
اینم از فصل 4.
4 ماه بعد... پلانگتون فرمول و گرفته بود و داشت با یک ربات پرنده فرار میکرد. گفت:هاها حالا فرمول تو چنگ منه!!بعد فرمول از دستش لیز خورد و افتاد.آقای خرچنگ فرمول و گرفت.پلانگتون یک بمب سمت آقای خرچنگ پرت کرد و گفت:بگیر که اومد!!بعد رفت سمت چام باکت. آقای خرچنگ بمب و گرفت.بعد حل حلکی بمب و فرمول و داد به باب.بابم حل شده و هردشو داد به آقای خرچنگ و آقای خرچنگم همون کار و کرد.باب فرمول و بمب داد به بختاپوس.بختاپوس حسابی حل شد و بمب و فرمول و پرت کرد جلو.بمب ترکید و فرمول هم با اون منفجر شد.
باب اسفنجی غش کرد.آقای خرچنگ گفت:فرمولم نه!!!!!!باب اسفنجی پسرم بیدار شو میتونی بدون فرمولم همبرگر بپزی؟باب:بدون فرمول؟من بدون فرمول هیچی نمیتونم بپزم هیچی!!!پلانگتون گفت:هورااااااااا حالا تنها رستوران این اطراف جام باکته!!!!بعد با یک میکروفن گفت:همگی توجه کنید رستوران خرچنگ حالا هیچی نداره اگه میخواید یه چیزی بخورید بیاد به رستوران چام باکت!!همه مشتری های رستوران خرچنگ رفتن چام باکت.
پاتریک تنها کسی بود که نرفته بود.گفت:هیییییییییی باب اسفنجی چرا تو آشپزخونه نیستی همبرگرد درست کنی؟من گشتنمه.آقای خرچنگ گفت:دیگه بسمه!شما سه تا بیاد به دفتر من!!همگی رفتن دفتر آقای خرچنگ.
آقای خرچنگ یک عکس از یک خرچنگ پیر یک چشم نشون داد و گفت:این پدر پدربزرگمه اون تو نیورک زندگی میکنه.بختاپوس گفت:خب شما از ما میخواید چی کار کنیم؟آقای خرچنگ گفت:پیداش کنید اون تنها عضو خانواده خرچنگه که فرمول سری همبرگر خرچنگی رو حفظه.پاتریک گفت:وای خیلی هیجان انگیزه که تو یه جلسه باشی!!!باب گفت:اگه تو تو این جلسه ای یعنی همکار منی!!باب و پاتریک:هورااااااااااااا!!!بختاپوس:آقای خرچنگ؟!آقای خرچنگ:خب وقتی اون تو جلسه ماست یعنی کارمند اینجاست نگران نباش حتما حقوق میخواد پس بعد سفر اخراجش میکنم.
فردا... باب و پاتریک رفتن خونه سندی ولی اون نبود بعد رفتن خونه آقای خرچنگ تا گری رو بدن به آقای خرچنگ. 1 ساعت بعد... رفتن فرودگاه. 2 ساعت بعد... رسیدن نیورک.
هتل گرفتن. 12 ظهر... ناحار خوردن.بعد رفتن بیرون تا دنبال پدر پدربزرگ آقای خرچنگ بگردن. 3 ساعت بعد... خیلی خسته بودن.بیشتر گرسنه بودن.پاتریک گفت:اونجا رو یک فروشگاه میتونیم بریم یکم غذا بخیریم بخوریم!!!! رفتن فروشگاه.پاتریک رفت قسمت بستنی ها بختاپوس رفت سمت نون ها.باب اسفنجی رفت سمت خوراکی ها.باب به یک خانم برخورد کرد.گفت:آخ اوه ببخشید خانم!خانم گفت:اوه اشکالی نداره.باب گفت:شما برام آشناید شما آقای خرچنگ و میشناسید؟یوجین خرچنگ؟خانم گفت:اوه آره پسرمه.باب:وای!!!!!!ببخشید ما دنبال پدر پدر همسرتون میگردیم میدونید کجاست؟!مادر آقای خرچنگ:اوه نه نمیدونم کجاست.باب:حیف شد.مادر آقای خرچنگ:ولی شاید پدر بزرگ یوجین بدونه.باب:واقا اون کجاست؟!مادر آقای خرچنگ:بابای یوجین میدونه.
باب:خب اون کجاست؟!مادر آقای خرچنگ:اون خونست.باب:میشه ما رو ببرید پیش ایشون؟مادر آقای خرچنگ:اوه البته ولی اول باید صبر کنی خریدم تموم شه.باب:اوه نگران نباشید ما کمکتون میکنیم کارتون زودتر تموم شه. نیم ساعت بعد... به مادر آقای خرچنگ کمک کردن.بعد رفتن خونه مادر آقای خرچنگ.
مادر آقای خرچنگ گفت:ما یه خونه دیگه داریم تو بیکینی باتمه اومدیم نیورک بخاطر یک مهمونی.باب:چجور مهمونی؟مادر آقای خرچنگ:تولد پدر پدربزرگ یوجین.باب گفت:تولدشه؟پس چرا آقای خرچنگ نیومده تولد پدر پدربزرگش؟مادرآقای خرچنگ:اون هیچ وقت نمیاد متمعنن سرش شلوغه.خب رسیدیم.پدر آقای خرچنگ گفت:دنبال پدر پدرم میگردید!برای چی؟بختاپوس:فرمول منفجر شده!!!پد آقای خرچنگ:چیییییییییییییییییی!!!تنها کسی که فرمول سری و حفظه پدر پدرمه!!!!باب خب ما هم به همین دلیل دنبالشیم.پدر آقای خرچنگ:خب من نمیدونم اون کجاست ما حتی نمیدونیم پدر پدرم کجا مهمونی میگیره؟برامون دعوت نامه میفرسته.بختاپوس:پس خوبه ما میریم تولد برمیگردیم.پدر آقای خرچنگ:نه صبر کن!بعضی وقتا فقط به پدرم میگه بعضی وقتا هم به هیچکی نمیگه و تنهایی تولد میگره.
بختاپوس:پس ما چی کار کنیم؟پدر آقای خرچنگ:شاید پدررم بدونه شاید.باب:خب میشه بدترین اتفاقاتی که میتونه برامون بیوفته رو بگید؟پدر آقای خرچنگ:بدترینشون اینه که پدربزگم فرمول و فراموش کرده باشه.همگی:چیییییییییییییی!!!!!!!پدر آقای خرچنگ:خوشبختانه پدر پدر بزرگم میدونه.همگی:آخیشش!!
فردا... همه چیز و به آقای خرچنگ گفتن.باب آخرش چیزایی به آقای خرچنگ گفت:باب:آقای خرچنگ چرا شما هیچ وقت نرفته اید تولد پدر پدربزرگتون؟آقای خرچنگ:سرم شلوغه هیچ وقتی ندارم الانم ندارم پس خداحافظ.باب خیلی ناراحت بود.
برای خوندن ادامه داستان منتظر پارت 2 فصل 4 باشید... ببخشید انقدر پدر پدر کردم حواسم پرت شد اگه اشتباه وشتم ببخشید. لایک یادت نرفت؟کامنت بزارید تو داستان چه جیزایی رو عوض کنیم.بای بای.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ممنون.
چشم بهشون ابرقدرت میدم.
میخواستم دیگه ادامه ندم ولی بهم انگیزه دادی ادامه بدم.ممنون.
حتما ادامه بده💎💎💎💎
چشم ممنون.
میتونی مثل باب اسفنجی رو خشکی بهشون ابر قدرت بدی و یکم هیجان انگیزش کنی ؟
عالی بود
من ناظری هستم که این تست را منشر کردم