علیک سلام ،، خسته نباشین ،، بریم ببینیم داستان از چه قراره بریم ببینیم .
بن : اسم من بن تنیسونه ،، ۱۶ سالمه و از ۱۰ سالگی مشغول نجات دادن دنیا هستم که بعضی اصلا خبر ندارن و بعضی ممکنه خبر داشته باشن ،، امسال مشغول ازبین بردنه یه پدیده عجیبی به اسم « دروازه ویرانی » هستم ببخشید هستیم ،، حالا این هستیم یعنی چی ؟ ،، من با یه پسر ۱۳ ساله که اطلاعاتی درباره ی این دروازه وی انی میدونه همکاری می کنم تا ازبین ببریمشون ،، اسمش دیپر پاینزه ،، یه پسر که خیلی مغرور میزنه ،، و الان درحال معرفی خودم هستم دارم با این پسر یه هیولای ۵ متری رو با بدبختی نفله ش می کنیم ،، خب خیلی زیادی حرف زدم . دیپر : پسره فضایی اینقدر داخل مغزت حرف نزن ،، الان باید این غول تَشَن رو بندازیم داخل دروازه . بن : این ( داخل ذهنش ) از کجا میدونست دارم داخل ذهنم حرف میزنم . دیپر : بببنننن ،، بیا کمک .
بن : باشه ،، وقته قهرمان بازیه ،، مومیایی ،، وقتشه که یکم باند پیچی بشی . دیپر : باید از بالا باند پیچی ش بکنی ،، نقطه ضعفش سرشه ،، که اگه بایه چیزی بسته بشه ،، زود کارش تموم میشه . بن : باشه . از زبان بن : به حرف دیپر گوش دادم رفتم بالای سره هیولای ۵ متری و باند پیچی ش کردم و مثله همیشه فت با اون چیزه بنفش رنگ ون دروازه رو بست . توصیف داستان عادی . دیپر : بن تو خیلی داخل ذهنت حرف میزنی ،، کم تر فک بزن . بن : تو از کجا میدونستی من داخل ذهنم حرف میزدم . دیپر : امممم..پیش بینی کردم . بن : چرا نمی تونم حرفت رو باور کنم .
یهو گوئن میاد . گوئن : بازم شما ۲ تا گل کاشتین ،، کارتون عالی بود . روک ( کسایی که بن تن ندیدن بهتون بگم روک همکار بن هستش ) ذوق زده میره جلوی دیپر . روک : دیپر تو خیلی فوق العاده ای ،، میشه بگی این ماده ی بنفش رنگ چیه ؟ ،، چون باهاش خیلی خوب کار می کنی . دیپر : چسب شکاف رو میگی ،، خب این رو از یه صفینه ی چند میلیون ساله فضایی از آبشار جاذبه گرفتم ،، خیلی کمیابه و خطرناک ،، اگه یه مقدار به پوسته دستت بخوره تمام سلول هات رو ازبین میبره ،، پس باید مراقب بود ،، و بهترین اصلحه برای بستن دروازه و غیر ... ناگهان دیپر سرش درد میگیره . دیپر : بن ،، زود باش از اونجا برو . بن : چی میگی ؟ . ناگهان یه دروازه ویرانی باز میشه و یه موجود اختاپوس شکل میاد بیرون و دیپر و بن رو میگیره و به داخل دروازه میبره .
هیولای اختاپوس شکل بعد آوردن اونها از اونجا میره . بن : اینجا کجاست ؟ ،، دیپر ،، دیپر . دیپر : باورم نمیشه ،، دوباره ،، باورم نمیشه . بن : دیپر ،، جواب منو بده ،، اینجا کجاست ؟ . ناگهان پشت شون یه هیولا که مثله جوجه تیغی بود اومد . بن : اوه نه ،، قراره گوشته چرخ کرده بشیم . دیپر : فرار کن . دیپر دست بن رو میگیره و با سرعت فرار میکنه . بن : مگه چقدر این موجود خطرناکه . دیپر : مهم موجود نیست مهم اینکه که زخمی نشیم ،، اگه زخمی بشیم هیولا های اینجا ،، بوی خونه ما رو میشنون و میان ما رو زنده زنده میخورن . یهو دیپر می ایسته . بن : چی شده ؟ ،، فرار کن . دیپر : محاصر مون کردن .
بن : الان دیگه وقته قهرمان بازیه ،، چی ؟ ،، چرا ساعتم قاطی کرده ،، کار نمیکنه . دیپر : اینجا معکوس هر چیزی هستش ،، یعنی اون یه چیزی کار کرده اینجا کار نمیکنه . بن : یعنی حتی... دیپر : آره ، شانس بیاریم که زنده بمونیم . اون هیولا های تیغ دار شروع به پرت کردن تیغ هاشون می کنن و دیپر و بن جاخالی میدادن ،، اما سرعت تیغ ها زیاد بود که چند تا شون به بن برخورد میکنه و بن سطحی زخمی میشه ،، ناگهان هیولا های تیغ دار دست از تیغ پرتاب کردن بر میدارن .
دیپر : بن ،، حالت خوبه ؟ ،، زخمی شدی . بن : من خوبم ،، فقط سطحی هستش ،، الان باید نگران این باشیم که هیولا هایی الان دورمون جمع شدن ما رو نخورن . دیپر : اینا کی اومدن ؟ . هیولا ها : آدمیزاد ،، بوی آدمیزاده ،، بچه ها برین بخورین شون ،، حمله . هیولا ها به طرف بن و دیپر حمله ور شدن . بن : حالا چه غلطی کنیم . دیپر : چه کسی به شما اجازه داد که به حاکمتون حمله کنین . بن : دیپر . دیپر رو به هیولا ها میکنه ،، و هیولا ها تا چشم های دیپر رو میبینن ،، میترسن . هیولا : چشم های ارباب . بعد هیولا ها فرار کردن .
بن : دیپر ،، تو واقعا کی هستی ؟ . دیپر رو به بن میکنه . دیپر : به بعد کابوس خوش اومدی ،، و منم حاکم اینجا هستم حاکم بعد کابوس ،، به بعد من خوش اومدی . بن : پس تو ارباب این هیولا ها هستی . ناگهان دیپر سرش خیلی درد میگیره و میوفته پائین . دیپر : اینقدر منو کنترل نکن ،، تو منو حاکم اینجا کردی من نمی خواستم بشم ،، من نمی خوام مردم ازم وقتی بفهمن ازم بترسن . بن : دیپر ،، چرا نقش بازی میکنی ؟ . دیپر : بن ازم دور شو ،، مثلث آبی رنگ اینقدر منو کنترل نکن ،، بیا بیرون ،، ویل سایفر . ناگهان ویل میاد . ویل : سلام دیپر ،، چرا ناراحتی باید خوشحال باشی که ارباب تمام این موجودات هستی . بن : یه مثلث دیگه . دیپر : بن این برادر بیل سایفر ،، نیمه خوبه بیل سایفره ،، اون منو تبدیل به حاکم اینجا کرد .
بن : قشنگ تر توضیح بده ،، منظورت از مجبور شدی حاکم اینجا بشی چیه ؟ . دیپر : ۶ ماه پیش ،، این اتفاق برام افتاد . بن : رمزی صحبت نکن ،، برام توضیح بده . ویل : ولی قبلش باید بریم به قلعه مون که زخمتات رو پانسمان کنیم ،، تو که نمی خوای هیولا ها بخورنت . بن : باشه اما باید توضیح بدین . دیپر : باشه ،، برات تعریف می کنم . ویل دیپر و بن رو میبره به قلعه ش و زخم های بن رو پانسمان میکنه . دیپر : حالا باید تعریف کنم قضیه از چه قراره :
۶ ماه قبل . دیپر و میبل تازه مدسه شون باز شده بود ،، یه روز زنگ آخر میبل چند تا چیز رو یادش رفت برداره و دیپر هم کنار دره مدرسه منتظر میبل بود ،، که یه دروازه ویرانی باز میشه و دیپر رو به داخل خودش میبره . دیپر : من اومدم داخل دروازه . دیپر بلند میشه تا بتونه از دیده هیولا ها پنهان بشه . دیپر : امیدوارم بتونم از اینجا جهنم دره برم بیرون . ناگهان ویل دیپر رو پیدا میکنه . دیپر : بی..بیل سایفر...تو زنده ای...الان می خوای منو بکشی ؟ . ویل : نه ،، من کاریت ندارم ،، بلکه از کمک می خوام .
ادامه در پارت بعد . خسته نباشین . نظر یادتون نره . دوستون دارم . خداحافظ .