دوستان معذرت میخوام خیلی زیاد تا پارت10فصل1تموم میشه. ❤❤❤❤❤❤❤❤❤
این پارت هدیه برای شارمین جون.و شما گلایی که دارید داستانم رو همرایی میکنید و میخونید حالا برید صفحه بعدی عشقولیا❤
از👅مرینت واییییی نه دیرم شد تند تند تیکی رو بیدار کردم(منم تند تند دارم تایپ میکنم.مری:م..ر..گ.من:😯😐😓😑)تیکی بیدار شد قیافه=😫😩.گفتم تیکی بیا کوکی بردار تا بریم اما قبلش من یه دقیقه کار دارم بزار.رفتم کیف مدرسمو برداشتم چون از اونجا مستقیم میرفتم مدرسه چند تا ماکارون کوکی و لطیفه گذاشتم تو کیف بندیم(کیفی که تیکی میره توش)تا ذخیره داشته باشم بعد رفتن پایین تا به مامان بابام قضیه رو بگم چون باید از در خونه برم بیرون نه بالکن.به تیکی گفتم تیکی چند تا شیرینی دیگه بخور تا من بیام🍩🍭🍬
از👅تیکی..مرینت گفت حالا میره و زود میاد من هم رفتم شیرینی بخورم بازم فکر میکردم چیکار داره پایین؟😕😞از👅مرینت..رفتم پایین تا قضیه رو به مامان بالام بگم.رفتم پایین گفتم صبح بخیر من امروز زودتر بیدار شدم میخوام یه قضیه رو بهتون بگم.مامان:صبح بخیر عزیزم بگو.گفتم:من دیروز بعد از اینکه کلاسم تموم شد تو راه مدرسه آدرین رو دیدم که تو کوچه افتاده بود حالش بد بود.لیدی باگم اومد و اونو برد.لطفا دعا کنین زود حال دوستم آدرین خوب بشه.یابین و تام(مامان و بابام):اووووو عزیزم امیدواریم خوب بشه نگران نباش.من:مامان بابا من باید برم مدرسه ما امروز امتحان فیزیک داریم مدرسه ساعت7باز میکنه میرم تا تو مدرسه درس بخونم.خداحافظ👋مامان:باشه عزیزم برو خدانگهدار👋بابام:👋
رفتم بالا و به تیکی گفتم بیاد تو کیفم.کیف مدرسمو برداشتم و رفتم.از در خونه که رفتم بیرون رفتم پشت خونه و گفتم:🐞تیکی خال ها روشن🐞و رفتم دم در خونه گابریل زنگ زدم 🔔منشی گابریل(ناتالی)گفت:لیدی باگ!؟گفتم در رو🚪باز کنین توضیح میدم.در رو🚪باز کرد رفتم داخل گابریل روی پله ها جلوی عکس همسرش ایستاده بود.قضیه رو براش توضیح دادم به جز اینکه شب اونجوری شد.🌃🌒🌝
گابریل و ناتالی شوکه شده بودن.گابریل:این امکان نداره حالا پسرم کجاست؟من:پسرتون توی یه بیمارستانه بعد بهش کارت بیمارستان رو دادم(دو کارت داشت از ببمارستان)گفت کی میتونیم بیایم ملاقاتش؟من رفتم اون طرف راه پله و با گوشیم(یا همون یویوم)زنگ زدم به شماره دکتر
به دکتر گفتم:سلام من لیدی باگم🐞خوانواده آدرین آگراست👪میخوان وقت ملاقات بگیرن کی بیان؟دکتر:همین الان میتونن بیان؟جلوی یویون رو گرفتم(همون جا که صدا رو ضبط میکنه)و به گابریل گفتم:میتونین همین الان با هم بریم؟گابریل به ناتالی نگاه کردو ناتالی سرش رو تکون دادوگابریل گفت:تو برو تا ما هم بیایم🏃.....
بعد از آماده شدن همگی با گابریل و ناتالی رفتیم تو بیمارستان🏥گابریل بعد از اینکه رفت ملاقاتش(با حالت ضایعی)گفت:ممنون لیدی باگ لطف بزرگی برای پسرم کردی.ما دیگه باید بریم.اونا رفتن و دکتر گفت:حالش خیلی از قبل بهتر شده فردا مرخص میشه(بچه ها یه نکته آدرین از خوشحالی و ناراحتی با هم اینجوری شده.خوانوادشون و اجداد قبلشون اینجوری بودن اونم میشه.اگه خیلی زیاد باشه.ادامه:)من رفتم تو توالت و تودمو شارژ کردم و دوباره رفتم.
چند تا آشغال تو راه افتاده بود من افتادم آییییی😶صورتم هم خیلی درد گرفت که صدای آشنایی شنیدم که میگفت بزار کمکت کنم.با کمک اون فرد بلند شدم.من که هنوز چشمام باز نکرده بودم گفتم ممنون😊.....چشمامو باز کردم دیدم اونا اونا.....وایییی نهههه😮😯😫🙎.....
اونا هاکماث و مایورا بودن😰😰😰😬هاکماث:قابل نداشت.لیدی باگ:به به!هاک ماث مایورا بلاخره تشریف آوردین خوشحال نشدم که اومدین😡مایورا:پس اینم حقت😠 و لگد زد تو دلم و من خوردم تو دیوار خیلی دردم گرفت😥😨😠بعد یویوم رو......بعد از جنگیدن:نبرد سختی بود ولی زیاد طول نکشید.دین...دین....دین......وای گوشوارم داره صدا میده
دویدم تو یه وای!راستی کجا رفتم؟که همون موقع به حالت عادی برگشتم.تیکی:آییییییییی. ... تمام امیدوارم خوشتون اومده باشه نظرات فراموش نشه.تا پارت10یه فصل میشه.هر فصل10پارت داره و من تصمیم گرفتم فعلا تا 3فصل ادامه بدم.بچه از این به بعد آنچه خواهید خواند.و آنچه خوانده بودید.داریم حالا بزن بعدی تا آنچه خواهید خواند رو به صورت خلاصه بخونید👋