سلام دوستان اینم پارت ۶ امیدوارم راضی باشین و خوشتون بیاد 😘💜 بریم سر داستان
تو : نزدیک بود بمیرم ! . نامجون : هان ؟؟ . تو: هیچی یعنی اینکه رفتم اونجا و مخفی شدم ولی لحظه های آخر منو دیدن و نزدیک بود بگیرینم . جین : خب مگه اونجا نبودی ؟ چیشد یعنی قرار گذاشتن چطوری مارو بکشن ؟ . تو: میخواستن نصفه شب ساعت ۳ بیان تو اون خونه و مارو بکشن ، بخاطر همینم مجبور شدم بیارمتون اینجا . تهیونگ: ولی اینجا که خوابگاه خودمونه . تو : آره ولی ما قرار نیست اینجا باشیم . اعضا یکم تهجب میکنن تو ادامه میدی : قبل از اینکه بپرسین باید بگم من باید هرچه زودتر برم به انبار لیشا .
جیهوپ : انبار لیشا ؟ چرا ؟ . تو : چون دیگه تحمل ندارم ، میخوام کارو یه سره کنم . کوک : منظورت چیه . تو : بیخیال خودتون متوجه شدین ، آره ، آره میخوام بکشمش ! . نامجون : ولی من فکر نمیکنم این درست باشه ما قرار بود... . تو حرفشو قط میکنی و میگی : آره ، میدونم کار درستی نیست ولی تنها راهه ، آخر این راه یا ما کشته شیم یا اون ، من جون خودم برام مهم نیست ولی نمیذارم بلایی سر شما بیاد .
جیمین : ولی بازم نباید بخاطر ما یه آدمو بکشی ، این اصن عقلانی نیست . تو : گوش کنین میدونم اصلا کار درستی نیست ولی من مجبورم . ( این حرفو موقعی میزنی که داری از اون کیف عینک اشعه ایکس و بمب دود زا برمیداری ، یه اسلحه هم بر میداری ) . از خوابگاه میری بیرون و زمانو متوقف میکنی و میری سمت انبار لیشا . ( نکته : درسته که پنجشنبه ها جلسه دارن ولی روزای دیگه هم لیشا اونجاست )
تو خوابگاه : کوک: ولی اینطوری نمیشه ما باید یه کاری کنیم اون نمیتونه همینطوری یه نفرو بکشه که . شوگا : ولی با شناختی که من تا الان از ____ داشتم فکر نمیکنم کسی بتونه جلوشو بگیره . جین : ولی ما که نمیتونیم همینطوری دست رو دست بذاریم . تهیونگ : آخه کاری ام نمیتونیم بکنیم ما حتی آدرس اون انبارم نداریم . نامجون : ولی میتونیم پیدا کنیم . میره تو اتاق خودش و میشینه پشت میز و کامپیوترشو روشن میکنه و مشخصات لیشا رو پیدا میکنه . اعضا ام وایسادن کنارش . بعدشم آدرس انبار لیشا رو پیدا میکنه و میگه : بفرما اینم آدرس اون انبار . جیهوپ : یعنی الان ما باید بریم اونجا ؟ . نامجون : آره میریم اونجا و لیشا رو گیر میندازیم ولی نمیکشیمش ، کشتن کار اوناس نه ما . شوگا : آخه همینطوری کشکی که نمیشه مثلا ببریم اونجا چطوری بگیریمش ، مگه بچس اون ، تازه کلی آدمم داره . نامجون: اونش مهم نیست وقتی رسیدیم یه کاریش میکنیم ، مهم اینه که باید جلوی ____ رو بگیریم .
اعضا آماده میشن و اسلحه و بمب دودزا و عینک اشعه ایکس برمیدارن و راه میفوتن سمت انبار لیشا ..... در همون زمان :تو: دوباره از همون راه مخفی وارد میشی . وقتی میری داخل پشت یه دیوار مخفی میشی چون کلی آدم اونجان . یکم بعدش که تقریبا همه ی آدمایی که تو اون راهرو ان یه جا جمعا یه بمب دودزا میندازی وسطشون و وقتی دود پخش شد و کسی چشاش جایی رو نمیدید از بینشون رد شدی و رفتی سمت اون اتاق اصلی که مال لیشاست ( نکته: همیشه تو همون اتاق جلسه میذارن) تو میرسی به یه راهرو خیلی کوتاه که تهش اتاق لیشا عه ولی عجیبه چون هیچ نگهبانی اونجا نیست . تو یکم شک میکنی پس عینک اشعه ایکس میزنی و میبینی .........
و میبینی که بله تله های لیزری ای هستن که با چشم غیر مسلح دیده نمیشن ! . از بینشون رد میشی و میری سمت اتاق لیشا و میخوای درو باز کنی که دستی رو شونت قرار میگیره .......... از دید بی تی اس : نامجون: ( نامجون لیدره بخاطر همین از دید اون گذاشتم) از خوابگاه رفتیم بیرون و رفتیم سمت اون انبار . وقتی رسیدیم در اصلی و باز کردیم و رفتیم داخل ولی کلی نگهبان اونجا بودن پس از بمب های دودزامون استفاده کردیم . اون مسیر میخورد به یه راهروی بلند . وقتی ما رفتیم داخل اون راهرو کلی دود اونجا بود . به احمال زیاد ____ قبل ما اونجا بوده و از بمب دودزا استفاده کرده بوده . خیلی سریع رد شدیم و رسیدیم به یه راهروی کوتاه که ____ رو اونجا دیدیم که داره با حرکات عجیبی از اونجا رد میشه . به سمت بقیه انگشتمو گذاشتم جلوی صورتم که یعنی ساکت . بعد عینک اشعه ایکسمو گذاشتم و دیدم که یه سری نور های لیزر مانند اونجان که ____ داره از اونا رد میشه . به بقیه اشاره کردم و اونام عینکاشونو گذاشتن و مثل ____ آروم شروع کردیم رد شدن از بین اونا . همشونو رد کردیم و حالا ____ داشت در یه اتاقو باز میکرد که احتمالا اتاق لیشا بود .دستمو گذاشتم رو شونه ی _____ .... دوباره از دید راوی (من) ...
تو برمیگردی و اعضا رو میبینی . آروم میگی : شما چرا اومدین اینجا ؟ چطور اومدین اینجا ؟ ولش کن الان وقتش نیست . و دوباره میری که درو باز کنی که نامجون دستتو میگیره و نمیذاره بری . تو : دستمو ول کن . و دستتو میکشی و از دست نامجون در میاری . جین : نمیتونیم بذاریم بری تو ، این کار درست نیست . تو : برام مهم نیست ! من امروز اونو میکشم و هیچکی ام نمیتونه جلومو بگیره ! . و سریع درو باز میکنی که .....
که میبینی لیشا و یه دختره جلو روتون وایسادن ! . لیشا رو به اون دختره میگه : به به میبینم که کارتو خیلی خوب انجام دادی . اون دختره : گفتم که میشه ، ____ اونقدر احمق هست که راحت گول میخوره . تو : وایسا ... ولی این چطور ممکنه ؟؟ تو چطوری اونقدر شبیه اون دختره ای ؟؟؟ یعنی چی نکنه تو خودشی ؟؟ . لیشا : هه ، یعنی لایوشا انقدر کارشو خوب انجام داده که هنوز باورت نمیشه ؟ هه ، آفرین ! . لیشا به لایوشا نگاه میکنی و اون یه اسلحه میگیره نزدیک پیشونیت و میگه : غزل خداحافظیتو بخون ! .تو زمانو متوقف میکین و لایوشا متوقف میشه . با اعضا میدویین سمت خروجی و لیشا با یه اسلحه هم میوفته دنبالتون . میوقع فرار کردن تو یه بمب دودزا میندازی اونجا و موفق میشی که نذاری لیشا بیاد دنبالتون . میرسین به خوابگاه و میرین داخل و تو زمانو متوقف میکنی ....
( ببخشید منظورم این بود که زمانو درست میکنی ) . تو : چرا اومدین اونجا میدونین چقدر خطرناک بود ؟ . جیهوپ: میدونیم خطرناک بود ولی حداقل الان تو اونو نکشتی و این چیزیه که مهمه ، اصن تو چرا میخواستی اونو بکشی ؟ ، تو اونطوری نیستی تو آدم خوبی هستی نباید اصن تصمیم میگرفتی همچین کاری کنی . کوک : راست میگه ، تو تا الان خیلی به ما کمک کردی و معلومه آدم خوبی هستی ، کاری نکن بشی آدم بده ! . تو : بس کنین شما از هیچی خبر ندارین ! . شوگا: مگه چیز دیگه ایم هست ؟ . تو : آره .... آره هست .... . تهیونگ : منظورت چیه ؟ . تو : من...... من دیشب یه خوابی دیدم ، یه دختر تو خوابم بود ، اون گفت اسمش کارینا عه ، گفت آمونیکیه که قبل از من به دنیا اومده بوده و اونم گریه کرده و یه میوک داشته ، اون گفت که اون سعی کرده بدون کشتن میوکش اونو گیر بندازه ولی نتونسته و اون میوک هم ۷ تا از آدمای مشهور ، هم خودشو کشته ! گفت من اشتباه اونو تکرار نکنم ، گفت باید میوکمو ، لیشا رو بکشم ، من اولش توجه نکردم ولی وقتی تو انبار لیشا گفت که نصفه شب میان مارو بکشن ..... باورم شد و تصمیم گرفتم که لیشا رو بکشم ولی اون دختره کارینا ، همون دختریه که کنار لیشا دیدیم ، همونی که لیشا لایوشا صداش کرد ، همه ی جریان همینه .
جیمین : یعنی چی ، چطور ممکنه اون بتونه بیاد تو خوابت ؟ . تو : میدونی ... همه ی آمونیک ها میتونن برن تو خواب هم ، حتی اگه مرده باشن ، ولی هیچکدومشون آدمای بدی نیستن ، من نمیدونم چرا لایوشا داره از قدرتش تو کارای بد استفاده میکنه . جین : ولی خب ، پس چرا وقتی تو زمانو متوقف کردی اون متوقف شد ؟ . تو : بخاطر اینه که اون دروغ گفت .... اگر یه آمونیک به یه آمونیک دیگه دروغ بگه ، حالا تو خواب یا زندگی واقعی ، قدرشتو از دست میده . فلش بک به موقعی که تو تو انبار لیشا بودی و بعدش رفتی به گذشته . از زبون لیشا : اون دختره بازم غیب شد .... خدا میدونه کجا رفته .... یکم بعدش لایوشا اومد و گفت که اون میدونسته که ____ قراره یهو غیب شه . اون گفت که یه نقشه داره . گفت که اون منو به دو روز قبل تو انبار خودم میبره . ما رفتیم اونجا و خود گذشتمو بردیم یه جای دیگه . لایوشا بهم گفت که میره تو خواب ____ ( نکته : یه آمونیک میتونه به هر کدوم از خوابهایی که یه آمونیک دیگه داره میبینه بره و لزوما نباید همون زمانی که آمونیک توش هست باشه ) اون رفت تو خواب ____ و بهش گفت که منو بکشه ولی وقتی که دروغ گفت بعدش قدرتشو از دست داد و از خواب ____ اومد بیرون ...
پایان فلش بک . برگشت به زمانی که شما هستین .......... خب دوستان این پارت هم تموم شد میدونم باید این سوال و بعدی رو هم میذاشتم ولی تو این پارت تو سوال های قبلی خیلی زیاد نوشتم و حتی از اون حدی که قرار بود تو این پارت بذارم هم بیشتر نوشتم بخاطر همین بقیشو داخل پارت ۷ مینویسم امیدوارم خوشتون اومده باشه و راضی باشین 💜
حتما کامنت بذارین و نظرتونو بگین 💜 خیلی ممنون که تا اینجا حمایتم کردین💜 خیلی خیلی دوستون دارم 😘💜 بای 👋💜💜💜