
میخواستم برم ولی نرفتم میدونی فازیم ولم کنید خب برید بخونید بوس بای🥲💜
رو به استفان گفتم: جنبه داری یه چیز بهت بگم🥲؟ گفتش:اره🙃 گفتم :کورانو میشناسی؟گفت: اره گفتم :اون دوست پسر قبلیم بود و....(کله ماجرا و گفت مثلا چرا کات کردنو ایناا)گفت :اوه متاسفم ولی چه کاری از دسته من بر میاد😅 گفتم: میخوام چند وقتی نقشه دوست پسرمو بازی کنی لطفا یکم فکر کرد بعد گفت: باعث افتخارمه که همچین کاری کنم 🙃❤️ گفتمم واییی ممنونم 🌚✨
گفتش:راستی اون باغچه اون پشت ماله توئه؟! گفتم: اره چطور گفت: خیلی قشنگه ولی چجوری اینکارو انجام دادی؟!🌽گفتم :میخوای به توام یاد بدم گفت :واقعاا🥺😆 گفتم: اره در قبال کاری که برام انجام میدی بهت یاد میدم گفت :مرسی 🥭 بعدش گفت: راستی بیا بریم چوب جمع کنیم و بریم پایگاه گفتم: باششهه بعداز اینکه کلی تو راه حرف زدیم وچوب جمع کردیم وقتی برگشتیم بخاطر یکی از خاطره هایه اون از خنده داشتم غش میکرد میکم خودمو جمع و جور کردم روبه اون گفتم: وای پسر چه گندی زدی هاا😂گفت: خب بچه بودم چیکار کنم🥲همینجور داشتیم حرف میزدیم که نگاهم به کوران افتاد داشت با پوزخند نگاهم میکرد قلبم هزار تیکه شد ولی لبخند زدم خوبه خودشم دسست تنها نمونده یکی برا خودش پیدا کرده پسره گوره خرر 🦓
ما با استفان رفتیم پیشه بچه ها(منطورش همون لونا و سیکلی و جکو اینان)برا اونام نقشه رو گفتیم جک:: استفان نبینم به اجیم چیزی گفته باشه وگرنه من میکشمت استفان:من غلط بکنم به ایشون چیزی بگم سیکلی::زارتت حالا انگار کیه ما میشناسیمش یه مارموزیه لونا:مارموز عمته سیکلی::بیچاره عمم همیشه به یادشیم🥲😂 لونا::گمشوهاا🥲 استاد::بچهه هاا جمع شیددد🖐🏻
همه::چشم استاد::خب میخوام رو قدرتتون تمرکز کنید و انصرتونو به دست بیارید(منظورش یک چیزه گوی ماننده که رو هوا شناوره و بالایه دستشونه🔮)شخص سوم:: همه چمشاشونو بسته بودن و به هیچی فکر نمیکردنند لونا چون تمرین کرده بود راحت گوی رو ظاهر کرد 🔮 نگاهی به بقیه کرد بعضیا تونسته بودن بعضیا نه استاد به گویه لونا و کوران نگاه کرد و گفت:: شگفت انگیزه چه زیبا🔮😜داشتن تمرکز میکردن که نامه ای با تیر به طرفشون پرتاب شد اون نامه علامه جنگ بود باید تمریناتو بیشتر میکردن قبیله گرگا زودتر تمریناتو شروع کرده بودن باورشون نمیشد اونشبو تو کوهستان گذروندن⛰️⛺
۵روز بعد::تو این دوروز خیلی پیشرفت داشتن و حتی میتوان گفت از قبیله گرگاهم بهترشدن لونا با استفان نقششونو اجرا کردن و دیدن که کوران چطور با عصبانیت به اونا نگاه میکنه وقتی دید دسته لونا تو دسته استفانه صورتش سرخ شده بود هیچکس متوجه این حالته کوران نشد جز اونا از زبانه لونا::امروز روزیه که جنگ اغاز میشه من درحال اماده شدنم حالا دیگه راحت میتونستم از قدرتت استفاده کنم کوران خیلی میاد جلو چشمم ولی چیکار کنم اگه اون مغروره من بدترم 🔥
با استفان خیلی خوب شدم حتی جوری که سیکلی و جک حسودی میکنن 🥲از قدرتت برا پرواز استفاده کردم به طرفه کوهستانی که قراره جنگ گذاشتیم حرکت کردیم به استفان نگاه کردم داششت به من نگاه میکرد گفتم چیزی شده استفان ::خب راستش شاید دیگه نتونم ببینمت شاید شاید من تو این جنگ بمیرم یکی زدم تو سرش و گفتم ::غلطه اضافه نکن 🙂💔نگاهی بهم کرد و به جلو پرواز کرد و اغازه جنگ🛡️🗡️⚔️
یک ساعت بعد از جنگ:: خیلی مردن هردو سپاه خسته شدن ولی بازم به جنگ ادامه میدن لونا داشت با یکی از گرگینه ها میجنگید که صدایه استفان اومد که میگفت ::لونااا نههههه و خودش اومد جلویه شمشیره سمی وو..🙂🖤(پنج سال بعد⚔️)
پارته بعد اخریه لطفا کامنت بزارید مرسی🔮
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
😭😭😭😭😭خیلی قشنگ بود😭😭😭
🥺😍
بدو بعدی رو بزار.
گزاشتم تو صفه احتمالن فردا میادد🔮🥲
باشه.