتونستم حرف بزنم نیما : خودت به موش مردگی نزن تا نگی غلط کردم ولت نمیکنم تو دلم هر چی تونستم به این پسره فحش دادم چیزی نگفتم یعنی نمیتونستم چیزی بگم فکر کنم خودش متوجه حال بد ام شد که دستش رو برداشت تا دستش رو برداشت .............
افتادم زمین هیچ کاری نمیتونستم بکنم نفسم بالا نمی اومد چشمام بسته بود فقط صدای یه نیما رو میشنیدم که میگفت : بلند شو واقعا افرین بازیگر خوبی هستی صداش دیگه برام واضح نبود و مبهم بود دیگه صدایی نشیندم به زور چشمام باز کردم که دیدم ........
نبود وای خدا جونم نکنه این پسر احمق فکر کرده دارم نقش بازی میکنم حالا چیکار کنم دست به زور بردم تو جیب مانتو ام اه لعنتی اسپره آسم رو نیاورده بودم تو کیفم گذاشته بودمش خدا جونم من بابت تمام اذیت کردن های نازنین ببخش البته هر چند کرم از خودش بود اشهد ان لا اله الله ..... وجدان: الان هم دست از مسخره بازی بر نمیداری ..... دیگه چیزی نفهمیدم
خب بریم سراغ سوال هام اول اینکه شما اون یکی داستان که اسم اش درخت جادو بود رو خوندید؟ و دوم اینکه اگه خوندین ادامه اش بدم یا نه اگه کسی نمیخونه تا دیگه ادامه ندم ؟
منتظر پارت بعد باشید بابای